تسلسل ماکرو/ میکرو




عنوان مجموعه اشعار : حصار
شاعر : علی اکبر ایمانی


عنوان شعر اول : با من بخوان مسافت شب را
با من بخوان مسافت شب را
آن جا هزار بوته صدا می‌زند مرا
در دشت‌های خشک و پر از طوفان

آغوش غم
همیشه به رویم
گشود‌ه‌است

این زجرها که دم به دمادم،
رنگ شکوه چهره‌ی من را،
چون خاک زرد رنگ بیابان
افسرده کرده‌اند
از قلب من هرآینه در رنجند

من در میان باد
چون کوه استوار
در انتهای عصر هبوط ایستاده‌ام
با من بخوان مسافت شب را

عنوان شعر دوم : آوار
موریانه‌ها روی دیوار،
پشت سر هم
-انگار که بزرگراه شان را
خط کشی کرده باشند-
به راه افتاده‌اند
ناگاه،
دوربرگردان را دیدند
و دور زدند
هراسی در عبورشان
موج می‌زند
من نیز ترسیده‌ام
از آن که مبادا،
حرکت صفحه‌های زمین
مرا در هم بشکند
و سقف خانه‌ای
که سال ها در آن زجر کشیدم
روی سرم آوار شود
موریانه‌ها،
بی‌تابانه
به لانه هاشان
رجعت می‌کنند...

عنوان شعر سوم : باید از این غم‌ها گذر کرد
باید از این غم ها گذر کرد
باید که عمری با تو سر کرد

