جسم و جان




عنوان مجموعه اشعار : بابک سویدا
شاعر : بابک سویدا


عنوان شعر اول : دست تو
هرچند شب تا شب برای تو
انگشت‌هایم شعر می‌انگاشت ...
در دفترم دست تو را اما
ای‌کاش ... آه ای‌کاش می‌شد کاشت

یا بوسه، لبخند تو یا اخمت
هریک به یک یا جمع آن، هر سه،
هر شعر محو‌ات می‌کند انگار
موجی است شعر و ذهنیت ماسه ...

وقتی کنارم می‌نشینی شعر
شر می‌کند، با تو بتأویلد
این واژه‌شر‌ها که پس از توبیخ
در پشت خط یا میله می‌میلد

این واژه‌ها جعلی است دست تو
باید به‌جای شعر می‌رقصید
روی تنم، بر موج موهایم
این بیت‌ها جای تو را دزدید!

واژه نه اما شعرها هریک
نوعی مسکن بر نبودن‌هاست
تو غرق در دریا اگر باشی
شعرم نهیب آی آدم‌هاست

ازبس‌که بعضی لحظه‌ها شعرند
شاعر در آن لحظه خودش بیت است
چشم است، بینی و زبان.
شاعر
یک‌ذره‌اش را هم نداد از دست

حالا دوباره اول شعر‌است
انگُشت و فعل حال می‌انگاشت
با ایده‌ی شعری که در دست است
دست تو را ای‌کاش می‌شد کاشت ...

بابک سویدا

عنوان شعر دوم :


عنوان شعر سوم :
نقد این شعر از : رحمت اله رسولی مقدم
اینک نوبت نقد و بررسی شعری چهارپاره از آقای بابک سویدا است که در سوابق ایشان پنج سال سابقه‌ی شعری درج شده است. طبیعتا اگر پنج سال سرایش، دورانی حرفه‌ای باشد، شاعر را از خیلی جهات به‌خصوص یکدستی زبان و اندیشه به بلوغ می‌رساند. ولی خب معمولا در کشور ما به جز همین پایگاه نقد شعر، به جرات می‌توانم بگویم که جایی برای مراجعه و پرداختن حرفه‌ای و مستمر به شعر، وجود ندارد. کتاب‌های مدرسه و دانشگاه، مروری اجمالی و رفع تکلیفی بر شعر و ادبیات دارند و انجمن‌ها و جلسات شعر هم به دلایلی که گفتن‌شان در این مجال و مقال نمی‌گنجد، نمی‌توانند به تربیت و شکوفایی استعدادها کمکی کنند. اندک دوستانی که در شعر در سطح ملی موفق می‌شوند، بیشتر به‌دلیل عشق و اشتیاق و انگیزه‌ی شخص خودشان است که در کتاب‌ها و شعرها و خودشان دنبال پیدا کردن راه موفقیت می‌گردند و در خودشان چراغ شعر رو روشن نگه می‌دارند.
دوست عزیز ما استعداد بسیار خوبی دارند و یک ویژگی مشترکی که با دیدگاه ادبی خودم دارند، این است که کارشان فکرمحور است. فکر و اندیشه وقتی که پشت کار قرار داشته باشد، اسکلت‌بندی و ساختمان کار خوب از اب در می‌آید. یک شعر برای سر پا ماندن و عرض اندام به عنوان یک موجود، نیاز به این اسکلت‌بندی و طناب عصبی دارد. خب این تا اینجای ماجراست، اما کافی نیست. هنر و به‌خصوص شعر، با اسکلت خالی به منصه‌ی ظهور نمی‌رسد. پی آن‌چه که پس از این تجسم نیاز دارد، روح است و جان. باید یک روح و جان در این سازه دمیده شود، تا بلند شود و راه برود و حرف بزند و نگاه کند و ببیند و دیده شود. این جانی که باید در این کالبد دمیده شود، عاطفگی است. یعنی سراینده‌ی عزیز ما بخشی از کار را که فکر‌محور‌ی‌ست، به خوبی پیاده کرده است، اما زمانی هنر ما موفق است که علاوه بر فکرمحوری، حس محوری هم داشته باشد. این دو در شعر از هم جدا نیستند و هر شاعری که به یکی از این دو توجه نمی‌کند، یک جای کارش همیشه می‌لنگد. بنابراین امیدوارم که در کارهای بعدی آقای سویدا، توازن بیشتری بین این دو برقرار باشد، تا زحمتش به نتیجه‌ای مطلوب بینجامد‌.
با این مقدمه‌ی طولانی، به بررسی سطر به سطر شعر دوستمان می‌پردازیم تا ببینیم دقیقا چه اتفاقی در این شعر رخ داده است؟

