منظومه‌های نیمایی باید نیمایی و مدرن شوند




عنوان مجموعه اشعار : شعر‌های نو
شاعر : مبین گلستان


عنوان شعر اول : دیگر بودن
هر شب شبیخون است.
کز کرده‌ام با ترس‌هایم پشت یک سنگر
و رو به رو فردا
فردای نامعلوم، فردای ناپیدا
خمپاره اندازش پر از وهم است.
چون ابر می‌بارد، ولی آتش.
باران سرازیر است از چشمم.
قلبم به ساز مارش‌های اضطراب و ترس
سان می‌گیرد.
بر ریه‌هایم جا به جا، افتاده نقشِ ترکشِ سیگارهایِ تلخِ تنهایی.

هر روز در جنگم.
هم می‌کُشم، هم می‌خورم از حرف‌هاشان زخم.
آخر به بندم می‌کشند آری
کت بسته در زنجیر
هل می‌دهندم سویِ صحنِ دادگاهِ داغِ صحرایی
با پندها، با دست ها، خط و نشان‌ها و اشارت‌ها.
شک؛ چوبه‌ی دار است.
بر گردنم بسته گره، تقدیر
جنس طنابش تار و پود يأس و تردید است.
قاضی، همان جلّاد،
از معصیت‌هایم، از غفلت من بر فضیلت‌ها
داد سخن می‌داد:
بردار دست از بت شکستن، بت پرستی کن!
زانو بزن چون ما
در پیشگاه حضرت والا، بت یکتا.
هشدار! کز راه صراطَ المستقیم افتاده‌ای بیرون!
این راه انسان است، از آدم و حوا
راه سعادت، راه خوشبختی
راهی که هفت میلیارد آدم گفته‌اند این است.
پایین بیا از مرکب شیطان، اطاعت کن.

شک در وجودم شعله می‌سازد.
در پیش چشمم، عُمر
چون شمع غرق از اشک‌های خویش، می‌سوزد.
گر راست باشد حرف قاضی‌ها...
گر هستی‌ام را در قمار هیچ...
در راه نامعلوم...

طوفان وحشت شاخه‌هایم را گرفته زیر شلّاقش
می‌کوبد از هر سو
و ریشه‌هایم خشک و پوسیده است.

اما ندایی دور
چیزی شبیه صلح
چیزی شبیه نغمه‌ی سهره‌های مهاجر
در گوش من می‌خواند این آوا:
ماهی سیاه کوچک؛ ای یاغی
شک در دلت جاری مبادا هیچ
تو حافظ معنای آزادی در انسانی
ماهی سیاه کوچکِ قلبت سزاوارِ جویِ لجن آگین و تنگ و بسته‌ی رگ‌ نیست.
ماهی سیاهی تو، مبادا دُم به خرچنگان خسته در کف مرداب بسپاری!

عنوان شعر دوم : پاسخ
پسرم میپرسد: تو چرا میجنگی؟
من تفنگم در مشت
کوله بارم بر پشت
بند پوتینم را محکم می بندم
مادرم آب و آیینه و قرآن در دست
روشنی در دل من می بارد
بار دیگر پسرم می پرسد: تو چرا می جنگی؟
با تمام دل خود میگویم 
تا چراغ از تو نگیرد دشمن...

محمدرضا عبدالملکیان

عنوان شعر سوم : پرسش
سال‌ها بعد پسر رو به پدر،
که کنون خسته و رنجور و غمین،
با تنی زخمی و جان باخته در جنگی سخت،
به درازای‌ تمام عمرش،
روی تخت فلزی کنج اتاق افتاده
و حیاتش به نفس‌های کپسول قدیمی بسته است، می‌گوید:
پدرم، کاش نمی‌جنگیدی...
آن چراغی که برایش جانت را میدادی،
آن چراغ اصلا کو؟ آن چراغ اصلا چیست؟
پدرم پرسشم اکنون این است‌.
آن چراغی که افتاده به دست قدرت،
آن همان نیست که باتوم شده،
بر سر خواهر کوچک تر من،
که به موهای بلندش گل یاس و گل نرگس می‌کاشت، می‌کوبد؟
یا همان نیست که نان می‌برد از سفره‌‌‌ی همسایه ما؟

سال‌ها رنگ خدا را به تن شیشه‌ایِ رویِ چراغی که ندیدم هرگز، مالیدند
و به هر گوشه‌ی شهر
با صدای دهل و سنج، وَ با نعره‌ی خشم
از الوهیّت و نورانیّتش بانگ زدند
و نپرسید کسی
پس کجاست، این چراغی که از آن می‌گویید؟
یا که اصلا چه کسی گفته جهان تاریک است‌،
و همین نور فقط در دنیاست؟
و چرا باید کُشت، خفه کرد، در بند کشید،
هر که در دست چراغ دگری می‌گیرد؟

پدرم، پسر تو امروز، با تمام دل خود می‌گوید:
هیچ نوری، روشن‌تر از احساس میان ما نیست.
در جهان نیست چراغی، درخشنده‌تر از جان عزیز تو پدر.
پدرم کاش نمی‌جنگیدی...

