بیم و امید




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : غفار غفاری


عنوان شعر اول : ای زمان برگرد
می کِشم باری ز جورِ آسمانِ هفت رنگ
جانم از سودای خامِ در سرم آمد به تنگ

آسمان این دشتِ لاله تیر باران می کند
دیکتاتور بر می کشد بر مردمِ خونین تفنگ

زنگ زد گوشم به دستِ نارفیقِ ساچمه ها
بس که نجوا کرد در گوشم صدایِ بَنگ بَنگ

گیج و گُنگم در تمامِ اتفاقاتی که رفت
چون یتیمی زار و تنها در خرابه های جنگ

سال ها از عقربه ها من عقب افتاده ام
ای زمان برگرد حالا تن به تن با من بجنگ

عنوان شعر دوم : .
تو آمدی که به جانم حیاتِ جان بدهی
رسیده ای که به من یک جهان نشان بدهی

گذشته از کَفِ من عشق، در نبودِ تو لیک
تو هرچه را که ندارم، به من همان بدهی

چو برق، از دلِ من بُرده ای قرارِ دلم
غلط نبود به من گر کَمی زمان بدهی

روان نویسِ کسی در صفاتِ او ننوشت
تو جرئتی که ندارم به عاشقان بدهی

تمامِ شادیِ دل را نشد که وصف کنم
مگر تو این دَمِ آخر به من زبان بدهی

تو شش حواسِ مرا بُرده ای دگر چه کنم
که حسّ خود به مرا اندکی نشان بدهی
عنوان شعر سوم :بیتی خاک خورده
خشکیده درونِ ذهنِ من جوهر شعرم
پوشیده زبانِ ناقصم گوهر شعرم

گشتم پِیِ راز در میان عاشق و معشوق
درماندم و رفت، از کف آن ساغر شعرم

آتش زده ام حروفِ شعرم دگر اینجا
تا من بسپارم به تو خاکستر شعرم

رنجی نرسانَدَم دگر سوز و گُدازی
چون سوخته دل، تنورِ آن آذرِ شعرم

سیمرغ صفت از دلِ ویرانه سرآرد
آن عشقِ هزار رنگ، این نوبرِ شعرم
نقد این شعر از : رحمت‌اله رسولی‌مقدم
اینک نوبت نقد سه شعر از دوست هجده‌ساله‌ی پایگاه نقد شعر است که تاکنون سه‌بار برای پایگاه، اثر ارسال کرده است.
از آن‌جا که سابقه‌ی سرایش ایشان طولانی نیست و چه به لحاظ سابقه و چه به لحاظ سن، در بدو ورود به جهان شعر قرار دارد و پختگی لازم را هنوز کسب نکرده است، نکاتی را به ایشان گوشزد می‌کنم که فکر می‌کنم توجه به آن‌ها یا عدم توجه به آن‌ها، می‌تواند یک استعداد را شکوفا کند یا برعکس، به نابودی بکشاند.
مهم‌ترین کار برای طی طریق، این است که مرحله به مرحله پیش‌ برویم. مثلا درست نیست که ما بخشی از مسیر را برویم بعد برگردیم و برای راه رفتن، کفش تهیه کنیم. مسائل وزنی و عروضی، از مقدمات شعر موزون هستند که آقای غفاری باید بیاموزند و به‌درستی آن را در شعر اجرا کنند. توجه به زبان شعر یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های دوست سراینده‌مان می‌تواند باشد؛ از این جهت که زبان شعر ایشان زبان امروز نیست و بافت و ساخت کهن دارد. شاید دلیل اینکه اکثر بچه‌های نورس ما در شعر، با زبان کهنه شعر می‌گویند، این است که در مدرسه با شعر امروز آشنا نشده‌اند و فکر می‌کنند که همه‌ی شعر، آن چیزی‌ست که در کتاب‌ها می‌خوانند. در حالی که شعر هر عصر ادامه‌ی عصر قبلی خود است و اگر تکرار آن باشد، هنر که محسوب نمی‌شود هیچ، مذمت هم خواهیم شد. بسیار بسیار ضروری است که ما به زبان زمانه‌ی خود شعر بسراییم و برای تغییر زبان و الگوی ذهنی‌مان از آن بافت قدیمی به بافت امروزین، باید بسیار مطالعه کنیم. این مطالعه‌کردن، خود توصیه‌ی بسیار پراهمیتی‌ست، چرا که اگر دوست عزیزمان تخصصی‌تر و بیشتر مطالعه کنند، وزن شعر سوم را که می‌گویند در عروض شعر فارسی موجود نیست، خواهند دید که موجود است و شعرهای معروفی مثل آن مسمط مخمس شیخ‌بهایی با مطلع: 《 تا کی به تمنای وصال تو یگانه/ اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه》 در همین وزن 《 مستفعل مستفعل مستفعل فع‌لن》سروده شده است.
تاکید من بر خطر داشتن چنین موضوعی، به این دلیل است که دوستان نوجوان و جوان تازه‌کار، راه را اشتباه بروند و گمراه شوند‌. گمراهی این است که ما به جای تلاش برای سرودن شعرهای تازه با حرف و نگاه تازه، به جای تسلط بر وزن، به جای به روز بودن زبان شعرمان، دنبال این باشیم که در یک وزن ابداعی شعر بنویسیم و فکر کنیم کار بزرگی کرده‌ایم. اگر من نیاز دیدم که با این لحن صریح، این مطلب را عنوان کنم، برای این است که به همه‌ی دوستان تازه‌کار، اهمیت کار را و فاصله‌ی بین موفقیت و شکست‌شان را گوشزد کرده باشم.
می کِشم باری ز جورِ آسمانِ هفت رنگ
جانم از سودای خامِ در سرم آمد به تنگ

