ابتدا باید زبان فارسی را دانست




عنوان مجموعه اشعار : غزل
شاعر : علیرضا داوریان بابلی


عنوان شعر اول : نمیدانم
دو به شکّم بابت میثاق و پیمانم نمیدانم
تو برو یا سر بکن بر روی دامانم نمیدانم

مدتی سرگشته‌ام آشفته و حیران شدم
راهِ چاره پس چرا دارو و درمانم نمیدانم

من نمیدانم که ظلمش شد تقاصی بر گناه
یا که ظلمش شد محک بر دین و ایمانم؟ نمیدانم

من نمیدانم ره شیطان گرفتم یا خدا
کافرم یا زاهدم؟ بس که پریشانم نمیدانم

عشق او آتش زده بر دین و ایمانم بگو
عاشقم یا که غلام و نوکرِ آنم؟ نمیدانم

بشنو از من یادِ عاشق من که دادم عشق را
حبّ او تیری شده بر جسم بی‌جانم نمیدانم

من نمیدانم بگو با من چه شد در این دیار
در جوانی پیرم و اینگونه گریانم نمیدانم

تو بیا سامان بده بر این غمِ نارفتنی
تو بگو من تا کجا بی سر و سامانم؟ نمیدانم

گفتی از من بگذری با دیگران وصلت کنی؟
من بنالم یا کنم سر در گریبانم؟ نمیدانم

کاسه‌ی صبرم خود از خون جگر لبریز شد
یوسفی آیا و بنده پیرِ کنعانم؟ نمیدانم

تو ببخشم چون نمیدانم چه گفتم در غزل
باورم کن من نمیدانم چه میدانم نمیدانم

عنوان شعر دوم : -

من فدای لحنِ تو وقتی که صحبت می‌کنی
ای به قربان قدم‌هایت چو حرکت میکنی

می‌نشینم چشمِ تو هم‌صحبتِ شب‌های من
با زبانِ بی زبانی نطق و صحبت می‌کنی

گه نیازی از لبت دارم، کمی شرمم شود
شرم خود شرمش شود چون رفعِ حاجت می‌کنی

سارقی بر کاروانِ بی نگهبانم شدی
با سلاحِ عشوه‌ات هوشم تو غارت میکنی

نورِ مهتابِ شب از برق دو‌چشمان تو است
آن زمان گر ماهِ من، بر ماه رؤیت می‌کنی

رنگِ شب خود بازتابِ رنگِ چشمت بر سپهر
پس چرا خود بی دلیل از شب شکایت می‌کنی؟

گر که باران میزند باشد همه اشک فلک
هرکجا گر قصه‌ی دردت حکایت می‌کنی

اختران چشمک زنان بهرِ توجه پیش تو
کهکشانی را خلاصه خود هدایت می‌کنی

چون کلاغی رو سیه آشفته بر بامت شدم
سنگدل بر من چرا پرتاب سنگت می‌کنی؟

فخرِ حبّت می‌فروشم من در این بازار لیک
عشق را ارزان کنی همراهِ شهوت می‌کنی

می‌روم بارِ دگر شعری بگویم وصفِ تو
در همین لحظه که شعرم را قرائت می‌کنی

من رهایم از دو عالم لیک در بندِ توام
قفلِ بندم باز کن یارم، محبت می‌کنی!