اشک بر چهره‌ی پر چین پدر می‌لغزد.
به تنِ شیشه‌ایِ پنجره‌ها
می‌بارد،
سیل رگبار سکوت.

مبین گلستان
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
دو اثر با نام‌های «دیگر بودن»، «پرسش» به دستم رسیده که هر دو به شیوه‌ی نیمایی است.
دو اثر به‌لحاظ وزنی مشکلی ندارند الا در دو سه مورد؛ مثلا:
در اثر نخست، «سان می‌گیرد» را اگر به سطر ماقبلش وصل کنیم و بشود « سان گیرد»، وزن درست می‌شود. این اثر بر وزن مستفعلن... مفعول است.
در سطر ذیل نیز تا «جوی» وزن درست و پس از آن می‌شکند.
«ماهی سیاه کوچکِ قلبت سزاوارِ جویِ... نیست.»
در مورد بخش‌های دیگر باید گفت که این‌گونه آثار را با این نوع ساختار که داستان‌گونه است و روایی، در شعر نو بیشتر «منظومه» می‌گویند که هم نیما از این منظومه‌ها دارد؛ مثل «افسانه» و... و هم سپهری مثل «مسافر»، یا شاملو در «رکسانا» و «دشنه در دیس» و حمید مصدق در چند شعر مشهورش. اما منظومه‌های اخوان ثالث از همه‌شان منظومه‌تر است و به شکل منظومه نزدیک‌تر است و مهم‌تر از همه این‌که تنها اخوان است که بیش از دیگران در این‌گونه منظومه‌ها، حرفی برای گفتن دارد. زیرا نیما در «افسانه» و قبل از او هنوز چندان جا افتاده نیست؛ چنان‌که شاملو در «رکسانا»؛ «دشنه در دیس» شاملو نیز بیشتر به نمایشنامه‌ای مدرن نزدیک است تا منظومه؛ چنان که سپهری نیز در شعر بلند «مسافر» یک اثر مدرن خلق کرده است و متفاوت. اما اخوان شکل سنتی منظومه را نه تنها رنگ و لعابی امروزی داده است، بلکه آن را نیز بیش از هرکسی به منطومه‌ی نیمایی نزدیک کرده است؛ کاری که نیما همواره در پی‌ِ تکاملش بود؛ اما وی بیشتر در شعرهای دیگرش موفق شد و تکامل یافت. در صورتی که منظومه‌های اخوان از هر نظر پرشی دارد از دیروز به امروز و به امروزی‌شدن؛ اثری توامان شعر و نظم براساس ساختمان و ساختار نظم.
دوست شاعر ما آقای مبین گلستان در اثر نخست بیشتر به‌سمت نوع منظوم‌های اخوان گرایش دارد؛ اما اثرش برخلاف آن‌ها، حرفی برای گفتن ندارد؛ ضمن این‌که سطرهایش خوب است، لیکن صلابت و استواری و روانی منظومه‌ را ندارد؛ چنانکه منظومه‌های اخوان:
«کسی راز مرا داند/ که از این رو به آن روی‌ام بگرداند.»
اما بعضی اغلب سطرهای مبین گلستان در حد متوسط‌اند:
«هم می‌کُشم، هم می‌خورم از حرف‌هاشان زخم.
آخر به بندم می‌کشند آری
کت بسته در زنجیر
هل می‌دهندم سویِ صحنِ دادگاهِ داغِ صحرایی...»
اگرچه استفاده‌ی او از اشیا و ابزار جنگی برای یک بیان یک حس و رفتار و ذهنیت روانشناسانه قابل تحسین است:
«هر شب شبیخون است.
کز کرده‌ام با ترس‌هایم پشت یک سنگر
و رو به رو فردا
فردای نامعلوم، فردای ناپیدا
خمپاره‌اندازش پر از وهم است.
چون ابر می‌بارد، ولی آتش.
باران سرازیر است از چشمم.
قلبم به ساز مارش‌های اضطراب و ترس...»
دیگر این‌که بهتر است به‌جای گفتن، نشان دهد که «شک چوبه‌ی دار است». صرف بیان، اثر را به شعار نزدیک می‌کند:
این شعاردادن‌ها در این اثر، دامنه‌اش به شکل‌ها دیگر و سطرهای دیگر نیز می‌رسد:
«شک؛ چوبه‌ی دار است.
بر گردنم بسته گره، تقدیر
جنس طنابش تار و پود يأس و تردید است.
قاضی، همان جلّاد،
از معصیت‌هایم،
از غفلت من بر فضیلت‌ها
داد سخن می‌داد...»
