داستان یا شعر؟ مساله این است




عنوان مجموعه اشعار : زندگی
شاعر : کاظم قادری


عنوان شعر اول : جدایی
وقت جدایی شد و بر پای من
ریخته شد اشک غم افزای من

جوشش پیوسته ی خون از جگر
رنگ شفق زد به سراپای من

دوخته شد بار دگر چشم او
از سر حسرت به تماشای من

در نگهش قصه ی پرغصه ای
بود به انبوهی غمهای من

یک طرف او بی رمق ار رنج عشق
سوی دگر دیده ی خونزای من

خاطره ها مثل هیولا به چنگ
پنجه کشیدند به رویای من

آه دل سوخته اش دم به دم
شعله می افکند بر اجزای من

خیره به چشمم شد و با گریه گفت
ای نفس پاک اهورای من

پیش بیا فاصله را خط بزن
با قلم عشق به املای من

سخت بگیرم تو در آغوش خود
بهر وداع از رخ زیبای من

هرچه توانی تو بنوش ازمی
ریخته در کاسه ی لبهای من

پیک خدا حافظیست, این گناه,
ثبت کنند آخر سر پای من

ذوب کن از گرمی جانت یخ
مانده میان تو و دریای من

حیف شود بهره نگیری کمی
از ثمر باغ مصفای من

توبه ندارد اثر اینجا بیا
چنگ بینداز به موهای من

خورده به اجبار جهاندارمان
بر سند دوریت امضای من

دوره ی هجران به ستم خوابها
دیده برای تو و فردای من

گفتمش ای قطعه ی الماس نور
گوهر روشنگر به شبهای من

شانه ی زرین به سر دختران
معدن زرخیز غزلهای من

مطلب زیبنده ی تحریر عشق
نام تو در هر خط انشای من

بسته به تشویش فزاینده ای
حادثه ی هجر تو دنیای من

خاطره های تو مگر می رود
ثانیه ای از دل شیدای من

هرکه بگوید که رود یاد تو
خیر نبیند به دعاهای من

این دم آخر به برت بارها
می کشم ای غنچه ی اعلای من

می دهمت دست خدای بزرگ
ماهرخ خوب دلآرای من

گریه اما ن کی دهد این لحظه ها
تاکه ببینی غم سیمای من

رو به سلامت که نباشد دگر
پیش تو از جبر قضا جای من

عنوان شعر دوم : حیرانی
چه سازی می زند دنیا نمی دانم!!
فقط ناکوکوکی سازش به ما می سازد انگار

عنوان شعر سوم : ۰
۰
نقد این شعر از : رحمت‌اله رسولی‌مقدم
اینک نوبت نقد و بررسی دو شعر از آقای کاظم قادری است که حدود ۲۰ بار برای پایگاه ارسال اثر داشته‌اند. اشاره به تعداد دفعات ارسال اثر، برای این است که گفته باشم احتمالا در این ۲۰ نوبت، کارشناسان پایگاه به نکات خیلی مهمی که جناب قادری باید به آن‌ها توجه کنند، اشاره کرده‌اند. من اینک در این گفتگو با ایشان، شاید همان نکات را به زبانی دیگر و از زاویه‌ای دیگر بازگو کنم و ببینم. هدف این است که با تکرار زیاد، این نکات ملکه‌ی ذهن سراینده شوند تا تلاش اصلی‌اش برای ایجاد تغییر در حیطه‌ی زبان باشد. من از آغاز خواندن شعر، این زبان اذیتم کرد. چرا؟ چون وقتی شعر یک شاعر در سال ۱۴۰۰ هجری خورشیدی را می‌خوانم، انتظار ندارم که زبانش طرز حرف زدنش شبیه قبل از قرن حاضر باشد. این نکته خیلی مهم است و قطعا کارشناسان پایگاه نقد، پیش ازین، به این مهم اشاره کرده‌اند. البته زبان ما در تخاطب‌های بسیارمان با آثار ادبی، از قبل تاکنون شکل گرفته است و چون ذهن ما آن‌طور شکل گرفته است، تغییر آن مقداری سخت و زمان‌بر است، ولی نشدنی نیست. ما برای این‌کار باید به‌شدت شعر معاصر به‌خصوص شعر دهه‌ی هفتاد به‌بعد را بخوانیم و نگاهمان را به هنر هم عوض کنیم. این تاکید موکد من در مقدمه‌ی این بررسی، برای این بود که تند و صریح و شوک‌دهنده به جناب قادری و البته سایر دوستانی که این نقد را می‌خوانند بگویم که ما اولین کاری که باید در شعرمان انجام دهیم، این است که زبان آن را متناسب با زیست امروزمان کنیم. این وحشت‌زا نیست، و قرار نیست ما قلب و روح و احساساتمان را نادیده بگیریم، بلکه اتفاقا باید به آن‌ها رجوع کنیم و ببینیم که عواطف ما در عصر حاضر به چه شکلی عرضه و ارائه می‌شوند، و ما به همین شکل امروزی دوست بداریم و دوست‌داشته شویم و حرف بزنیم و بغل کنیم و ببوسیم و گریه کنیم و خداحافظی کنیم. مگر می‌شود آدمی که در سال ۱۴۰۰ زندگی می‌کند، به زبان حافظ و صائب و بیدل و و و... برای معشوقش حرف بزند یا از مسائل اجتماعی حرف بزند؟ البته ما برای این‌کار، باید ابتدا به هنر امروز علاقه‌مند باشیم. هنر امروز گرچه با تغییرات سریعی مواجه شده و بعضا جاهایی زمخت به‌نظر بیاید، اما ظرفیت‌های عاطفی و زبانی و گفتمانی بسیاری دارد و ما آن‌گونه که برای زنده‌‌ماتدن خودمان ناچاریم که با زیست مدرن امروز، خودمان را تطابق دهیم، ناچاریم که برای خریدار داشتن حرف و هنرمان، آن را به شکل امروزی ارائه دهیم و هنرمان نیز با زمان، مطابقت داشته باشد. پس ما عاشق باشیم و با زبان امروز؛ لطیف باشیم و با زبان امروز؛ معترض باشیم و با زبان امروز؛ عارف باشیم و با زبان امروز؛ شیدا باشیم و با زبان امروز.
غیر از بحث زبان، نکات دیگری برای گفتگو در بیت‌های مختلف هست که آن‌ها با هم مرور می‌کنیم.

