بوی تند شراب نیشابور




عنوان مجموعه اشعار : دفتر «بعد از پریشانی»
شاعر : محبوبه کوشککی


عنوان شعر اول : بی ترانه



خواستم بی‌ترانه طی بکنم
هر چه دلتنگی است قی بکنم
در سرم اسب‌های وحشی را
با یکی لحن ساده هی بکنم
شعر از چشم‌هام سر می‌رفت

یک نفر که شبیه من هم نیست
کاملا در هوای من می‌زیست
خواب پرواز دیده بود اما
خواب را می‌گذاشت آخر لیست
از تعابیر سخت،در می‌رفت


با دل من همیشه راه آمد
بی دل و دست، بی پناه آمد
من به رفتن ادامه دادم، او
پی این زن به اشتباه  آمد
پی من نه، پی خطر می رفت

روزها را بکِش  و سال بکن
در دل شب پرنده چال بکن
مثل یک پادگان بی منطق
سینه‌ام را قفس خیال بکن
عشق در من کلاغ‌پر می رفت

برف بودم که گوشه‌گیر شدم
اولین زاد‌روز پیر شدم
آب می‌شد وجودم از دوری
آسمان بودم و اسیر شدم
خام باید بسی سفر می رفت*


آمدم بیخیال غم بشوم
در خود از اعتدال کم بشوم
خانه پر می‌شد از تو آیینه!
به سرم زد که بازدم بشوم
چون "تو"  با "من" شدن  هدر می رفت


#محبوبه_کوشککی_نیشابور
*بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

عنوان شعر دوم : خانه ی امن کلاغ ها
وقتی کلاغ دزد گلوبند و تاج بود
اصلا به فکر حوصله ی باغ و کاج بود؟

سبزی که دید خانه ی‌امن سیاه هاست
هم از خودش مکدر وهم هاج‌و‌‌ واج بود

در سایه سار خویش هزاران ادیب داشت
همراه عصر او سخن ابتهاج بود

سیگار می کشید زبان‌بسته در خودش
اندوه زار بی کسی اش در رواج بود

دست صبا اگرچه نوازشگرش... ولی
ردّ کبودِ  بر تن او لاعلاج بود

با دست های‌سوزنی خود، اضافه کرد
بر زخم های  تازه،‌ دوا احتیاج بود

حتی سکوت حق خودش را گرفته بود
دیگر جهان اداره ی‌اوقاف‌باج بود

روزی که حکم دست به هر آس‌و‌پاس داد
ارزش وجود ساده‌ترین  برگ خاج بود

دور قمار مدفن افکار تازه شد
جان را بها به قدر یکی نان‌ساج بود


محبوبه کوشککی
24مرداد1400

عنوان شعر سوم : شعری برای روز قلم«بی ملاحضه»با ارادت و احترام تقدیم به اساتیدم و تمام کسانی که کلمه ای از ایشان آموختم