هرچند شب تا شب برای تو
انگشت‌هایم شعر می‌انگاشت ...
در دفترم دست تو را اما
ای‌کاش ... آه ای‌کاش می‌شد کاشت

در بند نخست، سراینده واج‌آرایی حرف ش را دارد. شب تا شب، انگشت‌هایم، می‌انگاشت، کاش ای کاش، می‌شد، کاشت، این‌ها همه با فکر یک‌جا جمع شده‌اند. انگشت و انگاشتن، نسبت به هم جناس دارند. حتی کاشتن، ظرفیت یک پرداخت بهتر را دارد. مثلا دست تو را در دفترم کاشتن را شاعر خواسته در مقابل انگشت‌های من که شعر می‌انگارند، بیاورد. یعنی تلاش خوبی‌ست اما ناموفق است. چون آنچه از من در دفتر نگاشته می‌شود، انگشتان من نیست؛ شعر است. و به همین خاطر در برابر آن اگرچه سعی می‌کند دست‌های تو را بکارد، تناظر به‌وجود نمی‌آید. این تناظر در صورتی به‌وجود می‌آمد که دست مقابل دست قرار بگیرد، نه دست در مقابل انگشت!

یا بوسه، لبخند تو یا اخمت
هریک به یک یا جمع آن، هر سه،
هر شعر محو‌ات می‌کند انگار
موجی است شعر و ذهنیت ماسه ...

در مصرع اول، جمله لکنت دارد و روان نیست. دلیلش چیست؟ دلیلش این است که در زبان فارسی وقتی ما می‌خواهیم از انتخاب یک یا دو یا چندچیز حرف بزنیم، دقیقا باید از همین《 یا》ها پشت همه‌ی موارد استفاده کنیم. پس صحیح است که بگوییم، یا بوسه ( یا) تو یا اخمت! نمونه‌ی خوبش را از حافظ داریم که می‌گوید:

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب
بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند

ببینید که همه‌ی نکته‌ی ریز، چقدر می‌تواند یک شعر را بلند کند یا یک شعر را به زمین بزند!
یا در مصرع دومش این لکنت و عدم هماهنگی وجود دارد که بایو بگوییم یا جمع آن‌( ها) هر سه! ولی وزن نمی‌‌گذارد و با تحمیل وزنی به لکنت جمله تن می‌دهیم.
نکته‌ی دیگر در این بند، مربوط به قافیه‌سازی است. خب هر سه و ماسه با هم، هم‌قافیه محسوب نمی‌شوند، چون ه غیر ملفوظ در آخر کلمات که برای بیان حرکت می‌اید، جزو حروف الحاقی محسوب می‌شود و در قافیه آن را حساب نمی‌کنیم. خب اگر ه را از آخر هر دو واژه برداریم، طبیعتا حروف بعد از آخرین مصوت، حروف قافیه محسوب می‌شوند. در 《 هر سه》 با برداشتن حرف الحاقی ه، آخرین مصوت، فتحه‌ی 《 هَر》است. یعنی حروف قافیه‌اش می‌شوند: َرس. حالا در ماسه، آخرین مصوت کدام است؟ الف. یعنی حروف قافیه، اس هستند. خب می‌بینیم که حروف قافیه‌ی این دو شبیه هم نیستند، پس قافیه محسوب نمی‌شوند. قافیه برای هرسه مثلا می‌شود: عرصه. و قافیه برای ماسه مثلا می‌شود: کاسه.