بار چیزی را کشیدن و جور چیزی را کشیدن، هر کدام به تنهایی کفایت می‌کنند، پس حضور توامان آن‌ها، می‌تواند صرفا برای پر کردن وزن باشد. در مصرع دوم نیز خام بودن و سوداگری، بدون عنصر متناظر وارد شعر شده‌اند و کارآیی متنی ندارند. یعنی عناصر سست‌عنصری در تصویر هستند که به راحتی می‌شود کل مصرع را عوض کرد، و بیت ضربه نخورد.

آسمان این دشتِ لاله تیر باران می کند
دیکتاتور بر می کشد بر مردمِ خونین تفنگ

وجه‌‌ شبه آسمان و دشت لاله چیست؟ در واقع ما چیزی که از آسمان ببارد و مثل دشت لاله باشد، به ذهنمان خطور نمی‌کند. در مصرع دوم یک اشکال وزنی وجود دارد، که فکر می‌کنم 《 بر》 اول، اشتباهی تایپ شده باشد.
ضمن اینکه دیکتاتور بودن را باید بدانیم که چه نسبتی با آسمان دارد؟

زنگ زد گوشم به دستِ نارفیقِ ساچمه ها
بس که نجوا کرد در گوشم صدایِ بَنگ بَنگ

در مصرع اول، 《 ها》 ی ساچمه‌ها، از وزن خارج است. صدای بنگ‌بنگ هم قاعدتا باید صدای ترسناکی باشد، پس چه تناسبی با نجوا دارد؟ این‌ها سوالات مخاطب است و شاعر باید هنگام سرودن شعر، به آن‌ها پاسخ دهد.

گیج و گُنگم در تمامِ اتفاقاتی که رفت
چون یتیمی زار و تنها در خرابه های جنگ

غفار عزیز باید توجه کند که علاوه بر زبان شعر و نوع تصاویر آن، به درست‌بودن دستوری جملات هم توجه کند. مثلا ما در دکلماسیون طبیعی، می‌گوییم تمام اتفاقاتی که افتاد، نمی‌گوییم تمام اتفاقاتی که رفت!
یتیمی زار و تنها، گیج و گنگ، نارفیق، دشت لاله، آسمان و ... همگی عناصری پر استفاده در شعر بوده‌اند، که ما اگر دوباره استفاده کنیم، باید درتصاویر و تعابیر و مضامین جدید از آن‌ها استفاده کنیم، نه اینکه به همان شکلی که دیگران از آن‌ها استفاده کرده‌اند، استفاده کنیم.

