مقدمه‌ای بر جبر و اختیار شاعر




عنوان مجموعه اشعار : دیروز و امروز
شاعر : محمد ولیزاده


عنوان شعر اول : دیروز و امروز
دیروزِ دلم سرای غم بود
هر گوشهی دیده پر ز نم بود

فریاد دلم گهی نهان بود
آوای دلم به زیر و بم بود

گاهی نفسم به کنج سینه
تنها و تنش لباس زم بود

آواز زمان نداشت آهنگ
هر عقربه اش خلاف چم بود

دیروزِ دلم نداشت حالی
رنگش همه تیره و ز غم بود

دیوار زمان زبان من بود
کوتاه و هماره اسب رَم بود

هر لحظه که می گذشت از من
عمرم کم و لب تهی ز دَم بود

امروز همان «رسا»ی پیشم
هستم همه آن که نقشِ جم بود

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
آقای ولی زاده غزلی برای نقد فرستاده اند با وزنی کوتاه و قافیه ای حدوداً مشکل؛ مشکل از این جهت که کلمات هم قافیه اش در زبان فارسی چندان پر شمار نیستند و به قوافی به کار رفته توسط شاعر، شاید فقط بتوان چند قافیه ی دیگر افزود و شعر را خالی از آن ها قلمداد کرد ... که تازه در کارآمدی آن قافیه های غایب هم تردید وجود دارد. سخنم در این جا تنها همین بود که شاعر برای فرا خواندن قافیه های حاضر، طبعاً قدری به زحمت افتاده است. کوتاه بودن وزن این غزل که پیش تر در باره ی آن سخن گفتیم، تبعاتی هم دارد که یکی شان و طبیعتاً مهم ترین شان، ایجاد مجال و فضای اندک تر برای سخن گفتن است. منتقدان، وزن های طولانی تر را برای بیش تر حرف زدن شاعران مناسب تر می دانند ولی لزومی ندارد که شاعر همیشه پرحرفی کند. در واقع، نه می توان بر روی کوتاه و بلند بودن وزن شعر ارزش گذاری کرد و نه می توان در یک حکم کلی، به اطناب یا ایجاز مجوز داد و یکی را بر دیگری ارجح دانست. در حقیقت، مفاد هر شعر است که لوازم و ضروریات خاص آن شعر را تعیین و مشخص می کند. اما در این میان، یک چیز مسلّم است و نمی توان در آن تردید کرد: با آن که درست پر کردن اوزان بلندتر، با مصالح مفید و درخور، کار «شعر خوب نوشتن» را دشوارتر می کند و تنها از شاعران توانا بر می آید ـ و همین به خودی خود اوزان بلند را به تهدیدی برای نتیجه ی کار شاعران کم تجربه تر بدل می کندـ، ولی این را هم نباید نادیده گرفت که همان اوزان طولانی تر، فرصت و مجال بیشتری هم در اختیار شاعر می گذارند تا زمینه را برای وقوع طبیعی و جا افتاده ی مضمون و نیز تمهید با ثبات تر حضور قافیه، بیش تر و بهتر فراهم کند. در این شعر، همین کوتاهی بیش از حد رخصت عروضی، با قافیه ی مشکل همدست شده و شاعر تا آمده از مصراع نخست اغلب ابیات خارج شود و برای حدوث قافیه در مصراع بعدی زمینه چینی کند، طول مصراع دوم هم به سر آمده است. این مشکلی ست که در اغلب ابیات این شعر مشاهده می شود و باعث می شود که حاصل کار شاعر را تا حدودی تصنعی و پر افت و خیز، و دارای از قلم افتادگی های بسیار ببینیم.
