به جای گفتن باید نشان داد



عنوان مجموعه اشعار : قسم به تو
عنوان شعر اول : غزل
بی تو دل و بغض گلویم شکست
اشک به مژگان بلندم نشست

بی تو چنین می‌گذرد حال من
چشم خمار و تن بی حال و مست

گاز گرفتی چو پلنگی مرا
مهر تو جا مانده به روی دو دست

عشق تو مارا یخ تبخیر کرد
آه چه گویم ز تو آتش پرست

فاصله مان مثل دو دریا شده
مثل دو دریایی که موسی گسست

راست بگویم که دگر بعد تو
در دل من غصه و غم پیله بست


عنوان شعر دوم : سپید
در ایستگاهی هستم که
همه
همه مسافرند.....
ولی
همسفری نیست

عنوان شعر سوم : سپید
چون سرو بلندی که قدت تا آسمان است
ای قامت بالا بلند و جلوه گر
دلت را به دام من بی انداز....
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
غزل در وزنی ساده اما خوش‌آهنگ خود را نشانده است؛ غزلی بر وزن «مُفتَعِلُن مُفتَعِلُن فاعِلُن»؛ غزلی بی‌هیچ اشکال وزنی؛ اما به‌لحاظ‌های دیگر...؟! مثلا در بیت نخست می‌گوید:
«بی‌تو دل و بغض گلویم شکست
اشک به مژگان بلندم نشست.L
کنار هم قرار دادن «دل» و «بغض گلو»، تا با فعل «شکست» بشکند، مصراع را از بار بلاغت و فصاحت کلامی خالی می‌کند؛ اما اگر یکی از این‌ها بود، کار به این‌جا نمی‌کشید و بیان قوی‌تر و طبعا روان‌تر از این می‌شد. بیشتر از این، مضاف‌مضاف‌الیه «مژگان بلندم» است که به‌واسطه‌ی حشو و زاید بودن «بلند»، مصراع را از فصاحت و بلاغت انداخته است. ضمن این‌که «نشستن اشک به مژگان و صورت و دامان» و از این قبیل هم لطفی ندارد؛ چرا که یک حرف معمولی است که متاسفانه تکرار هم می‌شود. ببینید باباطاهر همین حرف معمولی را چگونه بیان می‌کند؛ حرفی که با تصویر، عاطفه را در تخیل خود به زیبایی و ظرافت جا داده است:
«گُلی که خوم بِدادُم پیچ و تابش
به آب دیدگونُم دادم آبش
به درگاه الهی کی روا بی
گُل از مو، دیگری گیره گلابش.»
حال ببینیم که نیما یوشیج اشک ریختن و گریستن از یار یا بر یار را چگونه با تصویر و تخیل بیان می‌کند؛ بیانی که عاطفه را نیز در خود استحاله کرده است:
«نازک‌آرایِ تنِ ساقه‌گُلی
که به جانش کِشتَم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به بَرَم می‌شکَنَد.»
این که می‌گویند شعر باید تصویر و تخیل داشته باشد و در جایش نباید از عاطفه خالی باشد، به این دلیل است که شاعر کارش نشان‌دادن است؛ نه تنها نشان‌دادن، بلکه کارش به زیبایی و به‌درستی و با ظرافت نشان‌دادن است، وگرنه هرکسی می‌تواند بگوید که «من از فراقت گریه کردم و اشکم به دامان ریخت و حالم بد است و بی‌حال و مستم و سرگردانم و عاشقم و درد می‌کشم و چه و چه و چه... همین‌طوری تا ابد. این که کاری ندارد، از همه برمی‌آید.
در بیت دوم نیز کاستی‌ها با حرف‌های عادی و معمولی تکرار می‌شود.
بیت سوم که شاعر خواسته تخیلی خرج کند و تصویری ارائه دهد، موفق شده، اما متاسفانه تخیل و تصویرسازی‌اش ظرافت ندارد؛ تصویرش بیشتر به تصویرهای کارتونی شباهت دارد.
در بیت چهارم کار از کاستی می‌گذرد و به اشکال دستوری و مفهومی می‌رسد؛ جایی که گوینده می‌گوید «یخ تبخیر کرد». «یخ تبخیر کرد» غلط است، باید کسره را از «خِ» «یخ» حذف کند و به اولِ آن یک «با» اضافه کند یا یک «چون»، یا بگوید «عشق تو ما را یخِ تبخیری کرد.»
بیت پنجم اما بسیار زیبا و از تخیل عالی و خوبی برخوردار است و احسنت دارد. تعبیری این‌چنین تازه که با تمهیدی توام است بسیار عالی است.
«راست بگویم» در بیت آخر نیز صرفا برای پر کردن وزن آورده شده است، بنابراین حشو و زاید است. ضمن این‌که هر شاعری باید بیت اول و آخر غزلش بهترین ‌بیتش باشد، یا در حد یکی از بهترین ابیاتش.
دیگر این‌که، شعر باید حرفی برای گفتن داشته باشد؛ البته گفتنی که با تخیل و عاطفه درآمیخته باشد یا بهتر آن که در این دو استحاله شده باشد، یعنی چنان حل شده باشد که با آن یکی و یگانه شده باشد.
در دومین اثر ارسالی آقای سیدرضا محمود هاشمی نشانه‌ای از فرارفتن و زمینه‌ایی برای کشف‌کردن و حرفی دیگر و حرفی تازه زدن وجود دارد؛ یعنی انگشت روی خوب جایی گذاشته است، اما از عهده‌اش برنیامده است و در سطح یک صحنه‌ی عادی خود را باقی گذاشته است؛ مثلا اگر می‌گفت: «همه‌ی مسافران از سفر برمی‌گردند، تنها من، من تنها مسافرم» می‌توانست با تکرار «تنها»، علاوه بر ایجاد مضمونی تازه، «تنهایی» را نیز القا کند و آن را غلیظ‌تر و پرنگ‌تر نشان دهد و... در صورتی که اثر ذیل از هر ظرافتی خالی و تنها بیان یک حرف عادی است. یعنی چنین حرفی را هرکسی در چنین شرایطی به خود می‌گو.ید:
«در ایستگاهی هستم که
همه
همه مسافرند.....
ولی
همسفری نیست.»
در اثر دوم که آن نیز شعر کوتاه سپیدی است؛ شاید به همت و کمک مخاطب بتوان «تا آسمان بودن قد سرو را کنایه از آسمانی‌بودن آن دانست، که شاعر می‌خواهد قلبش را از آن بالا به پایین بیندازد؛ یعنی از بالاییِ خود تفقدی به یار پایین‌نشین کند، و نیز دلش را بیندازد که انداختن دل نیز کنایه از عاشق‌شدن هم می‌تواند باشد و...»
البته اگر این تعابیر ساخته‌ی ذهنِ منِ مخاطب نبوده باشد. باید در این باره بیشتر فکر کرد. هرچند تعامل شاعر و مخاطب برای رسیدن به امری و نگاهی و کشفی، کار اصلی هنر است. هرچند به نظر می‌آید در این فقره، بنده در تشرح و تفسیر شعر خیلی بیش از شاعر مشارکت کرده‌ام، در صورتی که مشارکت شاعر باید خیلی بیشتر باشد.
آرزوی موفقیت روزافزون دارم برای دوست جوانمان آقای سیدرضا محمود هاشمی که هنوز وقت برای ممارست و مطالعه‌ی بسیار دارد و امید که زمان را از دست ندهد که شاعر او شاعر بااستعدادی است، تنها راه را چندان نمی‌شناسد که اگر بشناسد، بی‌شک به سرعت به راه می‌افتد.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.