وقت جدایی شد و بر پای من
ریخته شد اشک غم افزای من

آقای قادری گرامی توجه کنند که قافیه‌ها اگر نقشی جز قافیگی و مسئولیت موسیقیایی نداشته باشند، مصداق قافیه‌اندیشی خواهند بود و این اتهام از طرف مخاطب به سراینده زده می‌شود. من اعتقاد دارم که ما به‌جز نقش قافیگی، باید نقش متنی محکمی به کلمات قافیه بدهیم تا از این اتهام مبرا باشیم. در این بیت، اگر به 《 پای》 هم به‌دید‌ه‌ی اغماض بنگریم، 《 غم‌افزای》 نقش متنی ندارد. مثلا این کلمه را بردارم و بنویسم 《 اشک چو دریای من》، تغییر خاصی در بیت اتفاق نمی‌افتد و بیت چیزی را از دست نمی‌دهد. اگر الان سراینده بگوید که نه، این قافیه نشان‌دهنده‌ی غم است، من قبول نمی‌کنم و می‌گویم همان اشک، نشانه‌ی غم هست و کافی است.

جوشش پیوسته ی خون از جگر
رنگ شفق زد به سراپای من

در یک شعر به این بلندی، قافیه‌ی 《 پا》 برای دومین بار در دو بیت پشت سر هم تکرار میشود و این خوب نیست.
دیکر اینکه رنگ شفق زدن اصطلاح نامانوسی‌ست و صحیحش این است که بگوییم: رنگ شفق داد! در چنین مواردی، انگار که رسیدن به قافیه، مهم‌تر از سلامت متن است.

دوخته شد بار دگر چشم او
از سر حسرت به تماشای من

اگرچه سراینده تلاش کرده که با دوختن چشم او به تماشای من، تصویری از چشم در چشم هم افتادن ارائه کند، اما در عمل ناموفق بوده است. ولی در همین اندازه که تماشا اینجا به جز قافیه، نقش متنی دارد، باز هم خوب است. این تلاش برای تکنیکی کردن این بیت هم خوب است.

