مُغازِله در زاگرُس




عنوان مجموعه اشعار : خاک
شاعر : الهام حسینی استکی


عنوان شعر اول : خاک
از برگ سبز زیتون ، بر سینه ام چکیدی
من را که زیر پاها افتاده ام ، ندیدی ؟

ای شبنم مقدس ، لب تشنه ی تو هستم
این جان عاشقم را ای کاش می مکیدی

شاید که دانه ای کاج ، از ما جوانه می زد
بر نبض شاخه هایش چون قلب می تپیدی

دشتم که سوخت بی تو ، آتشنشان کجایی ؟
در ریشه ی بلوطم ، یک زاگرس امیدی

نخلم همیشه پربار ، شیرین به وقت دیدار
در رنج و خشکسالی ، طعم مرا چشیدی

روییده از نگاهت ، یک دسته شمعدانی
آیینه را هم ای کاش ، ای دوست می خریدی

من خاک زیر پایت ، خونرنگ شد حنایت
آیا برای این وصل ، برنامه ای نچیدی ؟

کل می کشد بهار از پیوند خاک و باران
لرزانده سینه اش را با شوق برگ بیدی

یک جنگ تن به تن در آغوش تو قشنگ است
پیروزی ات مبارک ، چون به وطن رسیدی

از رعدو برق چشمت ، این سبزه ها گره خورد
ابری رسیده اکنون ، با پرچم سپیدی .

