از خودمان استفاده کنیم




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : حسین چمن سرا


عنوان شعر اول : .
گرم ترین نقطه ی دنیا بغل توست
البته این شاخصه ، حداقل توست

بیدم و سرما زده ام ، بیش نلرزان
خانه ی ویرانه ی من بر گسل توست

سرد ترین جای جهان است دل من
ای دل من قطب زمین چون بدل توست

بود و نبودم به تو بند است فرو غم
سایه ام و کار من عکس العمل توست

هم قدمم یاد تو در عصر ولیعصر
هر قدمم تن تننی از غزل توست

مفتعلن مفتعلن فع مثل من
تنتنن تنتنن تن مثل توست

برف می آید ! نمی آیی تو کنارم؟
گرم ترین نقطه ی دنیا بغل توست

عنوان شعر دوم : .
دریاست چشمانت
و من قصد شنا دارم
غرق نگاهت کن مرا من خود حیا دارم

در شهر مویت پاسی از شب رفته اما من
عادت به شبگردی در پس کوچه ها دارم

دست تو تنها آشنایم هست و غربت نیز
معنی ندارد چون که هر جا آشنا دارم

نغزی ، لطیفی ، گل بخوانم یا که نامت را
مریم ! دمت عیسی ، بیا! حال فنا دارم

آتش ردا ، شیرین ادا ، بر خاک سرد من
بنواز شور آتشین تا سر به پا دارم

عنوان شعر سوم : .
از خواندن تاریخ ممالک چه در آمد
اینکه پسری رفت و یکی بی پدر آمد

