شعر جوان




عنوان مجموعه اشعار : راه سبز
شاعر : نادر صادقی


عنوان شعر اول : رسوایی
اگر چه در سر من شور و شوق شیدایی است
شبانه می روم از شهر ، بیم رسوایی است

من از همان لب خشکیده ی تو فهمیدم
که عشق باعث درد و دلیل تنهایی است

من از تو دلهره آورترم برای خودم
همیشه بین من و عقل و دل چه دعوایی است

اگر خیال تماشای من به سر داری
چو برگ زردم و افتادنم تماشایی است

برای هیچ کسی از عشق نخواهم گفت
کسی به جز تو نداند دلم چه غوغایی است .
نقد این شعر از : فریبا یوسفی
در یک غزل کوتاه با احوالی تغزلی، شاعر خوش‌ذوقی از زنجان، فرازونشیب‌هایی از شعر خود را به نمایش گذاشته است. این غزل نشانه‌هایی از احوال عاشقانه و زلال شاعر با خود دارد که در بیانی ساده، به تصویر و تشریح این احوال پرداخته شده است. گاهی شعر برای شاعر صرفا همین بیان است؛ بیان در مفهومی عام: درواقع طرح‌کردن سخن خود و شرح‌دادن حال. شاعر با همین حد از ابراز حال، به رضایتی نسبی می‌رسد. رضایت از موزون و مقفی‌بودن سخن و خیال‌انگیزبودن آن و داشتن پایه‌ها و مایه‌هایی که عموما بر عواطف استوار شده‌اند. دیری نمی‌گذرد که شاعر از این مرحله می‌گذرد و دیگر نمی‌تواند به این حدِ محدود از بیان بسنده کند. مایل است به کلام خود ارجمندی‌هایی بیفزاید و با برجسته‌سازی سخن خود، شعری شگفت بسازد تا انتشار آن در دایره‌ای گسترده‌تر صورت پذیرد؛ دایره‌ای که نه تنها از منطقه و شهر و کشور شاعر شعاعی فراتر دارد، که اساسا مرز مکان و زمان نخواهد داشت؛ مانند شعرهایی که از گذشته تا امروز حیات و جریان دارند و پیداست همچنان به زندگی خود ادامه خواهندداد. شعاع دایرۀ گستردگی و حیات شعر را، شاعر خودش انتخاب می‌کند اگرچه گفته باشد: «قبول خاطر و لطف سخن خداداد است»، شاعر با پرورش آن ذوق ذاتی و خداداد و با اهمیتی که به حفظ و تقویت آن می‌دهد، زمینۀ این موهبت الهی را به‌طور طبیعی فراهم می‌کند. تجهیز ذهن از طریق مطالعۀ آثار ارزشمند، یکی از مهم‌ترین و اثرگذارترین راه‌های تقویت این استعداد درونی است. همچنان که هم‌او گفت: «هرچه کردم همه از دولت قرآن کردم»، این سخن نشانه‌ای است از تأثیر مطالعۀ منابع ارزشمند بر ذهن و زبان کسی که ذوقی دارد و می‌تواند در این زمینۀ مساعد و فراهم، محصولی فراخور همت و تلاش خود برداشت کند. و کیست که نداند، گندم از گندم بروید جو ز جو. تردیدی نیست که آبشخور ذهنی شاعر، در پرورش او نقشی تعیین‌کننده دارد. پس علاوه بر مطالعه، انتخاب منابع مطالعه نیز اهمیت دارد. خواندن کتاب‌های سالم و غنی، ذهن شاعر را می‌پرورد و اندوخته‌های او را می‌سازد، آن‌گاه شعر او آینۀ تمام‌نمای شاعر است باز به مصداق این سخن که از کوزه همان برون تراود که در اوست. پس کار شاعر ساده نیست. موزون و خیال‌آمیز و عاطفی نوشتن، تنها بخش کوچکی از شعر است که در سایۀ خلاقیت می‌‎بالد و درختی می‌شود که همواره باری از ذخیره‌های گوناگون شاعر با خود دارد از آب و هوا و خاکی که شاعر برایش فراهم کرده تغذیه کرده است و با همین دریافته‌ها به ثمر می‌نشیند. به قول شیوای سعدی: «سخن درازکشیدیم، و همچنان باقی‌ست/ که ذکر دوست نیارد به هیچ‌گونه ملال» و «شعر» دوست مشترک ماست که هرچه از او بگوییم، زیاد نیست.
اما شعر جوان این شاعر:
چرا شعر جوان؟ زیرا عمر چهار سال برای سرودن، کم است. هنوز این شعرها جوان‌اند و می‌توانند بیش از این به پختگی و رسیدگی برسند. نظر بر لطف‌های این غزل کوتاه، ما را به گفتن از کاستی‌های آن جرئتمند می‌کند؛ چو برگ زردم و افتادنم تماشایی‌ست: همین یک مصرع کافی‌ست تا انتظار بیشتری از شاعر در ما شکل بگیرد. خیال‌انگیزی این مصرع به ما می‌گوید که اگر شاعر دقیق‌تر به جهان نگاه کند، به کشف‌های بیشتری خواهد رسید. نگاه دقیق و عمیق حوصله و دقت و فرصت می‌طلبد و شاعر باید برای این مهم وقت بگذارد.
از جمله نکات مهمی که با توجه به این غزل می‌توان از شاعر انتظار داشت یکی توجه دقیق‌تر به زبان شعر است؛ این از لغزش‌گاه‌های اصلی تمام شاعران جوان است. تأثیری که شعر کهن بر زبان و اندیشۀ شاعر می‌گذارد گاهی به حدی‌ست که ناخودآگاه، او را به سخن‌گفتن در قالب‌ها و الگوهای از پیش‌ساخته وامی‌دارد: «اگرچه در سر من شور و شوق شیدایی‌ست...»، و این الگو حتی بر ذهن شاعر نیز حاکمیت می‌یابد: «همیشه بین من و عقل و دل چه دعوایی‌ست» تفکر جدال میان عقل و دل در این مصرع، صرف نظر از حضور «من» شاعر مستقل از «عقل» و «دل»، اندیشه‌ای متأثر و الگویافته است که بی‌هیچ تغییری در این غزل حضور دارد. نمونه‌های بیشتری نیز می‌توان بر این افزود، از جمله: بیم رسوایی، شبانه‌رفتن، خیال تماشای عاشق را به سرداشتن، و...
نکته‌ای دیگر در برقراری رابطه‌های معنادار میان مصرع‌هاست که گاهی به مسامحه دچار شده است:
من از همان لب خشکیده‌ی تو فهمیدم
که عشق باعث درد و دلیل تنهایی‌ست:
از تنهایی ماه، از تنهایی خورشید، یا از هر پدیده یا موجودی که بتواند مظهر تنهایی باشد می‌توان به چنین نتیجه‌ای رسید اما از «لب خشکیدۀ تو» این استنتاج آسان نیست. فاصله‌ای نیز میان تنهایی و درد وجود دارد که عموما نمی‌توان از یک مظهر و نشانه، به این دو نتیجۀ فاصله‌دار رسید (درد و تنهایی) درواقع بهتر این است که برای درد هم مظهری دیگری یافت یا مصداقی خاص را یافت که بتواند درد و تنهایی را توام نشان دهد. هرچه هست، از «لب خشکیده» به دشواری می‌توان به این فهم و درک رسید که «عشق» باعث «درد» و دلیل «تنهایی» است و برای رسیدن به چنین نتیجه‌ای باید مقدماتی دیگر فراهم کرد. همچنین در میان اجزای نزدیک‌تر مثلا در یک مصرع نیز گاهی این کم‌ارتباط‌بودن دیده می‌شود: «من از تو دلهره‌آورترم برای خودم» علاوه بر این که به هرحال دلهره‌آوری با آن دعوایی که در مصرع بعد آمده ارتباط قوتمندی ندارد، با معشوق نیز کم‌تر رابطه‌ای برقرار کرده است. آیا شاعر قصد مدح او را دارد یا ذم؟ آیا معشوق برای عاشق دلهره‌آور است؟ اگرچه می‌توان برای هر امری در شعر توجیهی یافت، با این حال، به‌ویژه با دلیل دلهره‌آوری که در مصرع بعد آمده است، این امر، رابطه‌های دقیقی از آنچه در بیت بیان‌شده را نشان نمی‌دهد. یک مورد اختلال در وزن شعر، در بیت آخر دیده می‌شود که شاید ارتباطی با حروفچینی شعر داشته باشد چرا که پیداست شاعر وزن شعر را به خوبی می‌شناسد و بر آن مسلط است. (برای هیچ کسی از عشق نخواهم گفت؛ برای هیچ کس از عشق تو نخواهم گفت) به این نکته هم دقت کنیم: ساخت بیت پایانی طوری است که به نظر می‌رسد برای کامل و سالم‌شدن نحو، میان دو مصرع به حرف ربط «تا» نیاز است: تا کسی به‌جز تو نداند...
برای این شاعر ارجمند و توانمند آرزوی موفقیت‌هایی بیشتر دارم.

منتقد : فریبا یوسفی

شاعر، نویسنده، منتقد ادبی تولد: 22مهرماه 1349، تهران تحصیلات: فارغ‌التحصیل کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران آثار و فعالیت‌ها: ـ مجموعه شعر "حالا تو"، نشر تکا، 1387(برگزیده جایزه ادبی پروین اعتصامی) ـ "تا روح تنهای تن‌ها"، مجموعه شعر، ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.