در نگهش قصه ی پرغصه ای
بود به انبوهی غمهای من

قصه و غصه آنقدر در شعرهای مختلف کنار هم چیده شده‌اند، که استفاده‌ی دوباره‌ی ما، هیچ کشف و شاعرانگی‌ای به دنبال ندارد. جناب قادری گرامی توجه کنند که حدالامکان، به تصاویری روی بیاورند که مطمئن باشند بدین شکل کسی آن‌ها را نساخته و استعمال نکرده است. ذات هنر یعنی کشف و تازگی و خلاقیت فردی.
نکته‌ی بعد اینکه از بیت اول تا اینجا که بیت چهارم است، دو بار واژه‌ و تعبیر غم استفاده شده است. به جز آن در بیت دوم و پنجم نیز دو بار با خون تصویر ساخته شده است. یعنی حتی درون شعر هم اکثر تصاویر، تکرار همدیگر هستند. این موارد خیلی قابل تامل هستند و دقت به آن‌ها، به پیش‌رفتن جناب قادری در شعرشان کمک خواهد کرد.

یک طرف او بی رمق ار رنج عشق
سوی دگر دیده ی خونزای من

خب در این بیت، سراینده دو چیز را در دو طرف ماجرا روبه‌روی هم قرار داده است. ولی معمولا در تقابل‌ها باید دو طرف ماجرا با هم نسبت داشته باشند. مثل آن‌جا که چشم را در مقابل تماشا قرار دادند. اینجا بی‌رمقی آیا می‌تواند مقابل دیده قرار بگیرد و با آن تناظر ایجاد کند؟
نکته‌ی دیگر همان تکراری‌ست که قبلا عرض کردم؛ ببینید که از بیت نخست تا اینجا، چند بار از چشم و دیده و نگاه استفاده شده است؟

خاطره ها مثل هیولا به چنگ
پنجه کشیدند به رویای من

اینجا لازم نبود که اول برای هیولای خاطرات، چنگ متصور شویم و بعد او پنجه بکشد به رویای ما. یعنی اگر آن چنگ هم نباشد، تصویر خودش کامل است. پس در شعر، در حد امکان باید اضافات را قیچی کنیم و دور بریزیم و از فضا به شکل بهتری استفاده کنیم.
ضمن اینکه پنجه کشیدن هم اصطلاح و عبارت غلطی‌ست و صحیح پنجه زدن است که خب به‌خاطر نگنجیدن در وزن و تحمیل وزنی، سراینده‌ی گرامی به آن تن داده است.

آه دل سوخته اش دم به دم
شعله می افکند بر اجزای من

سراینده تلاش کرده که از سوختن دل که عبارتی استعاری و مجازی است، آتشی حقیقی تولید کند برای سوختن اجزای خود. پس این تلاش، خوب است.

خیره به چشمم شد و با گریه گفت
ای نفس پاک اهورای من

اینجا هم همان اتفاقی می‌افتد که قبلا عرض کردم. یک قافیه و یک مصرع که اصلا نقشی در شعر ایفا نمی‌کنند، فضا را پر می‌کنند. مصرع 《 ای نفس پاک اهورای من》هیچ نقش مهم و روشنی در شعر ندارد.

پیش بیا فاصله را خط بزن
با قلم عشق به املای من

خب شاعر هشت بیت که فضای خیلی طولانی‌ای‌ست را خرج کرد که به این بیت برسد که این فاصله‌ی چندقدمی که بین ماست را پر کن که در بیت‌های بعد مرا در آغوش بگیری. در حالی که این بیت‌ها ادبیت بالایی نداشتند و بهتر بود از ایجاز به‌جای این‌همه طول و تفصیل استفاده شود.
خب من مدتی به فکر فرو رفتم که با قلم عشق به املای من یعنی چه؟ بعد متوجه شدم که سراینده می‌خواهد بگوید که در املای من کلمه‌ی فاصله را خط بزن. پس 《 به املا》 استعمالی غلط است.

سخت بگیرم تو در آغوش خود
بهر وداع از رخ زیبای من

ببینید چنین بیت‌هایی به شعریت نمی‌رسند. اینکه معشوق وقتی خداحافظی بگوید مرا در آغوش بگیر برای وداع از رخ زیبای من؟! حداقلش یک گفتگوی جذاب و شاعرانه در لحظه‌ی خداحافظی نیست.

هرچه توانی تو بنوش ازمی
ریخته در کاسه ی لبهای من

《 تو》حشو است و بدون آن هم جمله کامل است. توحیه زیبایی‌شناختی هم ندارد. پس مخاطب متوجه می‌شود که برای پر کردن وزن، این کلمه استخدام شده است. ما نباید به مخاطب مجال این را بدهیم که فکر کند یک‌جای کار ما می‌لنگد.