سال ها از عقربه ها من عقب افتاده ام
ای زمان برگرد حالا تن به تن با من بجنگ

یک سکته در ه عقربه‌ها، وجود دارد که در بیت قبلی در کلمه‌ی خرابه‌ها هم وجود داشت. وقتی ما از اختیار بلند یا کوتاه بودن هجای آخر کلمات استفاده می‌کنیم، اگر های جمع هم بعد از کلمات بیاید، سکته ایجاد می‌کند و برای وزن، زیبنده نیست و می‌خورد توی ذوق.
یک  نکته‌ی مثبت در این بیت وجود دارد و آن هم تعلق فعل امری برگرد به یک امر برگشت‌ناپذیر مثل زمان است. برگرد با من بجنگ، به نوعی این استفاده را یک استفاده‌ی خوب و زیبا کرده است. این نشان می‌دهد که دوست سراینده‌ی ما استعداد کار را دارد و صرفا به‌خاطر سهل‌انگاری و بی‌تجربگی و خطراتی که در کمینش هست و اشاره کردم، دچار لغزش‌های زیاد شده است.

برویم سراغ شعر دوم:

تو آمدی که به جانم حیاتِ جان بدهی
رسیده ای که به من یک جهان نشان بدهی

در همین بیت نخست، حیات و جان یک معنی دارند، چون جان داشتن، مساوی‌ست با حیات؛  و ترکیب این دو، منجر به تصویر تازه‌ای نمی‌شود. در عوض گمانی را در ذهن مخاطب نهادینه می‌کند که سراینده داشته به قافیه‌ی جان فکر می‌کرده و قبل از آن نمی‌دانسته چه‌کار کند و به تعبیر دیگری از آن که حیات است، روی آورده است. جناب غفاری عزیز باید بداند که ما در شعر نباید طوری رفتار کنیم که مخاطب ضعف را در ما احساس کند.

گذشته از کَفِ من عشق، در نبودِ تو لیک
تو هرچه را که ندارم، به من همان بدهی

دیگر اینکه عبارات و ترکیبات را باید در شکل صحیح آن‌‌ها که مخاطب را سردرگم نکنند باید استفاده کنیم. ما در عباراتمان از کف دادن داریم، اما گذشتن از کف نداریم. بنابراین گذشتن عشق از کف، یک تصویر عقیم است. ضمن اینکه 《 تو》 در ابتدای مصرع دوم حشو است و برای پزکردن وزن آمده است، در حالی که جمله بدون آن کامل است، و به لحاظ زیبایی‌شناسی هم کمکی به بلوغ مصرع نمی‌کند.
نکته‌ی دیگر این است که 《 را》ی مفعولی هم از جمله بدون دلیل حذف شده است و باعث ضعف تالیف شده است: هرچه را که ندارم، به من همان ( را) بدهی.

چو برق، از دلِ من بُرده ای قرارِ دلم
غلط نبود به من گر کَمی زمان بدهی

یک اینکه برق چگونه می‌تواند قرار دل را ببرد؟ فقط در صورتی که برق یک شیء ارزشمند باشد، که چنین کاری کند.
دو اینکه 《 نبود》 زمانش با زمان فعل مصرع اول هم‌خوانی ندارد. فقط اگر بگوییم: نَبُوَد، فعل‌ها هم‌زمان خواهند شد، که در این‌صورت، وزن به هم خواهد خورد.

روان نویسِ کسی در صفاتِ او ننوشت
تو جرئتی که ندارم به عاشقان بدهی

نخست اینکه چرا وقتی از 《 تو》داریم حرف می‌زنیم، مرجع 《 او》 کیست؟ این یک ضعف تالیف به‌حساب خواهد آمد.
بعد اینکه باز تم 《 تو》 در ابتدای مصرع دوم، حشو است و کاربردی جز پر کردن وزن ندارد. دقیقا مثل مصرع 《 تو هرچه را که ندارم به من همان بدهی...》.

تمامِ شادیِ دل را نشد که وصف کنم
مگر تو این دَمِ آخر به من زبان بدهی
اگر در دو بیت قبلی و بیت بعد از این، آنقدر 《 تو》ی حشو وجود نداشت، 《 تو》 در مصرع دوم این بیت، چندان توی ذوق نمی‌زد و کاربردش درست بود. اما همان‌طور که گفتم در بیت بعدی:
تو شش حواسِ مرا بُرده ای دگر چه کنم
که حسّ خود به مرا اندکی نشان بدهی
باز هم این 《 تو》 ی حشو و تکراری دمار از روزگار شعر درآورده است. انگار همه‌چیز دارد دور این تو می‌چرخد و تکراری کورکننده‌ی ذوق است.
گرچه تصویر این بیت بهترین تصویر این شعر است و تقابل شش‌حواس من با حس اندک تو، یک تقابل خلاقانه است. من از غفار غفاری عزیز، می‌خواهم که به این قسمت استعدادش بیشتر اعتماد کند و آن ‌را تقویت کند.