وقتی کنارم می‌نشینی شعر
شر می‌کند، با تو بتأویلد
این واژه‌شر‌ها که پس از توبیخ
در پشت خط یا میله می‌میلد

در این بند، چشممان به مصدرهای ساختگی می‌خورد از تاویل و میله ، به شکل تاویلیدن و میلیدن. این‌ها بخش فکری کار است که من آن را دوست دارم. حتی ترکیبی مثل شرواژه ساخته شده که من باز خوشم می‌آید که بچه‌های ما جسارت کنند و ترکیباتی تازه بسازند. اما برای موفق شدن در این کار، باید یک تصویر مشخص در خروجی کار داشته باشیم. این تصویر مشخص، چرا ساخته نشده است؟ چون شر کردن در مصرع دوم، نامعلوم و نامانوس است. به خصوص اینکه می‌گوییم شر می‌کند با تو بتاویلد. خب اگر شعر بخواهد نیتی برای تاویلیدن با تو داشته باشد، مثلا می‌توانیم بگوییم هوس می‌کند، قصد می‌کند، اراده می‌کند، ولی شر کردن، وصله‌‌ی نچسبی‌ست. پس چون اینجا گنگ و زمخت است، بقیه‌ی کار هم شکست می‌خورد.

این واژه‌ها جعلی است دست تو
باید به‌جای شعر می‌رقصید
روی تنم، بر موج موهایم
این بیت‌ها جای تو را دزدید!

وقتی سراینده می‌گوید که این واژه‌ها جعلی‌ست، منظورش همان مصادر جعلی در بند قبل است. این یعنی تایید حرف من که سراینده با فکرش دارد کار را پیش می‌برد و متوجه است که باید اندیشه در کارش ادامه داشته باشد. رقصیدن دست تو اما به سرانجام نمی‌رسد، چون بیت‌ها عملا نمی‌توانند بر موج‌ موهایم رقص کنند یا کار دیگری کنند. یعنی با اینکه شاعر خواسته نقش رقص را از بیت‌ها بر روی موهایش بگیرد و به دست او بدهد، اما عملا هردو برای بازی کردن این نقش ناتوانند.

واژه نه اما شعرها هریک
نوعی مسکن بر نبودن‌هاست
تو غرق در دریا اگر باشی
شعرم نهیب آی آدم‌هاست

خب در این بند، باید سراینده بگوید که چرا واژه نه، اما شعرها مسکن هستند؟ یعنی یا نباید این ادعا را بکند، یا در ضمن متن، مشخص باشد که کم و کاستی واژه چیست که نمی‌تواند مسکن باشد، اما شعر می‌تواند؟
دیگر اینکه نبودن‌ها با آدم‌ها باز هم‌قافیه نیست. 《 ست》 ردیف است، و 《 ها》 نشانه‌ی جمع در هر دو واژه است که خب جزو حروف الحاقی محسوب می‌شود. می‌ماند نبودن و ادم، که طبیعتا با هم، قافیه نمی‌شوند.

ازبس‌که بعضی لحظه‌ها شعرند
شاعر در آن لحظه خودش بیت است
چشم است، بینی و زبان.
شاعر
یک‌ذره‌اش را هم نداد از دست

این بند، فقط یک اشکال ساختاری دارد و آن این است که باید می‌گفت: چشم است ( و) بینی و زبان. با همان ویرگول من اول فکر کردم و مخاطب هم اولش گیج می‌شود که ایا بینی و زبان، چشم هستند؟!

حالا دوباره اول شعر‌است
انگُشت و فعل حال می‌انگاشت
با ایده‌ی شعری که در دست است
دست تو را ای‌کاش می‌شد کاشت ...

خب در پایان‌بند، باز به همان حرف بند اول می‌رسیم با کمی تغییر. همین تغییر کوچک باعث شده که بند پایاینی بهتر از بند نخست باشد.اگر دقت کنید در بند اول، چیزی که انگاشته می‌شد، شعر بود نه انگشت. انجا انگشت‌ها نگارنده بودند و کارنده. اما اینجا، شاعر می‌گوید که انگشت می‌انگاشت. دقیقا به همین خاطر، تناظر مناسبی با مصرع آخر به‌وجود می‌آید که آنجا دست می‌شد کاشت. همین ظرایف سر سوزنی و اندک، بین یک شعر خوب و یک شعر متوسط و یک شعر ضعیف، تفاوت ایجاد می‌کنند. من به همین خاطر به این نکات ریز گیر دادم که سراینده باید به تک‌تک‌شان دقت کند.
امیدوارم باز هم از دوست عزیزمان در پایگاه نقد، شعر بخوانم و پیشرفت و موفقیت‌شان را ببینم.

منتقد : رحمت اله رسولی مقدم

متولد ۵ خرداد ۶۹ یاسوج؛ شاعر و ویراستار؛ تحصیلات کارشناسی ارشد ارزیابی و آمایش سرزمین



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.