پیک خدا حافظیست, این گناه,
ثبت کنند آخر سر پای من

یک لحظه به این فکر کردم که فقط اگر سراینده می‌گفت: بوسه‌ی تو پیک خداحافظی‌ست؛ چقدر شعر می‌شد و خوب می‌شد! ولی خب این‌طور نشده. از طرفی مصرع اول و دوم به هم پیوند نمی‌خورند. اگر در دو جمله‌ی عادی بخواهیم این‌ها را کنار هم بیاوریم، این‌طور می‌گوییم: پیک خداحافظی است این گناه ( که آن را) آخر سر پای من ثبت می‌کنند. پس دقت کنید این  عبارت در پرانتز، حلقه‌ی گم‌شده‌ی اتصال دو مصرع به هم است. به همین میزان باید دقت کنیم که همه‌چیز در شعرمان مرتب باشد.

ذوب کن از گرمی جانت یخ
مانده میان تو و دریای من

در این بیت، 《 را》ی مفعولی به خاطر تحمیل وزنی از جمله حذف شده است و این ضعف تالیف محسوب می‌شود: ذوب کن از گرمی جانت، یخ مانده میان تو دریای من( را).

حیف شود بهره نگیری کمی
از ثمر باغ مصفای من

خب به گمانم وقت خداحافظی و بین آن‌همه اشک و گریه، بوسه و آغوش بهره‌گیری از باغ مصلا نیست و وداع جانسوز با آن است. پس این تصویر اصلا مناسب چنین شرایطی نیست.
حیف شود هم صحیح نیست و با توجه به زمان‌بندی بیت، حیف می‌شود باید نوشته شود. یعنی به زمان فعل دقت کنید.

توبه ندارد اثر اینجا بیا
چنگ بینداز به موهای من

چنگ در مو زدن هم تعبیر زیبایی نیست. دست لای مو کردن می‌تواند تصویر دلپذیری باشد، اما چنگ را به دامن کسی یا به ریسمانی می‌زنند. پس باید در شعر احتیاط کنیم که تنگنای وزنی ما را وادار به گفتن حرفی نکند که عاطفه‌ی مدنظرمان را حتی ناخواسته به خشونت بدل کند‌

و همین‌طور تا آخر شعر.
یک نکته‌‌ی دیگر این است که در شعر امروز، روایت به شکل تعریف کردن یک داستان پیش نمی‌رود. روایت تشکبل می‌شود از خرده‌روایت‌ها، رفت و برگشت‌ها، گریز زدن‌ها و تکنیک‌های دیگر. شعری که ما شروع کنیم از اول مثل داستان‌های شعرهای قدیمی، یک داستان به شکل خطی تعریف کنیم تا آخر، منسوخ شده است و مخاطب هم ندارد، چون شور و هیجان ندارد. می‌دانید مخاطب امروز، برای داستان خواندن، کتاب داستان می‌خواند. پس در شعر، دنبال روایت به شکل داستان نیست.

یک تک‌بیت هم جناب قادری ارسال کرده‌اند که به لحاظ وزنی، مصرع دومش یک رکن سه‌هجایی اضافه دارد:

چه سازی می زند دنیا نمی دانم!!
فقط ناکوکوکی سازش به ما می سازد انگار

مصرع اول وزنش می‌شود: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن
و وزن مصرف دوم می‌شود: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن فعولن
که خب 《 فعولن》 در مصرع دوم اضافی است.

در مجموع نکاتی را که لازم می‌دانستم، با آقای قادری گرامی در موردشان صحبت کردیم. توصیه‌ام برای تغییر این وضعیت چه به لحاظ زبانی و چه به لحاظ ساختاری و تصویری و روایی، این است که شعر دهه‌‌ی هفتاد به بعد را زیاد مطالعه کنند تا تاثیرات آن خودش را در شعر نشان دهد.
باز هم منتظرم که از ایشان در پایگاه شعر بخوانم و این تغییرات را ببینم. زیاده عرضی نیست‌.

منتقد : رحمت‌اله رسولی‌مقدم

متولد ۵ خرداد ۶۹ یاسوج؛ شاعر و ویراستار؛ تحصیلات کارشناسی ارشد ارزیابی و آمایش سرزمین



دیدگاه ها - ۲
رحمت‌اله رسولی‌مقدم » سه شنبه 25 آبان 1400
منتقد شعر
سلام و احترام و ارادت خواهش می‌کنم تندرست باشید و موفق
کاظم قادری » سه شنبه 25 آبان 1400
سلام ودرود بر استاد فرهیخته که منت سربنده گذاشتید و ممنون ازشما که بااستادی تمام راهنمایی و نقد کردید امید که همواره سلامت ودر پناه خداوند بزرگ باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.