باید که عمری عارفانه
از غصه فقدان حذر کرد

باید که حسرت را رها کرد
از حسرت دنیا گذر کرد

باید که در وقت فراق‌ت
چشمان خود از عشق، تر کرد

از شوق پیروزی، به کرّات
باید جهان را با خبر کرد

باید در این بستان پر گل
خندید و بر گلها نظر کرد

غمگین مشو، ای یاور من
باید از این غم ها گذر کرد
نقد این شعر از : رحمت‌اله رسولی‌مقدم
اینک نوبت نقد و بررسی سه اثر از آقای علی‌اکبر ایمانی است که تازه نخستین آثار خود را برای پایگاه نقد ارسال کرده‌اند. به ایشان سلام می‌کنم و خوشامد می‌گویم.
ما معمولا بر سوابق و آثار قبلی سراینده را برای بررسی اشعارشان درنظر می‌گیریم، تا بسنجیم که سراینده چه‌مدت‌زمانی وارد جهان شعر شده است و به فراخور زمانی که صرف کرده است، کجای مسیر قرار دارد. بدین‌ترتیب انتظاراتمان از دوستانی که زمان زیادی را وقف نکرده‌اند، کمتر از عزیزانی‌ست که تجربه‌ی زمانی بیشتری دارند. دلیلش هم این است که بخشی از فرایند سرودن، به استعداد فرد بستگی دارد و بخش اعظم آن به تلاش، تجربه، نگاه حرفه‌ای، مطالعه و دانش فرد بستگی دارد. چنان‌که انسانی که مجهز به سلاح دانش می‌شود، و در کنار آن، تجربه‌ی آزمون و خطاهای بیشتری را دارد، بلد است که سر بزنگاه‌های شعر، چگونه رفتار کند و چگونه از مخمصه‌ها و تنگناهای احتمالی، با دست پر خارج شود.
در سوابق آقای ایمانی، کمتر از چهار سال سابقه‌ی سرایش درج شده است. با احتساب اینکه اولین بار ایشان است که برای پایگاه، اثر ارسال کرده‌اند، می‌توان متصور شد که در عنفوان جوانی، آن چهار سال هم یک سابقه‌ی مستمر و پیوسته نبوده است. اما با این‌حال نکات مقدماتی مهمی مثل وزن در شعر ایشان، نشان از تسلط‌شان به مقدمات شعر است. به‌خصوص اینکه وزن شعر نیمایی را به درستی اجرا کرده‌اند و خب من خیلی از دوستان بعضا حرفه‌ای‌تر را می‌بینم که در وزن شعر نیمایی مشکل دارند.
علاوه بر تسلط ایشان به مقدماتی اینچنینی، ذهن و زبان ایشان نیز نشان از یک استعداد خوب دارد. پس من با اطمینان از اینکه استعداد پیشرفت زیاد را در ایشان می‌بینم، می‌خواهم برای اولین حضورشان در پایگاه، توصیه کنم که حتما مطالعه‌ی زیادی داشته باشند و شعر دیروز و امروز را خوب بخوانند و ببینند که قبلا شعر از چه مسیری گذشته است تا به امروز رسیده است؛ الان در چه نقطه‌ای هستیم و زین پس رسالت شاعر چیست؟ پاسخ این سوالات در تاریخ ادبیات ما تاکنون نهفته است و البته پاسخ سوال آخر در خود ما نهفته است. بدیهی‌ست که ما نباید مثل و عین گذشتگان شعر بنویسیم، چرا که شعر یک نیاز و ضرورت اجتماعی‌ست و مشخص است که جوامع و نیازهایشان و زبان‌هایشان، همواره در حال تغییر هستند. بدین ترتیب ما باید فرزند زمانه‌ی خود باشیم و در زبان و گفتار و کردارمان در شعر، باید چشم‌اندازی از امروز به بعد داشته باشیم.
این ضرورت‌ها را دوست تازه‌ی ما در دو شعر نو و نیمایی‌اش دریافته است و توانسته است ظرف شعر را با مظروفی امروزی پر کند، اما در غزل ایشان، زبان و محتوا و ساختار، امروزی و تروتازه نیست. دلیلش به نظر شما چیست؟ مشخصا نوع مطالعه‌ی ما در مدارس و دانشگاه، و نوع ادبیاتی که به ما معرفی شده، باعث این شده است که خب ما با شعر نیمایی و سپید فقط در زبان امرزینش مواجه شده باشیم، چون در گذشته، این قالب‌ها وجود نداشته است و زبان کهنی برای این‌ها متصور نیستیم و نشنیده‌ایم. اما غزلی که معمولا آن‌ را در محیط آموزشی خوانده‌ایم، غزلی کهن است و فرزندان ما با زبان و ساختار غزل امروز مواجه نشده‌اند. به همسن اندازه، مطالعه‌ی ما بر شکل‌گیری ذهن ما و تکامل هنر ما اثر دارد و به آن خط می‌دهد. برای همین است که من تاکید می‌کنم که آقای ایمانی و تک‌تک دوستان هنرجو، حتما شعر امروز را از صدسال گذشته تا دقیقا همین امروز، مطالعه کنند و تغییرات را به‌خصوص تغییرات پیش روی غزل را بیینند،تا زاویه‌ی دیدشان تغییر کند و به ظرفیت‌های پنهان و ناشناخته‌ی غزل پی ببرند و زبانشان در غزل، زبانی امروزی و زنده باشد. با این مقدمه‌ی طولانی، سراغ بررسی شعرها می‌رویم که زوایای هنرمندی دوست سراینده‌مان را ببینیم.

با من بخوان مسافت شب را
آن جا هزار بوته صدا می‌زند مرا
در دشت‌های خشک و پر از طوفان

شعر نیمایی این‌طوری آغاز می‌شود. مشخص است که سراینده، زبان شاعرانه‌ای دارد، اما این به‌تنهایی کافی نیست. ما باید در نهایت طرح و ایده‌ی شاعرانه‌ای با کلماتمان بسازیم و تصاویر محکم و موثری بسازیم.
اینجا مسافت شب، دشت‌هایی خشک و پر‌طوفان دارد و مثل دشت، بوته‌هایی دارد لابد با ویژگی‌های یک دشت خشک. ولی از خواندن و صدا زدن این مسافت، چیزی عایدمان نمی‌شود. از آن‌جا که یک مکان برای این مسافت درنظر گرفته می‌شود و می‌گوییم: آن‌جا! یعنی در حالی که امر می‌کنیم با من بخوان آن‌جا را! یعنی ما اینجاییم. وانگهی خواندن اینجا و صدا زدن آن‌جا، با هم مکمل نیستند. مثلا ما در برابر صدا زدن، گوش دادن یا پاسخ دادن را داریم. شاعر باید به این نکات ظریف توجه کند تا یک تصویر کامل با تکه‌های جفت‌وجورشده بسازد. البته واقعا فضای زبانی و فضای هرمنوتیک خوبی تداعی کرده است و اگر اشیاء را داخل این فضا به درستی به‌کار ببرد، قابلیت تبدیل شدن به یک فضای دل‌انگیز وسیع را دارد.