و شعر سوم:

خشکیده درونِ ذهنِ من جوهر شعرم
پوشیده زبانِ ناقصم گوهر شعرم

وزن شعر همان‌طور که گفتم، مستفعل مستفعل مستفعل فع‌لن است. در بیت نخست، با اختیار شاعری جابه‌جایی دو هجای کوتاه و بلند پشت سر هم که در بعضی ارکان امکانش وجود دارد، در رکن دوم، مستفعلُ به فاعلاتُ تبدیل می‌شود.

گشتم پِیِ راز در میان عاشق و معشوق
درماندم و رفت، از کف آن ساغر شعرم

در مصرع نخست این بیت، وزن مخدوش شده است و چون در دکلماسیون طبیعی، باید بخوانیم: میانِ عاشق و معشوق... 《 نِ》 در 《 میانِ》از وزن خارج است.
ترکیب 《 ساغر شعرم》 هم ترکیب دلنشینی نیست، چون مقدمه‌ی لازم برای رسیدن به این نقطه فراهم نشده است.

آتش زده ام حروفِ شعرم دگر اینجا
تا من بسپارم به تو خاکستر شعرم

در مصرع اول این بیت نیز از همان اختیارات بیت اول استفاده شده است. در مصرع دوم، نیز 《 را》ی مفعولی از جمله بدون دلیل حذف شده است: تا من بسپارم به تو خاکستر شعرم ( را).

رنجی نرسانَدَم دگر سوز و گُدازی
چون سوخته دل، تنورِ آن آذرِ شعرم

یک روند تکراری در این شعر، مثل شعر قبلی نیز در کلمات به‌کجود آمده است. اگر آن‌جا زیاد 《 تو》 تکرار شده است، در این شعر، 《 آن》 تکرار زیادی دارد: آن ساغر، آن آذر، آن عشق هزار رنگ... .

سیمرغ صفت از دلِ ویرانه سرآرد
آن عشقِ هزار رنگ، این نوبرِ شعرم

سرآرَد، نیز ترکیب دستکاری‌شده‌ی سربرآورد است که با این تغییر، کلی معنایش تغییر کرده است. چون سرآوردن خودش ترکیب جداگانه‌ای‌ست با مفهوم مجزایی.
و بالاخره از بس که کلمه‌ی 《 آن》 تکرار شده است، خود سراینده از آن به 《 این》 پناه آورده است و شده است: این نوبر شعرم! درحالی‌که مرجع این ضمیرها از اول شعر اصلا مشخص نیست.

چیزی که مشخص است، این است که دوست سراینده‌ی عزیز ما، مستعد است و توانایی‌اش را دارد که سطح خود سرایش خود را ارتقا دهد، اما به‌شرطی که به نکاتی که اشاره کردم، خیلی توجه کند و زین‌پس خودش در این موارد منتقد خودش باشد، تا آثار برجسته‌تری از دل استعدادش بیرون آید. پس منتظرم که باز از ایشان شعر بخوانم و موفقیتش را ببینم.

منتقد : رحمت‌اله رسولی‌مقدم

متولد ۵ خرداد ۶۹ یاسوج؛ شاعر و ویراستار؛ تحصیلات کارشناسی ارشد ارزیابی و آمایش سرزمین



دیدگاه ها - ۲
غفار غفاری » سه شنبه 04 آبان 1400
خیلی ممنونم از نقدتون و نکاتی که برای فکر کردن به من دادین. حتما مطالعه ام رو بالاتر میبرم و از گفته های شما استفاده میکنم. سپاسگزارم از لطفتون.
رحمت‌اله رسولی‌مقدم » سه شنبه 04 آبان 1400
منتقد شعر
سلام و مهر پایگاه نقد شعر، برای شما و دوستان، موفقیت آرزو می‌کند.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.