وزن این شعر، در کنار کوتاه بودن، ویژگی دیگری نیز دارد؛ و آن این که ریتمی شاد دارد که ضمن القای نشاط، به خوبی در ذهن مخاطب طنین انداز می شود. شادی وزن این شعر، با آن که بر خلاف جریان محتوایی و معنایی کلیت شعر است، ولی می تواند در راستای معنای بیت آخر تلقی شود. در واقع، از سویی می توانیم هم جهت نبودن ریتم این غزل با محتوای معنایی آن را ضعف تلقی کنیم و از سوی دیگر می توانیم به خاطر رویکرد بیت آخر، با اغماض با دید مثبت به این گره خوردگی موسیقایی ـ معنایی بنگریم.
خلق و ایجاد فرم کلی شعر، بر دوش تقابل دیروزِ غمگین و امروزِ [لابد] شادِ شاعر است و دقیقاً همین تقابل است که باعث خوش نشستن بیت آخر و از یکنواختی در آمدن شعر با حدوث آن واپسین بیت شده است. فرم شعر را می توان چون رشته ای سیاه به تصویر کشید که در پایان رنگ عوض می کند و دنباله ای سپید می یابد.
ردیفِ «بود» نیز تقدیری گزارشی برای شعر رقم زده؛ گزارشی از ماضی که چاره ای جز روایتِ «آنچه گذشت» ندارد و نمی تواند رشته ی محتوا و رویکرد درونی اش را به سوی اکنون و فردا بکشد. از سوی دیگر، همان طور که گفتیم، قافیه ـ که آن را قافیه ای مشکل خواندیم ـ ، به وضوح، دست ابیات را گرفته و به هر سو که خواسته بُرده و از حالت حضور قوافی در ابیات، این طور برداشت می شود که این قافیه ها اختیار شاعر را به تبع ندرت و دیریابی شان کم کرده اند. و حتی ردیف هم باعث شده که شاعر، از امروزِ شادمانه و برخلاف رویّه ی دیروز خویش هم با فعل ماضی سخن بگوید و با زبان بی زبانی ـ یعنی بدون این که صریحاً بگوید ـ تمام شده معرفی اش کند.
شاعر، در پیامی خواسته که منتقد در کنار نقد شعر، به «ارائه ی کلمات جایگزین» هم بپردازد. احساس من این است که ریشه ی اشکالی که خود شاعر هم آن را در شعرش حس کرده و پیامش حاکی از آن است، نه فقط واژه گزینی، بلکه بیش تر همین تنگنای عروضی (وزن کوتاه) در پیوند با قافیه ی مشکل است؛ که موجد مشکل های سپسین از جمله واژه گزینی خوب نیز شده است.
بگذارید شعر را بیت به بیت بخوانیم و جلو برویم تا هنگامی که از دل نشین نبودن و مشکل دار بودن ابیات شعر سخن می گوییم، انتزاعی و بدون شاهد سخن نگفته باشیم.
در بیت نخست، باید از شاعر بپرسیم که چرا «دیروزِ دلم»؟ مگر نه این که «سَرا» نامیده شدن، برای خود «دل» مناسب تر است تا برای «دیروز»؟ آیا شاعر نمی توانسته راحت تر بگوید: «دیروز، دلم ...»؟
در بیت دوم، از شاعر می پرسیم که: چرا فقط «گهی» نهان بود؟ و چرا «به» زیر و بم بود؟ چه چیزی در بیت وجود دارد که لزوم استفاده از دو واژه ی داخل گیومه را توجیه و تبیین کند؟
در بیت سوم، واژه ی «زم» به معنای سرما بسیار آرکاییک است و برای این بافت زبانی مناسب به نظر نمی رسد.
در بیت چهارم، اگر «خلاف‌چم» را ترکیب (به معنای خم شده به جهت برعکس!) بدانیم، باز باید شاعر را به تعقید زبانی متهم کنیم. وانگهی ... همچنان نمی توانیم بفهمیم که شاعر در این بیت، چه می خواسته بگوید؟ آیا می خواسته بگوید که: «زمان، بی صدا به عقب بر می گشت؟!».