آغوش غم
همیشه به رویم
گشود‌ه‌است

این زجرها که دم به دمادم،
رنگ شکوه چهره‌ی من را،
چون خاک زرد رنگ بیابان
افسرده کرده‌اند
از قلب من هرآینه در رنجند

این دو بند را با هم آوردم، چون خود بند دوم،یک کلی‌گویی و پاگرد است و می‌خواستیم ببینیم که از هم‌آیی با بند بعدی، آیا مشخصه‌ی خاصی به شعر می‌دهد یا خیر؟
دیدم که صرفا چون در بند بعد می‌خواهند از رنج و افسردگی و زجر حرف بزنند، در بند دوم خواسته‌اند مقدمه را برای آن آماده کنند، اما خب بند دوم هم اگر نباشد، چیزی از شعر کم نمی‌شود؛ چون آن بند، یک کلی‌گویی‌ست. آن‌چه بندهای مختلف شعر را به هم پیوند می‌زند، جزئیات است نه کلیات. پس ما باید حرف‌ها و کشف‌های جزئی‌تری داشته باشیم و به کمک آن‌ها روایت را پیش ببریم.
در بند بعد، دلیل تشبیه آن مسافت شب را به دشت خشک می‌بینیم. سراینده می‌خواهد بگوید که رنگ زرد رخ من، همان رنگ زرد خاک بیابان است‌. ولی نوع گفتن این حرف، خیلی مهم است. طوری که سراینده صحنه را تداعی کرده است، گفته که زجرها ( که رنگ چهره‌ی مرا زرد کرده‌اند)، از قلب من در رنج‌اند. آیا این تصویر مخدوش نیست؟ یعنی چطور زجرها از قلب من در رنج‌اند؟ در حالی که نکته‌ی اصلی این بند، همین است که داخل پرانتز قرار داده‌ایم. دیگر اینکه اصطلاح دم به دمادم اگرچه نشان‌دهنده‌ی جسارت سراینده برای استخدام اصطلاحات ساختگی و بدیع است، اما اصطلاحی ناموفق است. خود دمادم، معادل همان د‌م‌به‌دم است، پس ما یا باید بگوییم دم‌به‌دم، یا باید بگوییم دمادم. باز هم می‌گویم که این جسارتِ دخل و تصرف در زبان ستودنی‌ است، و اگر این ‌کار آگاهانه و روی اصول شکل بگیرد، من خیلی با آن موافقم.
در این بند و کلا در این شعر، زبان شاعر، زبانی‌ست که ظرفیت بالایی دارد و مرا امیدوار می‌کند که با چیدن اشیاء به شکل هوشمندانه‌تری، فضای مهم‌تر و مهیج‌تری ساخته خواهد شد.

من در میان باد
چون کوه استوار
در انتهای عصر هبوط ایستاده‌ام
با من بخوان مسافت شب را

و بالاخره در بند پایانی، باد عنصری‌ست مناسب و کوه و هبوط عناصری نامناسب. کوه بودن در دشت نگنجد و عصر هبوط، یگانه‌ای‌ست در این دشت، که ابتدایش نامعلوم است و یا لااقل عنصر متناظر و مکملی برای خود در کل شعر ندارد.
برویم سراغ شعر دوم:

موریانه‌ها روی دیوار،
پشت سر هم
-انگار که بزرگراه شان را
خط کشی کرده باشند-
به راه افتاده‌اند
ناگاه،
دوربرگردان را دیدند
و دور زدند
هراسی در عبورشان
موج می‌زند
من نیز ترسیده‌ام
از آن که مبادا،
حرکت صفحه‌های زمین
مرا در هم بشکند
و سقف خانه‌ای
که سال ها در آن زجر کشیدم
روی سرم آوار شود
موریانه‌ها،
بی‌تابانه
به لانه هاشان
رجعت می‌کنند..

