شاعر باید خطر کند




عنوان مجموعه اشعار : ۰۰-۰۷-۱
شاعر : مهران عزیزی


عنوان شعر اول : ۰۰-۰۷-۱۱
داری نگاه می‌کنی اما به هیچ‌کس
رازی‌ست در نگاه که آن را به هیچ‌کس...

درد از دلت گرفته و تا مغز استخوان...
باید چه گفت؟ هیچ؛
و حتی به هیچکس

می‌جوشد اشک‌‌ها که بریزد به روی خاک
حاشا که قطره‌ایش به مردابِ هیچ‌کس

بسیار گشته‌ای و دریغا نیافته
بیدارِ زنده گوشه‌ی سرداب هیچکس

آن‌قدر غم به روی غم انبار کرده‌ای
دیگر نمی‌دهد غم دل جا به هیچکس

شب‌‌ها گذشت پشت هم و تار و تیره بود
از سلخ سر نزد گل مهتاب هیچکس

داری عبور می‌کنی از خویش و لاجرم
تا هیچ‌جا نمی‌روی و تا به هیچکس

دیروز خسته بودی و امروز خسته‌تر

-
خسته‌ست جانم از همه‌ی عمر خسته‌تر
از درب‌های بسته و دیوار بسته‌تر

از پر زدن در این قفس تنگ ناگزیر
قلبی شکسته مانده و بالی شکسته‌تر

من رشته رشته از کس و ناکس بریده‌ام
از این و آن گسسته‌ و از خود گسسته‌تر

تشنه‌ست خنجری که مرا از جهان برید
از خون دل غلاف تر و تیغ و دسته تر

گفتم خیال کن غم عالم مبارک است
می‌رفت دسته‌ای و می‌آمد خجسته‌تر

چشمم به راه آمدن روز مانده است
مبهوت و خیره خیره و در خون نشسته تر
-

امید بسته‌ای به که فردا؟ به هیچکس

خواهی‌سپرد - حال که از دست می‌روی -
دل را به دست‌های که آیا؟
به هیچکس

عنوان شعر دوم : -
-

عنوان شعر سوم : -
-
نقد این شعر از : آرش شفاعی
در یک نظرگاه کلی درباره شعرتان باید بگویم، شعر خوبی است و خوب تر از شعر، جسارتی است که شاعر در فرم دارد. جسارت داشتن در فرم، بازی کردن با قالب ها، برخورد شوخ چشمانه با قراردادهای شعر به شرطی که شاعر از پس آنها در حالت عادی برآید، به نظر من امید می‌دهد که با شاعری رو به روییم که می تواند، از میان این خطرکردن و جسارت کردن‌ها راه خودش را پیدا کند و شعر خودش را و تجربه خودش را از دل کلمات بیرون بکشد. توصیه اکید من این است که این تجربه اندوزی و ریسک پذیری را در شعر هیچ وقت از دست ندهید. درست است که همه تجربه های یک شاعر به موفقیت و سلامت ختم نمی‌شوند اما در عالم هنر، همین خطر کردن خودش یک ارزش است و بالاخره از میان این تجربه‌ها، یکی به موفقیت ختم خواهد شد.
در شعر شما هم مواردی هست که ریسک پذیری شاعر ، باعث شده است که شعر در مواردی چندان خوب از کار درنیاید. مثال می‌زنم از این موارد و نظرم را درباره شان می‌نویسم و البته تأکید می‌کنم که مواردی از این ایرادها شاید سلیقه ای باشد.
سروده‌اید:
آن‌قدر غم به روی غم انبار کرده‌ای
دیگر نمی‌دهد غم دل جا به هیچکس
در اینجا، زبان ایراد دارد. به وضوح کمبود یک «که» در ابتدای مصرع دوم احساس می شود. بعد از آن قدر حتماً باید که باشد تا جمله درست باشد.
یا در این بیت:
شب‌‌ها گذشت پشت هم و تار و تیره بود
از سلخ سر نزد گل مهتاب هیچکس
به نظر می رسد واژۀ سلخ از آن دسته واژگانی است که به فضای مدرن و امروزی شعر نمی خورد. برای جا انداختن این جنس واژگان در ساختار چنین شعری باید انرژی بیشتری خرج شود.
در این بیت هم:
داری عبور می‌کنی از خویش و لاجرم
تا هیچ‌جا نمی‌روی و تا به هیچکس
به نظرم دو مصرع از نظر کیفیت شعری هم ارز نیستند. مصرع دوم خیلی خوب است اما مصرع اول کمی سر هم بندی شده به نظر می رسد. بخصوص قید «لاجرم» درباره مسأله ای که می توان درباره اش نظر و نقد و ان قلت داشت، بی دلیل به نظر می رسد.
در پایان بگویم که چنین کارکردهایی از قافیه ها که نتیجه کشف شاعر است، ما را به او و شعرش امیدوار می کند:
تشنه‌ست خنجری که مرا از جهان برید
از خون دل غلاف تر و تیغ و دسته تر

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.