بادآباد



عنوان مجموعه اشعار : بی نام
عنوان شعر اول : آیینه
گم کرده بودم راه های آرزویم را
در این سیاهی گام های پیش رویم را
هربار در آیینه میدیدم زنی محزون
میخواند از مرز سکوتش گفت و گویم را
تا کی بجنگم؟زنده ماندن هم بها دارد
از سکه ها باید بگیرم آبرویم را
از سوز این سرمای بی اندازه دانستم
با برف مدفون میکند هر تار مویم را
تنهاییم هربار جانم را به لب آورد
تنهاییم هربار میگیرد گلویم را
باید قدح پر کرد ازاین شوکران اما
اینبار هم پنهان کنی از من سبویم را




عنوان شعر دوم : باران
باز باران میزند انگار، اما رفته ای
پنجره وا مانده از دیدار اما رفته ای
راز هایت را به دست قاصدک‌ نسپرده ام
سینه شد گنجینه ی اسرار اما رفته ای
در خیالم چشم هایت را تماشا می‌کنم
شاید این قصه شود تکرار، اما رفته ای
با سکوتی مبهم و خاموش این فریاد را
قاب کردم‌روی این دیوار، اما رفته ای
بادقدم هایی شبیه آهوان تیز پا
باز میگردم به تو هر بار،اما رفته ای
کاسه ای از اشک‌ میریزم به راهت بازگرد
کوچه شد لبریز استغفار،اما رفته ای