این کار، کار خوبی‌ست و اگر چند اشکال کوچک در آن وجود نداشتند، نقب زدن تصاویر به هم هدفمندانه شکل گرفته است و زیبا. پس دقت کنید که بررسی کنیم و ببینیم که اصل میکرو/ماکرو چطور در این شعر وقوع یافته است؟
در این شعر دو جهان داریم: جهان من و جهان موریانه‌ها. جهان من جهان ماکروست و جهان موریانه‌ها، جهان میکرو.
موریانه‌ها در بزرگراهشان به‌راه می‌افتند، و سر دوربرگردان، بر‌گردند.
چیزی که جهان آن‌ها را به جهان من وصل می‌کند، ترس مشترکی‌‌ست. این ترس مشترک، باید دلیلی مشترک داشته باشد.
در ادامه ترس جهان ماکرو را رو می‌کند و می‌گوید که من از حرکات صفحات زمین که منجر به زمین‌لرزه می‌شود، می‌ترسم. و ترسم از آوار شدن سقفم و در هم‌شکستن خودم است. حالا ترس مورچه‌ها برای چیست؟ آن‌ها هم در معرض همین ویرانی قرار دارند، چون جهان آن‌ها بخشی از جهان من است؛ چطور؟ چون بزرگراه آن‌ها، دیوار خانه‌ی من است و دوربرگردان بزرگراهشان، ترک دیوار خانه‌ی من بر اثر زمین‌لرزه است. پس در این شعر، یک تصویر و روایت خیلی زیبا از موازی بودن و هم‌راستا بودن وقایع دو جهان بزرگ و کوچک می‌بینیم که حتی می‌تواند در قالب یک فیلم کوتاه یا انیمیشن هم ساخته و پرداخته شود.
حالا اشکالات این ایده‌ی خوب چیست؟ مقداری پرتی دارد. ما در شعر، باید سعی کنیم در حد امکان، چیزهای اضافه را دور بریزیم. به‌خط بودن و پشت‌ سر هم بودن مورچه‌ها، از جزئیاتی ضروری برای این شعر نیست، گرچه شاید برای فیلمنامه مناسب باشد.
یا بی‌تابانه در سطرهای انتهایی، نشانه‌ی خوبی برای رجعت موریانه‌ها به خانه‌شان نیست. آن‌ها از سر ترس بر‌می‌گردند و وحشت، خصوصیت بهتری نسبت به بی‌تابی است، چرا که بی‌تابی، مال انتظار است و میل دل.
این شعر در مجموع، هم ایده‌ی خوبی دارد و هم ساختار و تسلسل باحوصله و سنجیده‌ای.
برویم سراغ شعر شوم:

باید از این غم ها گذر کرد
باید که عمری با تو سر کرد

مصرع اول و دوم با هم تصویر واحدی را نمی‌سازند. در عوض، مصرع اول با بیت دوم، همگنی و هم‌راستایی دارد.

باید که عمری عارفانه
از غصه فقدان حذر کرد

در این بیت، سراینده از غصه‌ی فقدان حرف می‌زند و راه حل آن را درکی عارفانه و مصلحت‌اندیشانه از این فقدان، عنوان می‌کند. به لحاظ فکری، این اندیشه در این بیت، خوب است. ولی کلا در این غزل، زبان، زبانی امروزی نیست که در مقدمه به آن اشاره کردم و اینجا از تکرار مکررات، پرهیز می‌کنم.

باید که حسرت را رها کرد
از حسرت دنیا گذر کرد

خب قافیه، قافیه‌‌ای‌ست که ان‌قدر در ان دست سراینده بسته نیست. اینکه در سه بیت متوالی، دو قافیه‌ی 《 گذر》 استفاده کنیم، محدوده‌ی پردازش و توسع فکری و تصویرسازی ما را محدود می‌کند و یقه‌ی ما را می‌گیرد و می‌اورد سر خانه‌ی اول.
ضمن اینکه در این بیت، دوبار استفاده از کلمه‌ی حسرت، توجیهی متنی ندارد و حس بدی به مخاطب می‌دهد که شاعر به کار مسلط نبوده است.