این فطرت دنیاست ، که از دم همه آدم
روزی به زمین آمد و روزی به سر آمد

یک روز می آیی به خودت: زندگی است این؟
این زندگی گم شده در کار و درآمد

هر چند که آن روز زمانی برسد که
ویران شده عمری که به خون جگر آمد

روشن شو که دنیاست شبی گیر تناوب
خورشید مگر از پس این شام بر آمد
نقد این شعر از : حسین جلال‌پور
حسین جلال‌پور:
این بیست‌وپنجمین نقدی‌ست که بر فرسته‌های شما نوشته می‌شود؛ اگر تا این لحظه که من این را می‌نویسم چیزی بر قبلی‌ها اضافه نشده باشد. دو تا از آن قبلی‌ها را هم من نوشته‌ام و این سومین باری‌ست که با شما صحبت می‌کنم. امیدوارم بعداز این هم ادامه پیدا کند ولی با شعرهای تازه‌تر. نمی‌دانم آیا تاکنون این فرصت را داشته‌اید یا این فرصت را به خودتان داده‌اید که اثرِ نوشته‌ها/ نقدهای دوستان را بر آثارتان ببینید یا هنوز چنین فرصتی دست نداده است. یا اصلاً شاید این شعرها را قبل از این نقدها نوشته‌اید و همان موقع فرستاده‌اید و حالا دارند به‌مرور نقد می‌شوند! ولی در هر صورت توصیه‌ی من به شماست که این فرصت را به‌هیچ‌وجه از خودتان دریغ نکنید، حتّی اگر مقدارِ ناچیزی از راهنمایی‌های آن نوشته‌ها در شما بگیرد بگذارید بگیرد و آرام آرام در شما و شعرِ شما تأثیرش را بگذارد و شما هم فرصت کنید به آن‌ها فکر کنید و حتّی پاره‌ای را هم به‌زور اعمال کنید در شعرهایتان. گاهی اوقات جلوِ یک کلمه یا عبارت یا جمله یا مصراع یا بیت بایستید و نگذارید وارد شعرتان شود. این مسلماً به نفع خودتان است و به نفع شعرتان است. حالا چرا من این‌ها را می‌گویم؟ زیرا پیداست که این شعرها هم کم‌وبیش درگیر همان ضعف‌ها و ایرادهایی‌ست که قبلاً به شما گفته شده و تذکّر دادن شده است. با مثال پیش برویم بهتر است: در مصراع اوّل غزل دوم «وَ» دارید که همین خودش یکی از مواردی‌ست که پیش از این هم به شما گفته بوده‌اند. استفاده از «و» (با صدای «وَ») به‌جای «وُ» که به زبان ساده بگویم، دراصل با واژه‌ی قبل از خودش خوانده می‌شود، ایراد دارد و از روانیِ شعر شما هم کم می‌کند. شما با دوتکّه کردنِ مصراع و پایین آوردنِ یکی از آن‌ها نمی‌توانید این ضعف را بپوشانید یا سرپوشی بر آن بگذارید.
آوردنِ «هست» به‌جای «است» که به میمنتِ! فضای بی‌دروپیکرِ مجازی روزبه‌روز هم در حالِ گسترده‌تر شدن است یک ایراد دیگر شعر شماست. این استفاده اگر از کاربرانِ فضای مجازی پذیرفتنی باشد، که البته نیست، از یک شاعر که هنرش در زبان و با زبان متجلّی می‌شود کاملاً غیرپذیرفتنی‌ست و استفاده از آن ناروا و نادرست است. بیت سوم غزل دومت را ببین!
یا این مصراع: «هرچند که آن روز زمانی برسد که...» آن روز یا زمانی؟ کدام را می‌خواهی؟ یکی از این دو اضافه است.
نکته‌ی دیگر این است که معلوم نیست چرا حرف‌هایت در یک شعر این‌همه باهم فاصله دارند. همین باعث می‌شود بیت‌هایت به‌هم بی‌ارتباط بمانند. یا می‌توانیم بپرسیم در غزل اوّل مخاطب شما کیست؟ از دو بیت اول چنین برمی‌آید که باید حرف از معشوقی یا کسی و چیزی شبیه به آن باشد، ولی در بیت سوم ناگهان می‌گویید «ای دل من»! یعنی باید مخاطب بیت‌های اول‌ و دوم و بعد از این بیت را هم دل درنظر بگیریم؟
حرف‌ها باید به‌شکلی زده شوند که بدون ابهام در مصراع جا بگیرند نه به این صورت: بیدم و سرما زده‌ام بیش نلرزان. پاره‌های مصراع و بیت هم باید به‌هم ربط داشته باشند؛ شما در همان بیتی که در یک مصراع آن می‌گویید «بیدم و سرما زده‌ام بیش نلرزان» به ما می‌گویید که بید هستید و سرمازده‌اید. اگر سرمازده‌اید که بهتر است شما را بتکانند تا گرما به شما برگردد و سرما (برف یا هرچیز سرد دیگر) از شانه‌هایتان/ شاخه‌هایتان بریزد، اگر هم بیش نلرزاندن به خانه، در مصراع بعد، ربط داشته باشد یعنی همان خانه‌ی ویرانه‌ای که به‌قول شما بر گسل او ساخته شده است، این سؤال‌ها پیش می‌آید: ۱_ آیا بید خانه دارد؟ ۲_ اگر بید خانه دارد چگونه خانه‌ای‌ست؟ (مخاطب باید در جریان قرار بگیرد)، ۳_ خانه‌ای که ویرانه است که ویرانه است و دیگر برایش چه فرقی می‌تواند کند که بیش‌تر تکانش بدهند یا کم‌تر؟
البته بعد از همه‌ی این‌هایی که گفتیم نباید ناگفته بگذاریم که کشف‌های خوبی از نوع بیتِ چهارمِ غزلِ اوّل نشان می‌دهد با شاعری مستعد روبه‌روییم، به‌شرط آن‌که این کشف‌ها با پرداختی امروزی‌تر تلفیق شوند. بی‌شک در این صورت است که می‌توانند به شعر کمک کنند.
باز هم می‌گویم نگاه شما به پدیده‌ها و اشیای پیرامونتان نگاهی امروزی نیست. دم عیسایی در کنار مریم، موی شب‌مانند، آوردنِ ردا آن‌هم تنها برای استفاده از موسیقیِ آن درکنار ادا، شور آتشین، شام (= شب) و چندین و چند عبارت و ترکیب دیگر شعر شما را در زمانه‌ای دور از زیست ما و زیست خودت نگه داشته است. از خودت استفاده کن و خودت را بنویس؛ با کمکِ کم‌تری از بافت و ساخت شعر گذشته. شما فقط نوزده‌‌ سال داری.

منتقد : حسین جلال‌پور

متولد ۱۳۵۵ در گناوه شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.