منظومه باید سطر سطرش جذابیت داشته باشد؛ کششی که مخاطب را تا آخر تشنه نگه دارد و حرف آخر و موثر را آخر شعر بگوید؛ به سطرهای پایانی منظومه‌های اخوان ثالث توجه کنید، به این نکته‌ی ظریف می‌رسید. در صورتی اثر نخست آقای گلستان مطول و طولانی است؛ اثری که می‌شود با کمترین کلمات حرفش را زد؛ حرفی که تکراری بیان شده، در صورتی که باید از زبان «ماهی سیاه کوچک» بهرنگی نشان و خط و افقی دیگر را از منظری دیگر بازگو کرد، نه این‌که همان حرف را تکرار کرد؛ چه با همان کلمات یا کلمات مشابه، یا به صورت و گاه بدون تناسب؛ مثلا وقتی «ماهی سیاه کوچولو» را «یاغی» بخوانیم. در صورتی که ماهی بهرنگی بیشتر به جستجوگر و کسی که خواهان رهایی است شبیه است؛ چنان چون سطرهای ذیل:
«اما ندایی دور
چیزی شبیه صلح
چیزی شبیه نغمه‌ی سهره‌های مهاجر
در گوش من می‌خواند این آوا:
ماهی سیاه کوچک؛ ای یاغی
شک در دلت جاری مبادا هیچ
تو حافظ معنای آزادی در انسانی
ماهی سیاه کوچکِ قلبت سزاوارِ جویِ لجن آگین و تنگ و بسته‌ی رگ‌ نیست.
ماهی سیاهی تو، مبادا دُم به خرچنگان خسته در کف مرداب بسپاری!
اثر دوم هم که تحت تاثیر شعری از عبدالمکیان است، جدای از این‌که با اصل حرف گوینده‌ی این اثر مخالف باشیم یا موافق، شعاری بیش نیست. یعنی محتوایش شبیه حرف‌های بعضی از کسانی است که در تاکسی‌ها و اماکن عمومی از سر عادت، از زبان مردم عادی بیرون می‌آید. شاعر باید ظرایف را ببیند، کشفی داشته باشد؛ نه این‌که حرف مردم عادی را تکرار کند؛ و مثل اغلب آنان همه‌چیز را سیاه و یا سپید ببیند؛ چون واقعیت هرگز این‌گونه نیست. شاعری هم که افق دیدش کوتاه باشد و از پروازها دوری کند، در دایره‌ی تنگ واژهای تکراری و شعاری و ترکیباتی از این دست می‌ماند:
«و به هر گوشه‌ی شهر
با صدای دهل و سنج، وَ با نعره‌ی خشم
از الوهیّت و نورانیّتش بانگ زدند
و نپرسید کسی
پس کجاست، این چراغی که از آن می‌گویید؟
یا که اصلا چه کسی گفته جهان تاریک است‌،
و همین نور فقط در دنیاست؟
و چرا باید کُشت، خفه کرد، در بند کشید...»
البته سطرهایی ذیل به شعر نزدیک، به شرطی که «خفه کرد و کشت» را از آن حذف کنیم:
«و چرا باید کُشت
هر که در دست چراغ دگری می‌گیرد؟»
شعر با شعار فرق دارد. من از در موافقت یا مخالفت با گوینده‌ی این اثر سخن نمی‌گویم؛ من از دریچه‌ و منظر شعر با او سخن گفته و سخن دارم.
باشد که مبین گلستانی را با آثار دیگرش در همین پایگاه نقد همواره ببینیم و با او سخن بگوییم.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۵
مبین گلستان » 4 روز پیش
تشکر، گرچه من به طور خاص از شعر و نقد دیگران یاد نکرده بودم.
مبین گلستان » 5 روز پیش
مدیر محترم پایگاه نقد، اگر اینجا قرار است نظری که بر اساس اصول و منطق و ادب و احترام است را فقط به صلاح دید شخصی منتشر نکنید لطف بفرمایید شعرهایی که از بنده گذاشته‌اید را پاک بفرمایید که ابدا رضایت ندارم.
مبین گلستان » 5 روز پیش
کامنت قبلیم چه ایرادی داشت که منتشر نکردید؟
غلامرضا طریقی » 5 روز پیش
سلام دوست گرامی پیامهای شما درباره این نقد و این شعر حتما منتشر می‌شود، اما درباره شعرهای دیگر و متن‌های دیگران طبیعتاً اینجا محل بحث نیست. ضمن اینکه همه پیامها را دوستان منتقد می‌بینند.
مبین گلستان » 5 روز پیش
ممنونم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.