باید که در وقت فراق‌ت
چشمان خود از عشق، تر کرد

یک نکته‌ی ویرایشی: لزومی ندارد که ت را از فراق جدا بنویسیم. حتی‌الامکان دستور خط را باید به شکل قراردادی‌اش رعایت کنیم. نکات ویرایشی به اندازه‌ی نکات فنی برای اهل کلمه و ادبیات، باید حایز اهمیت باشد.
نکته‌ی دیگر اینکه در مصرع دوم، 《 را》ی مفعولی از جمله به‌ اجبار وزن حذف شده است، درحالی‌ که شاعر باید انقدر به کار مسلط باشد که جملاتش را طوری بنویسد که هیچ‌کدام از ارکان اصلی ان، بی‌‌دلیل از جمله حذف نشوند.

از شوق پیروزی، به کرّات
باید جهان را با خبر کرد
در این بیت، بوی قافیه‌اندیشی می‌آید، به‌اضافه‌ی اینکه این بیت، با روایت ما تا اینجا ارتباطی ندارد و ارتباط عمودی شعر قطع شده است.

باید در این بستان پر گل
خندید و بر گلها نظر کرد

در این بیت، بستری که سراینده در ابتدای شعر ساخته، به‌کلی تغییر کرده است. از ابتدای شعر، ما یک غم و اندوه ناگزیر داشتیم که سراینده گفتند که باید عارفانه با آن کنار آمد. حال باید ببینیم که بوستان از کجا در این رنج‌کده پیدا شد و تازه وقتی اشاره می‌کنیم که این بستان، باید بگوییم کدام بستان؟ چون تا اینجای شعر از آن حرفی نزده‌ایم.

غمگین مشو، ای یاور من
باید از این غم ها گذر کرد

و بالاخره قافیه‌ی گذر برای بار سوم در این غزل مورد استفاده قرار گرفته است که به کار خیلی ضربه زده است، چرا که در هر سه‌مورد استفاده‌ی آن، تصویر جدیدی ساخته نشده است و همه یک تصویر هستند.
دیگر اینکه یاور من، تافته‌ای جدابافته است و معلوم نیست که این یاور کیست؟ پس نقش پر کردن وزن را در این مصرع ایفا می‌کند.

سرانجام امیدوارم که سراینده به‌تدریج زبان غزلش را مثل زبان شعرهای نو نیمایی‌اش به‌روز کند و به همان اندازه که در آن دو خوب کار می‌‌کند، در سرودن غزل هم پیشرفت کند و خوشحالمان کند‌.
برایشان آروزی موفقست می‌کنم و امیدوارم باز هم از شعرهای ایشان در پایگاه بخوانیم و گفتگو کنیم.

منتقد : رحمت‌اله رسولی‌مقدم

متولد ۵ خرداد ۶۹ یاسوج؛ شاعر و ویراستار؛ تحصیلات کارشناسی ارشد ارزیابی و آمایش سرزمین



دیدگاه ها - ۱
علی اکبر ایمانی » چهارشنبه 19 آبان 1400
سلام و عرض ادب خدمت جناب رسولی مقدم وقت شما بخیر بسیار متشکرم از نقد تاثیرگذار شما. فقط ذکر نکته ای را لازم دانستم؛ و آن این‌که غزل ارسال شده جزء اولین کار‌های حقیر به شمار می‌آید و در سال ۹۷ سروده شده است؛در حالی که دو اثر دیگر جدیدتر هستند. این نکته را در بارگذاری اثر‌های بعدی رعایت خواهم کرد. همچنین بایستی عنوان شود که فراق‌ت گرچه از ساختار ویرایشی به دور است؛ لکن به منظور تلفظ آوایی دقیق مخاطب چنین نوشته شده است. البته که رعایت نکات ویرایشی لازم است. باز هم از شما صمیمانه تشکر می‌کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.