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت، با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر یک غزل. آنچه در این غزل برای من ارجمند و درس آموز است، تلاش بلیغ شاعر است برای گذاشتن آیینه ای استعاری (آن هم استعاره ی مرکب؛ یک فضای استعاری چندبعدی) در برابر امر واقع. امر واقع چیست؟ مغازله ی کلامی عاشقی با محبوبش. حالا در مورد جزئیات اجرای فنی این مسأله در این شعر، در ادامه به تفصیل با هم گپ خواهیم زد اما عجالتاً باید قدرشناس این ترفند باشیم. فکرش را بکنید... اگر قرار بود و قرار باشد که شاعران در هنگام پرداختن به وضعیت ها و موقعیت های زندگی ـ که از ازل بین آدم ها و در زندگی آدم ها جریان داشته و تا ابد هم احتمالاً جریان خواهد داشت و تجربه ی مشترکی بین آدم هاست ـ صرفاً از بیان زبان حال و نقل قول و توصیف محض همان وضعیت حرف بزنند، دیگر چه چیز تازه و خلاقانه ای در شعر باقی می ماند؟ اگر در دلتنگی فراق، قرار بود فقط دلتنگی مان را منظوم کنیم، یا برای کشیدن ناز محبوب مان با استعانت از وزن عروضی یا حی بدون پادرمیانی آن، فقط بگوییم که خیلی دلتنگ و مشتاق دیداریم، شعرمان نه فقط شبیه شعرهای شاعران دیگری می شد که توصیف گر همین وضعیت بوده اند، بلکه حتی ممکن بود در شعرهای تازه، شعرهای قبلی خودمان را هم تکرار کنیم. و تکرار مایه ی ملال است و خلاف ذات هنر. پس چاره همین کار و ترفندی ست که دوست شاعر ما بدان رسیده؛ منعکس کردن پاره ای از واقعات جهان در آیینه ی پاره ای از دیگر اتفاقاتش. ما جز چیزهایی که مواجهه با دنیا به ما می دهد، دستمایه ای در دست نداریم. اما انطباق بخشی از جهان بر بخش دیگرش، معمولاً ما را به بازنگری و بازخوانی های درست و کارآمد می رساند. باعث می شود که بتوانیم پرده ی عادت و روزمرگی های عادی و تکراری را برای لحظاتی کنار بزنیم در دانسته هامان تجدید نظر کنیم؛ و حتی گاهی به نتایج و دریافت های تازه ای برسیم. شعر از این نظر با علم و با همه ی معرفت های بشری همقانون است. درست به همین دلیل است که خیال به عنوان دستاویز اصلی شعر، خوانندگان شعر را از حقیقت دور نمی کند. به عبارت دیگر، خواننده ی شعر می آموزد که در مواجه با خیال، همزمان پیشرفت امر واقع را هم در نظر داشته باشد. همین است مبنای دعوای بخشی از بلاغیون در خصوص استعاره؛ که: استعاره این همانیِ محض نیست بلکه همیشه انعکاسی از وجود طرف اول استعاره در آوندهای طرف دوم آن موجود است و می زیَد. بگذریم و به شعر برگردیم. دوست شاعر ما نام شعرش را «خاک» گذاشته و تمام شعر را عموماً می توان از زبان همین خاک خطاب به «قطره یا شبنم» خواند. اما نکاتی مانع از یگانه انگاشتن «شخصیت ها و فضا» تا پایان این شعر می شوند. یکی، نسبت هایی ست که به قطره داده می شود؛ مثلاً «این جان عاشقم را ای کاش می مکیدی». این حرف را قاعدتاً باید خاک به قطره بزند، نه برعکس. وانگهی، وقتی که در آغاز شعر می خوانیم: «...چکیدی» یعنی اتفاق واقع شده است؛ شبنم بر خاک چکیده است و اگر مکش و جذبی باید اتفاق می افتاده، افتاده. البته می فهمم که شاعر می خواسته چیزی فراتر از این را بطلبد؛ مکش «جان عاشق» را افزون بر مکش تن. همین اتفاق را در بیت های بعدی هم می بینیم: اگر قرار باشد خواننده معشوق را شبنمِ چکیده فرض کند و عاشق را خاک، به نظر می رسد که چشنده ی طعم باید خاک باشد (یا شاید بتوان قطره را هم چشنده ی مزه ی خاک فرض کرد؛ نمی دانم). اما می دانم که تطور این خاک به شکل درختان مختلف از جمله نخل، قدری غیرمترقبه و بی زمینه در شعر رخ داده است. علاوه بر این، به سختی می توان تصور کرد که قطره ی شبنم آن هم در خشکسالی بتواند طعم نخل پربار را بچشد. نکته ی دیگری که به نظرم قدری «تزاحم تصاویر» در این شعر ایجاد کرده و به سهم خودش مانع از آن شده که بتوانیم یک تصویر سراسری یکدست و ساده و غیرشلوغ و سرراست را در سرتاسر شعر ببینیم، تعدد نام درختان و اصرار شاعر بر یادکرد از این همه درختان مختلف بوده است؛ زیتون، کاج، بلوط، نخل، گُل شمعدانی، حتی حنا. خُب، درباره ی دلیل التزام شاعر به این کار، حدسی به ذهنم می رسد؛ این که شاعر خواسته از برخی از