عنوان شعر سوم : شادی
شادی بهانه ایست که ایام بگذرد
این روزهای پر تنش، آرام بگذرد
جایی که یاد معبرِ فریاد میشود
باید که نام‌ از دل دشنام بگذرد
مهرِ سکوت را به نشان رضا زدم 
تا بیم مرگ در ملا عام گذرد
روزی به نفع خویش حلال و شبی حرام
آه و فعان،چه بر سر احکام بگذرد؟
وقتی که مه سراسر این ملک را گرفت
بگذار این قصیده به ابهام بگذرد
وقتی که جهل تکیه زند جای معرفت
باید قصیده از غزلی خام بگذرد
"گفتم به گوشه ای ببنشینم چو عاقلان"
عشق آمد آنچنان که به فرجام بگذرد
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت، با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه غزل. شعر سرودن آسان بود اگر می توانستیم خودمان را به رعایت وزن و قافیه دلخوش کنیم، یا اگر می توانستیم صرفاً حواس مان را جمعِ درست بودن دستور زبان و دیگر اقتضائات زبانی و بیانی کنیم، یا اگر می توانستیم فقط متوجه التزام و اتصاف کلام مان به صفت «خیال انگیزی» باشیم، یا اگر می توانستیم تنها به این بسنده کنیم که سخن ما حرفی برای گفتن دارد و توانسته اندیشه ای را به خواننده ی شعرمان منتقل کند. اما دشواری سرودن یک شعر خوب از آن روست که از آن انتظار می رود که همه ی این ها را با هم داشته باشد. مشکل کجاست؟ به نظرم دلیل اصلی این که خیلی از شعرها به کمال نمی رسند، این است که در شعرهای جوششی و الهامی، ذهن شاعر قبلاً (به واسطه ی مطالعات دقیق) طوری تربیت نشده که بتواند در لحظات ناخودآگاه، همه ی جنبه های کمال پیش گفته را لحاظ کند، و در شعرهای کوششی و آگاهانه، شاعر به متنش به مثابه ی یک اثر عالی و همه چیز تمام نگاه نمی کند و انتظار خودش را از شعرش پایین می آورد و از جایی به بعد می گوید: «هرچه بادا باد!». در غزل های پیش رو، با وجود مایه های شاعرانه ی قوی، نقص ها از این جنس اند. برخی از این کاستی ها به زبان مربوط اند. مثلاً در شعر نخست که مبتنی ست بر حدیث نفس شاعر، زمان فعل ها روایت را قدری پریشان کرده. در بیت اول، شاعر می گوید: «راه های آرزویم را گم کرده بودم» و این یعنی گزارشی از گذشه ای که تمام شده. با این همه درست در سطر بعدش می خوانیم: «در "این" سیاهی، گام های پیش رویم را (گم کرده بودم)» که به اکنون اشاره دارد. فارغ از درست القا نشدن «امتداد» در گزارش دوتکه ی گذشته و اکنون، در همین سطر دوم، مشکل دیگر این است که اگر بخواهیم فعل (گم کرده بودم) را در مقام «حذف به قرینه ی لفظی» به انتهای سطر دوم بچسبانیم، با «این» (نشانه ی اشاره به اکنون) منافات پیدا خواهد کرد. در این بیت اگر به جای «این»، «آن» داشتیم، طبعاً مشکل حل می شد. از بیت سوم، کلام شاعر به اکنون و آینده می چرخد (جنگیدن در آینده، پرداختن بهای زنده ماندن در حال، و باید... که باز ناظر بر آینده است). در آخرین بیت نیز استفاده ی شاعر از «کنی» (که شکلی آرکاییک از «می کنی» است) زبان را از یکدستی دور کرده است. انتزاعی شدن و غیر قابل تصور شدن برخی از تعبیرها نکته ی دیگری ست که به گمانم از سرراستی تصاویر شعر کاسته. در این رابطه مثلاً می خواهم شما را ارجاع بدهم به تصویر «خواندن گفت و گو از مرز سکوت». اجمالاً در مورد شعر نخست باید عرض کنم که با شعر خوبی رو به روییم. اساس شعر بر توصیف احوال عاطفی و حتی می توان گفت دغدغه های وجودی شاعر بنا شده که بر خوانندگان دیگر هم قابل تعمیم است. تعابیر و تصاویر بدیعی در این شعر وجود دارد (مانند: گم کردن گام های پیش رو به جای گم کردن راه پیش رو، خواندن گفت و گو از سکوت، اشاره به پیری با استفاده از تعبیر مدفون شدن تارهای مو در زیر برف) که شاعرانگی و نگاه ویژه و خاص به چیزهای پیرامون را در متن این شعر ضمانت کرده است. در جاهایی که شاعر صرفاً گزاره و مدعایی شعاری را بدون پشتوانه ی شاعرانه مطرح کرده (مانند: تنهایی جانم را به لبم رساند، آرزوها و راه های رسیدن به آرزوهایم را گم کرده بودم، چقدر بجنگم؟، زندگی هم مانند هر چیز دیگر بهایی دارد، پول به انسان آبرو می دهد) طبعاً عیار شاعرانگی پایین آمده است. همین طور در بیت آخر که قافیه ی سبو فضا را کهن کرده، از باورپذیری و صمیمیت شعر کاسته شده است. اما همان طور که گفتم، در مجموع با شعر قابل قبول و امیدوارکننده ای رو به روییم. در شعر دوم، ردیف خاص موجب شده که امروزی بودن مضامین تا حد زیادی حفظ شود. در بیت نخست، تعبیر دومعنایی «وا ماندن پنجره از دیدار» جذاب است. بیت دوم بهتر می شد اگر زمان فعل ها (نسپرده ام، شده / نسپردم، شد) یگانه بود. در بیت آخر می توان با استفاده از «کاسه ای از اشک به راهت می ریزم» به جای «کاسه ای از اشک پشت سرت می ریزم» کنار آمد ولی این بیت هم از نظر هماهنگی زمان فعل ها پریشان است؛ مخصوصاً مصراع آخرش. در بیت سوم وزن خراب نیست اما زحاف انتهای «قصه»، از گوش نوازی موسیقا کاسته است. همین اتفاق در بیت آهوان برای «تو» هم افتاده. به طور کلی این شعر را از شعر نخست بیشتر پسندیدم، امروزی تر یافتمش، و تصاویر و مضامین بدیع تر و غیرتکراری تری در آن دیدم. شعر آخر با بیت زیبایی آغاز شده؛ گویای حقیقتِ حقیقی نبودن خیلی از شادی های انسان امروز و صرفاً بهانه بودن خیلی از شادی ها برای پوشاندن غم های جاری. بیت دوم شعر آخر، پیچیده از آب درآمده: لزوم گذشتن نام از دل دشنام در جایی که فریاد از معبر یاد عبور می کند. در بیت بعدی، «ملأ عام» که قافیه هم هست، در مضمون کارکردی نیافته و جای زده شدن مُهر معلوم نیست؛ «مهر سکوت را به نشان رضا (بر ...) زدم». در بیت بعد، ردیف بگذرد با تعبیر رایج جور نیست؛ (چه بر سر احکام آمده است؟ / چه بر سر احکام بگذرد؟ = چه بر سر احکام می گذرد؟). ما ناگزیریم به فورمول و شاکله ی تعابیری که بین ما و مخاطبان شعرمان (اهالی زبان) مشترک است وفادار باشیم... یا: برای هر تغییری دلیلی موجه داشه باشیم. خوانندگان آگاه و نقادان سخت گیر شعر، از ما نخواهند پذیرفت که صرفاً به خاطر جبر ردیف و قافیه و وزن، در زبان مرسوم تصرف کنیم. در بیت غزل، می فهمیم که شاعر از چه شاکی ست؛ از تکیه زدن جهل به جای معرفت. اما نمی فهمیم که اولاً غزل و قصیده چه ربطی می توانند به جهل و معرفت داشته باشند و ثانیاً گذشتن قصیده از غزل خام دقیقاً یعنی افتادن چه اتفاقی؟! در واپسین بیت نیز مصراع آخر گنگ است... تا «عشق آمد» را می توان فهمید اما تعبیر «آنچنان (آمد) که به فرجام بگذرد» نارساست. برای دوست شاعرم توفیق روزافزون آرزو دارم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.