گفتند بی ملاحظه بودی
تاریخ را تو حافظه بودی
محبوس جان چه بر سرت آمد

کو ساز های وقت عروسیت
یا سوز های گاه عزایت
ای مهربان چه بر سرت آمد


لب کوک شاعرانه ی فرخ
با من بخوان شکوه تناسخ
ای بی زبان چه بر سرت آمد

تبعیدی! ای مبارز بی تیغ
فریاد های نادر و بی جیغ
بی خان ومان ،چه بر سرت آمد

شادی نبوده، که ننوشتی
غم را که از خودت نسرشتی
هم داستان چه بر سرت آمد

آه ای زبان بریده  قلم جان!
روز خوشی ندیده، قلم جان!
این سالیان چه بر سرت آمد

ای  تاج و جایگاه تو بر عرش
پایین کشیدنت که بر این فرش...
خلدآشیان چه بر سرت آمد

سر زنده باش شاعر بی سر
برخیز و در سماع مکرر
شعری بخوان... چه بر سرت آمد؟

محبوبه کوشککی
نقد این شعر از : مجتبا صادقی
در روزگاران نه چندان دور، در محافل ادبی سرمشق‌هایی به شاعران، به ویژه آن‌ها که تازه وارد و به اصطلاح نوپا بودند، می‌دادند تا به آن وسیله از آزمون شاعری موفق بیرون بیایند، عمدتا هم دو روش حاکم بود، یا یک مصراع، معمولا با قافیه‌ای مشکل و تنگ، می‌نوشتند روی تخته سیاه و می‌گفتند، هفته بعد، از طلیعه این مصراع، یک غزل بنویسید یا بهتر است بگویم «بسازید» چون در این شیوه، افسار سرایش دست شما نیست، بلکه باید با نمونه‌ای که در دست دارید، یک غزل بسازید؛ یا چهار کلمه‌ی ناهم‌جنس و غریب‌المعنی می‌دادند و می‌گفتند یک رباعی با این چهار کلمه بسازید و هفته بعد بیاورید، این کار حسن‌های فراوانی داشت، نخست این‌که شاعر را همیشه در معرض سرودن قرار می‌دهد، دو این‌که باعث رونق محفل ادبی می‌شود، سه این‌که گفتار را در شاعر تقویت می‌کند و چهارم این‌که تمرینی جدی‌ست که حتا بین شاعران یک انجمن ادبی، رقابت ایجاد می‌کند، با این اوصاف چه حیف شد که انجمن‌های سنتی دیگر مطابق این رویه فعالیت ندارند، اگرچه تا همین چند سال پیش شخصا در یک انجمن ادبی مسئولیت داشتم و تابع این روش، بسیار شور و حال خوبی به تیمی از جوانان همشهری‌ام تزریق کردم و به خاطر دارم همچنان لطف‌ها و بیت‌ها و خلاقیت‌هایی که منجر به شاعر شدن تعدادی جوان خوش قریحه شد، با این احوالات افسوس ادامه نیافتن چنین روندی همواره با من خواهد بود، با احترام به آن روزها، این‌ خاطرات را محض این نکته یادآوری کردم که بگویم، برخی شاعران در بکارگیری کلمات، به شدت دنبال تهییج مخاطب هستند، آن‌ها مثل همان شق اول انجمن‌های قدیم، گاهی کلماتی از هم دور و بسیار غریب را، جوری کنار هم می‌نشانند که مخاطب را جز لذت و شهود چیزی بر لب نمی‌آید، این روش را در آثار شاعرانی که جدی‌ترند بیشتر می‌شود دید، امروز و این نقد به میزبانی شاعری از این نَمَط می‌نشینیم تا دغدغه‌ها و ریزه‌کاری‌های این سه اثر ارسالی، برای ما و شما و خودش بیشتر نمایان شود، این شاعره‌ی خوب از شهری شاعرپرور است، از شهر خیام و عطار و ادیب نیشابوری و خباز و سراج‌الدین سگزی و خاکی خراسانی و حیدر یغما و ‌علامه ظفیعی کدکنی و جناب صفادل عزیز و از دیار شاعران جوان‌تری چون دوستان نازنینم علی ضا بدیع و هادی خورشاهیان و جواد گنجعلی و مهتاب یغما و معصومه شاکری و الهام دیداریان و ملیحه قاضی و زهرا شرفی و….. کلی اسم دیگر در ذهنم دارم که برخی شاید در یکی دو برنامه که من داور بوده‌ام مثل شب‌های شعر مقاومت و یادواره ماه‌منیر و… فقط شرکت داشته‌اند. البته می‌دانم شاعری در شهری با کلی استعداد ریز و درشت و قوی و آینده‌دار خیلی هم سخت است، پس «محبوبه کوشککی» راهی دشوار در برابر دارد و خوشا که توان در قلم و ذوقش دیده می‌شود، که گفته است:

خواستم بی‌ترانه طی بکنم
هر چه دلتنگی است قی بکنم
در سرم اسب‌های وحشی را
با یکی لحن ساده هی بکنم
شعر از چشم‌هام سر می‌رفت

شعری قبراق و جوشان که کمتر در آن از تلاشِ غیرملموس و ضعف تالیف خبری هست، روایت آهسته و عاطفی پیش می‌رود و در جاهایی متن بر داستان غلبه می‌کند، مثلا وقتی شعر در حرکت است کلمه‌ای مثل «لیست» چون ترمزی‌ست که توقف مخاطب را باعث می‌شود، این ضعف البته از تبعات استفاده از کلمات غریب است به ویژه در متنی‌ که همه کلمات یک‌دست‌اند و از یک مجرای حسی بیرون آمده‌اند. در مجموعه‌ای از کلمات ‌هم‌مسیر و هم ساحت، لیست، مثل جاده انحرافی‌ خود را نمایان کرده، از اتفاقات زبانی که نشات گرفته از سهل‌گیری بیش از اندازه‌ی سرودن است، یکی دیگر «بکن» در مقام ردیف، در بند چهارم است، جایی که مرز بین محاوره و معیار در هم مخلوط می‌شود، درست است «چال بکن» فعل درستی‌ست اما نوع کارکرد در متن، خوشایند نیست، می‌شود اسمش را گذاشت سهل‌انگاری، با کمی جا به جایی این بند را با پایان بهتری می‌شود نوشت، مثلا، بگویید: «روزها را کشیده، سالَش کن» و در سطر بعد؛ «مثل نعش پرنده چالش کن» و الخ
در ادمه‌ی همین آسان‌گیری‌ها می‌خوانیم؛ «اولین زادروز» که به گمانم در هماهنگی با متن «اولِ زادروز» پیشنهاد می‌شود. البته ذوقی‌ست این ایراد.