این درختان و گیاهان، به نفع مضمون سازی استفاده کند. مثلاً در رساندن حنا به خون [خونِ دل] (می دانم که خود حنا درخت نیست اما چون از درخت می گیرندش، ناچاریم برای متناسب فرض کردنش با دیگر عناصر مضمون ساز این شعر، به نسبتی که با درخت دارد توجه کنیم). یا رساندن شمعدانی (به واسطه ی ایهامش) به آینه، برای بردن شعر به فضای وصل و عروسی. یا استفاده از کاج برای ارائه دادن شکل صنوبری قلب و نسبتش با میوه ی کاج. همین طور، شاعر با به میان کشیدن پای بلوط، خواسته خواننده ی شعرش را به یاد آتش سوزی های پیاپی سال های اخیر در جنگل های بلوط زاگرس بیندازد و قطره را در نقش آتش نشان بنشاند. این اشاره، وجهی اجتماعی هم به (لااقل این بیت از) شعر دوست شاعرمان داده است. در برخی از بیت ها ناچاریم فضای استعاری شعر را فراموش کنیم و به واقعیت برگردیم. مثلاً در مصراع: «روییده از نگاهت یک دسته شمعدانی» هنوز می توان برای قطره ی شبنم، نگاه قائل شد... ولی دیگر در مصراع: «آیینه را هم ای کاش ای دوست می خریدی»، سخت است که هنوز قطره ای را تصور کنیم که چکیده است اما آیینه ای نخریده (آدم نمی داند که قطره دیگر باید چه می کرده تا آیینه را هم خریده باشد!). برای همین، دیگر در مصراع دوم باید خطاب خود شاعر را با فردی انسانی در نظر بیاوریم، نه مکالمه ی خاک را با شبنم. اشکالی هم ندارد. بازگشت نوبه ای به فضای واقعی، از استعاره، مخلّ یگانگی فضای شعر و مختل شدن روند ساختاری آن نیست. اما این که قبلاً عرض کردم «گاهی در میانه های شعر، تناقض هایی وجود دارد که باعث می شود نتوانیم آن فضای واحد استعاری گفت و گو بین خاک و شبنم را امتداد بدهیم...، یکی مثلاً در همین بیت «برنامه چیدن» قابل مشاهده است. به یاد بیاوریم که در آغاز ماجرا قطره ای بر خاک چکیده است. یعنی وصل و آمیزش اتفاق افتاده و تمام شده و رفته پی کارش! با این حساب، حالا دوباره گفتنِ این که: «آیا برای این وصل برنامه ای نچیدی» به همین دلیل غریب و عجیب است و بر هم زننده ی آن فرم و روایت واحد. ضمن آن که در همین بیت اخیرالذکر، شاعر «نچیدی» را به جای «نچیده ای» به کار برده که درست نیست (شعر، ناگهان در هنگام کاربرد این فعل از زبان رسمی به زبان محاوره لغزیده و یکدستی بافت زبانی اش زائل شده). در دو بیت پایین تر، پیشنهادم به شاعر آن است که «یک جنگ تن به تن» را به «این جنگ تن به تن» تبدیل کند زیرا «یک» در آن جا به شدت حشو به نظر می رسد و غیرطبیعی. در همین بیت وطن، اگر سخت گیر باشیم، باید بگوییم که موسیقی «به» (در: به وطن) به قدر کافی روان و گوش نواز نیست؛ وزن در این جا خراب نشده اما برای احقاق کامل حق موسیقی باید انتهای «به» را بیش از حد طبیعی کِش بدهیم یا «ه»ی آن را ملفوظ کنیم. گره خوردن سبزه ها پایان خوشی به این شعر خوب داده است. همین طور ابر را (مخصوصاً بعد از رعد و برق) «پرچم سپید» دیدن، تصویر و تعبیر بدیعی ست که باید قدرش را بدانیم. برای دوست شاعرم توفیق روزافزون آرزو دارم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۶
سمیرا افشار » 10 روز پیش
عبادت به جز خدمت خلق نیست ؛ بزرگوارید به قدری آموختم و می آموزم از محضرتون که شاگردی اساتیدی چون شما مایه ی مباهت است در پناه حق
الهام حسینی استکی » 11 روز پیش
سلام و درود فراوان ، از نقد ارزشمند شما سپاسگزارم ، نکاتی که فرمودید رو حتما در نظر می گیرم ، خدا قوت و روزگارتون خوش و خرم .
محمّدجواد آسمان » 10 روز پیش
منتقد شعر
سلام و عرض ادب خانم استکی بزرگوار. انجام وظیفه کردم. همیشه موفق و کام‌روا باشید.
سمیرا افشار » 12 روز پیش
درود و احسنت به ذوق بدیع و سرشارتون خانوم استکی عزیز و درود خدا بر شما بزرگوار و تمامی اساتید گرامی نقد شعر که وقت گرانبهای خود را سخاوتمندانه پیشکش هنر و فرهنگ می کنید سپاسگزارم
الهام حسینی استکی » 11 روز پیش
سلام و درود بانو افشار گرامی ، سپاسگزار مهرتان هستم ، نوش نگاهتون .
محمّدجواد آسمان » 10 روز پیش
منتقد شعر
سلام خانم افشار بزرگوار. از لطفی که به برادر کوچک‌تون دارید بی‌نهایت ممنونم. پیروز و کام‌یاب باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.