عنوان شعر سوم : _
_
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
اثر نخست بر وزن «فاعِلاتُن» است، اما در بیت اول 4 رکن دارد به علاوه‌ی «فا»، و در مصراع اول در بیت دوم 3 رکن دارد به علاوه‌ی «فاعلات» و مصراع دومش مثل بیت اول است. بیت سوم هم درست به شکل بیت دوم است، و ظاهرا ابیات دیگر هم دچار همین مشکل‌اند:
«مدتی سر/ فاعلاتن/ گشته‌ام آ/ فاعلاتن/ شفته و حی/ فاعلاتن/ ران شدم/ فاعلات»
«راهِ چاره/ فاعلاتن/ پس چرا دا/ فاعلاتن/ رو و درما/ فاعلاتن/ نم نمیدا/ فاعلاتن/ نم/ فا.»
می‌بینید که مصراع اول 3 فاعلاتن دارد و یک فاعلات، و مصراع دوم 4 فاعلاتن دارد. ابیات دیگر هم اینگونه‌اند.
اثر دوم ظاهرا اشکال وزنی ندارد. چند بیت اول که چنین است.
اما مشکلات و اشکالات عدیده دو اثر ارسالی.
ابتدا باید گفت وقتی شاعری در حال و موقعیت عاطفی و آمادگی ذهنی مناسب قرار می‌گیرد، این شرایط به او کمک می‌کند که کلمات بهتر و مناسب‌تر و ترکیبات شایسته‌تری را در اثر پیاده کند و آن را هرچه بهتر و بیشتر به‌سمت انسجام معنوی و هارمونی پیش برده و هدایت کند. البته در این موقعیت اگر شاعر به مقدمات شاعری مجهز نباشند، طبعا آن حال و مقام هم توانایی کمک به آنان را نخواهند داشت.
ظاهرا دوست ما آقای علیرضا داوریان بابلی نیز گویا هنوز به تجهزات اولیه‌ شاعری مجهز نیست؛ یعنی هنوز زمان چندانی بر شاعری وی نگذشته است تا مرز ابتدایی به مرز تسط بر کار برسد. خب، همین امر بیشترین اشکال را در کارش ایجاد می‌کند. بنابراین اولین‌گام موثر برای او، تمرین و ممارست و مطالعه‌ی دقیق و بسیار است.
اما اثر نخست: کلمه‌ی «بابت» در مصراع ذیل غلط است و به‌جایش «در» گزینه‌ی خوب و مناسبی است. باید به گزینش کلمات و حتی به‌گزینی آن توجه کرد، تا این درست‌گویی، گام اول ایجاد تناسب را برای شاعر هموار کند. ما نباید برای پر کردن وزن، هر کلمه‌ی نامناسبی را بیاوریم:
«دو به شکّم بابت میثاق و پیمانم نمی‌دانم.»
البته با نشاندن «در» به‌جای «بابت»، وزن شعر دچار مشکل می‌شود که این دیگر مشکل مخاطب نیست، بلکه مشکل شاعر است. اگر بیشتر دقت کنیم، حتی کلمه‌ی «بابت» در شعر جدی جا جای چندانی ندارد، مگر این‌که شعر طنز باشد یا به طنز پهلو بزند.
«سر بکن بر روی دامانم» نیز مشکل دستوری دارد؛ معمولا «زمان را سر می‌کنند نه جا و مکان را. این بی‌توجهی به زبان فارسی که حتی در محاوره هم باید درست ادا شود، در جایی به نام شعر اگر نگوییم توهین به مخاطب است، می‌توان گفت نشان از بی‌دقتی و بسیار سهل گرفتن شعر است. البته دوست ما آقای بابلی این آثار را برای چاپ به جایی نفرستادند تا مشمول ایراد و اشکال ما قرار گیرد، بلکه برای نقد شدن فرستاده‌اند که بسیار هم کار پسندیده‌ای است؛ اما باز هم این دلیل چندان موجهی نیست. زیرا ما از دوستانی که آثار خود را ارسال می‌کنند توقع بیشتری داریم؛ حداقل در این حد که زبان فارسی را درست به‌کار گیرند، و مثلا به‌سبب شعرگفتن، زبان گویای عادی و محاوره‌ای خود را دچار دست‌اندازهای ضد دستوری نکنند، به این دلیل که شعر می‌گویند.
بیت دوم هم غلط دستوری دارد؛ زیرا در مصراع اول، زمان حال و گذشته را رعایت نمی‌کند:
«مدتی سرگشته‌ام آشفته و حیران شدم.»
وقتی می‌گوییم «مدتی سرگشته‌ام»، بعدش باید بگوید «آشفته و حیرانم»، نه این‌که «آشفته و حیرانم شدم». بعد در مصراع دوم، حرف قطع می‌شود و معنا معلق می‌ماند: «راهِ چاره پس چرا دارو و درمانم نمی‌دانم.» از زوایای دیگر هم اگر به این مصراع نگاه کنیم، به گونه‌های دیگری به غلط اندر غلط می‌رسیم. مثلا یعنی چه:
«راهِ چاره پس چرا دارو و درمانم نمی‌دانم.»
آقای بابلی باید خیلی روی خودش کار کند، اول روی زبان فارسی خود. من باور نمی‌کنم که آقای بابلی در محاوره و صحبت با دیگران، این‌گونه حرف بزند که پر از اغلاط دستوری است. شاید هم فکر کرده در شعر گفتن لابد باید از زبان فارسی به گونه‌ای دیگر استفاده کرد. البته در شعر باید به گونه‌ای و گونه‌هایی دیگر از زبان فارسی استفاده کرد؛ اما نه این‌گونه از راه غلط.
ابیات دیگر هم کم‌وبیش دچار همین مشکلات‌اند و بیش از این حرف‌زدن درباره‌شان فایده‌ای نخواهد داشت. همین اشاره به چند نمونه کافی است تا گوینده‌ی این دو اثر دریابد که چه راهی را باید پیش از این پی بگیرد.
اگر آقای بابلی اصرار به شعرگفتن دارد، به‌نظر من بهتر است در ابتدای کار، دست از سر شعرهای بلند و غیرکوتاه بردارد، و در هر قالب و زمینه ای که شعر می‌گوید، سعی کند شعر را در چند سطر یا چند مصراع تمام کند؛ اصلا در دو سه بیت یا دو سه سطر. البته دوبیتی و رباعی گفتن نیز کار آسانی نیست، اما شاید کوتاه بودنشان شاعران را به کمترگفتن وادارد و جلوی زیادگویی‌هایشان را بگیرد.
خوشبختانه اشکالات بازگوشده در اثر دوم، نسبت به اثر اول، بسیار کمتر است و مصراع‌های سالم‌تری دارد؛ اما باید توجه شود که «رفع حاجت» اگرچه به‌لحاظ لغوی در این مصراع درست است، اما اصطلاحا به چیز دیگری «رفع حاجت» گفته می‌شود.
دیگر این‌که به‌جای این مصراع:
«با سلاحِ عشوه‌ات هوشم تو غارت میکنی»
با کمی دقت و سلیقه، شاعر می‌توانست آن را این‌گونه بگوید: «با سلاحِ عشوه‌ هوشم را تو غارت می‌کنی»، تا دیگر «عشوه‌ات» که یعنی عشوه‌ی تو، دوباره به غلط کنار ضمیر «تو» ننشیند و...
«نور مهتاب شب؟!»، مگه مهتاب روز هم داریم؟ پس کلمه‌ی «شب» حشو و زاید است.
پر کردن وزن، آن هم با «خلاصه»؟! دیگر نوبر است:
«کهکشانی را خلاصه خود هدایت می‌کنی»
و این نیز نوبر دیگری است که به‌جای گفتن «سنگت را پرتاب می‌کنی» بگوییم: «پرتاب سنگت می‌کنی؟»
دیگر این‌که آقای بابلی اگر صاحب همت والا و پشتکار بالایی باشد، نباید از نقد و نظر ما برنجد یا جا بزند. انشاالله در دفعات بعدی با آثار بهتری از او مواجه خواهیم شد. با آرزوی موفقیت.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۲
علیرضا داوریان بابلی » 7 روز پیش
موردی دیگر... کهکشانی را خلاصه خود هدایت میکنی معنی این بیت با توجه به ابیات قبلی مشخص است. رنگ آسمانِ شب، باران، نور مهتاب و چشمک اختران به تو وابسته اند،«به طور خلاصه یک کهکشانی را تو‌ خود هدایت میکنی» به نظر نمی‌آید واژه‌ی خلاصه صرفا برای پر کردن وزن استفاده شده است در جمله‌ی «پرتاب سنگت میکنی» جالب بود زیرا این نحوه‌ی استفاده از زبان را در اشعار بسیاری از بزرگان مشاهده کردم .مواردی که ذکر کردید قابل احترام و صحیح‌اند ولی به نظر بنده استادِ گرامی حینِ خواندن اشعار کمی عجله داشته‌اند با تشکر
علیرضا داوریان بابلی » 8 روز پیش
سلام به نظر من هرچه نقد کوبنده تر،بهتر اینکه غزلِ شماره‌ی یک، اولین غزل یا بهتر است بگویم اولین نظمیست که نوشتم در به وجود امدن این اشکالات بی تاثیر نیست بنده فقط میخواستم راجع به کلیت این دو غزل روشن‌تر شوم و سوالی که در توضیحات پرسیده بودم هم دلیل دیگری برای ارسال این اشعار بود پیشنهاد میکنم دو غزل اخری را که برای پایگاه فرستادم بخوانید چرا که فضای کار عوض شده است. باز هم سپاس فراوان بابت این نقد ارزشمند

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.