# در طلیعه‌ی دوم می‌خوانیم؛
وقتی کلاغ دزد گلوبند و تاج بود
اصلا به فکر حوصله‌ی باغ و کاج بود؟

اگر بگویم این شعر را تمرین قافیه می‌دانم، بی‌اغراق نیست، اما برنیامدن از پس تاثیرگذاری بر مخاطب در برخی بیت‌ها از همین علت برمی‌خیزد، خاصه هاج و واج و ابتهاج و ساج و خاج از قوافی تصنعی اثر می‌باشند، که معلوم است اول قافیه را جسته‌اید و سپس بیتی برایش نوشته‌اید، با این‌حال من خود از شگردهایم همین تجربه‌ی قوافی سخت است، از قافیه‌ی «از و گز» تا «صبر و جبر» را در کارهایم دارم و کلی لذت دارد وقتی به کشف می‌انجامد، اتفاقا در همین قافیه من هم از ابتهاج به عنوان جناب سایه، استفاده کرده‌ام، اگر یادم بیاید، این بیت؛
«قسم به شعر، به سیمین و منزوی نرسیدم/ و زیر سایه‌ی هوشنگ ابتهاج نماندم»

اما غزل محبوبه، محبوب نشده است، تلاشش را کرده، در همان بیت اول، به جای باغ اگر «سرو» نشانده بود، به دلیل هم‌خانواده بودن با کاج، کار را بهتر ارائه داده بود، اما باغ با کاج آخر تناسبش چیست؟
هر قدر، با خوانش چندین باره این اثر، خواستم یک جلوه‌گاه برای تمجید بیابم، نشد متاسفانه، شما شاعر خوبی هستید، و این را بگذارید به حساب یک تجربه، حتم دارم شعر بعدی‌تان با این قافیه، پرمغز و نغز سرود می‌شود.

# و شعر پایانی؛
گفتند بی ملاحظه بودی
تاریخ را تو حافظه بودی
محبوس جان چه بر سرت آمد

محبوب جان هم اگر جای محبوس جانی که فرخی یزدی مبارز و ناشاد و زبان بریده باشد، می‌آوردی هیچ از احساسات این شعر که با «چه بر سرت آمد» آتش می‌زند به جان، کم نمی‌کرد و چه بسا، محبوبی محبوس می‌آفریدی بی ساز و سوز و زن و در به در و شاعر که هر چه بر سرش می‌آید، از سر سرودن‌اش است و چه از این بها، ارزنده‌تر‌.
بی‌مداهنه بگویم، این شعر خیلی خوب است، سطرهای کم‌بنیه هم دارد، مثل «غم را که از خودت نسرشتی» یا «پایین کشیدنت» که خوش ننشسته و می‌شد بهتر از این باشد، اما دست‌مریزاد دارد این نگاه و این زاویه دید، مثلث اگر بدانیم این قالب را، جای خوبی برای رها شدن از قوافی متمادی غزل است، بادا که همیشه همین شکل، برنده و شاعر ببینیم و بخوانیمت.


با ارادت و احترام
مجتبا صادقی

منتقد : مجتبا صادقی

شاعر، نویسنده و روزنامه نگار/ برگزیده کنگره‌ها و جشنواره‌های متعدد شعر/ داوری رقابت‌های ادبی، از دانش‌آموزی و دانشجوبی تا آزاد/ تالیف‌ مقالات و نقدهای متعدد در مطبوعات/ و....



دیدگاه ها - ۲
محبوبه کوشککی » سه شنبه 04 آبان 1400
هماره سپاسگزارم و بسیار آموختم سپاسگزارم از لطف و توجه شما به اشعار من کمترین
مجتبا صادقی » سه شنبه 04 آبان 1400
منتقد شعر
درودها بر شما که بیشترین دل را در میانه‌ی شعرتان گذاشته‌اید، بدیهی‌ست که هم مخاطب‌طور پسندیدم و هم منتقدانه گلایه کردم، پذیرش شما آفرین دارد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.