در بیت پنجم، باز عبارت گنگ «دیروزِ دلم» را می بینیم و با شگفتی در میان این همه واژه ی کهنه به تعبیر بیش از حد کوچه بازاری «دلم حال نداشت» می رسیم. از این گذشته، جنس بیان این که «رنگش همه ز غم بود» را بلیغ نمی یابیم.
و اما بیت ششم؛ حتی اگر بیت ششم را ساده تر کنیم و بگوییم: «دیوارِ زمان، زبان من بود. زبان من کوتاه بود! زبان من اسبِ رم یا اسب‌رم بود»، باز هم نمی توانیم بفهمیم که شاعر چه می خواسته بگوید.
در بیت هفتم، باید از شاعر بپرسیم که آیا تفاوت معنای دو کاربرد «می گذشت از من» و «می گذشت بر من» را می داند؟ و می خواسته از کدام کاربرد در این جا بهره بجوید؟ ضمن این که باز، «لب تهی ز دَم بود» خیلی بیان کلاسیکی است و دل چسب به نظر نمی رسد.
در بیت هشتم هم مانند اغلب ابیات، قافیه کارکرد مثبتی در بیت نیافته و نمی توان پیوندی بین دیگر بازیگران این بیت با «نقش جم» یافت.
تا این جا، (مخصوصاً در مقدمه ی سخنم؛ پیش از بررسی بیت به بیت شعر حاضر)، عمده ی بحثی که در باب وزن و قافیه و ردیف در گرفت و گذشت، ما را به جبر شاعر در چنبره ی این ادات ناگزیر رهنمون شد و مکرّراً رشته ی سخن را به مسأله ی «گزیر پذیری و ناگزیری شاعر» رساند. به همین دلیل، دلم می خواست مجال بیشتری برای سخن گفتن وجود می داشت و می توانستیم اندکی در این باب با هم سخن بگوییم؛ در باره ی این که میزان اختیارمندی شاعر در قوالب چارچوب مند نما تری مانند قالب های کلاسیک و کهن، چقدر است و چقدر شاعر در این قبیل قالب ها «مجبور و جبر زده» است. قالب های کهن را «چارچوب مند نما تر» نامیدم از آن رو که همه ی قالب های شعری را چارچوب مند می دانم ولی این را هم می پذیرم که ظاهر غلط انداز قوالب نوتر، با چارچوب های کم تر نمایان و بیش تر نامرئی و پنهان، برخی را به اشتباه می اندازد. به هر روی، این «نما» نمایی حقیقت نماست و مقصودم از گفتن آن، «واضح تر» بودن چارچوب ها در قالب های کهن تر بود، نه غیرواقعی بودن آنچه که قالب های کهن در مورد چارچوب مند بودن، می نمایانند.
اما برگردیم به بحث جبر و اختیار ... نیندیشیدن در این مورد، و بدتر از آن، یافتن پاسخی غلط در باب این موضوع، می تواند برای هر شاعر به مثابه ی کژراهه ای تلقی شود. با توجه به اندک بودن مجال باقی مانده ی این یادداشت، تنها مقدمه ی کوتاهی در این باب عرض می کنم و تکمیل بحث را به یادداشت دیگری موکول می کنم. شعر، آیینه ی زندگی ست و یکی از معانی این جمله آن است که وضعیت شاعر در جهان شعر (کهن باشد یا نو) از حیث جبر و اختیار، دقیقاً شبیه شرایط بشر در جهان واقعی ست. آن که از جبر مطلق شاعر در جهان شعر سخن بگوید، قطعاً می خواهد از خود سلب مسئولیت کند و آن که لایه های گوناگون جبر را نادیده می گیرد، در حقیقت بخشی از حقیقت را کتمان کرده است. در این مورد، در یادداشتی دیگر مفصلاً سخن خواهم گفت ولی عجالتاً تنها به یک جمله بسنده می کنم که: شاعران زبردست، دقیقاً در جاده می رانند، ولی عموماً در جاده هایی که خود انتخاب می کنند و می سازند.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.