هیچ شاعری از بیشتر خواندن ضرر نکرده!




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : زینب نیکونام


عنوان شعر اول : رنگین کمون
یکایک باران شهر را تبدیل
به کلمه عشق میکنم
تا هر کجای
این شهری دلتنگی بر سرت ببارد
میخواهم گل بدهی
طلوع خورشید فردا
تورا با هفت رنگ نقاشی میکنم
هزار رنگ در رنگین کمون دلم داری
و کسی چ میداند
باران دیشب چه هدیه ای داشت....
صبح سبز شده بودی
به یاتو به جنگ رنگ ها رفتم
نقاش شد ام . نیافتم ات
نوشتمت .شعر شدی
تو دریا شدی
موج موج کلمه به ساحل من دادی
حالاغمگینم، غرق شد یک نام
در دریا.....
گهگاهی که بر ساحل نشسته ام
روح ام با موج ها می رود و می آید
ترس دارم
که این روح دگر باز نگردد..

عنوان شعر دوم : خیابان
دست از پا دراز تر برمی‌گردم
هرشب از خیابانی
که آخرین بار تورا دیدم
آبی آسمان
سیاه میشود
ومن کوچه به کوچه
دلتنگ تر...
آنقدر نیامدی
که آمدنت هم پر نمیکند
جای خالیت را

عنوان شعر سوم : پاییز
کسی که رفت است
دیگر باز نمی‌گردد
مثل بهار پارسال که رفت
گل ها را با خود برد
گلی دیگر رویید بهار امسال
می دانی همه با پاییز می روند
اما تو خاکی بودی
با همه گل ها سبز شدی
گل رز یا شقایق چ فرقی دارد
همه بوی تو را می دن
از دور دیدمت
من عاشق تر میشوم
نقد این شعر از : یزدان سلحشور
خانم زینب نیکونام سلام.
آنچه در برخی سطرها و پاراگراف‌های شما دیده‌ام، جرأت کشف کردن است و آنچه ندیده‌ام تسلط شگردمند بر «اجرا»ست همچنان که مشخص است که کم خوانده‌اید چه از شعر نیما و بهترین شاگردان‌اش و چه از منابع تئوریکی که از دکتر رضا براهنی، محمد حقوقی و یدالله رویایی در حافظه‌ی تاریخچه شعر مدرن به جا مانده و چه از منابع داستان مدرن که بزرگ‌ترین کمک به شاعران نوآمده و حرفه‌ای‌ست برای رسیدن به بهترین شیوه روایت در شعر نو. [این آخری را نه تنها شما، که حتی برخی از شاعران حرفه‌ای هم دستِ کم می‌گیرند و با زهرخندی گوشه‌ی لب‌شان می‌پرسند: «داستان؟! چه ربطی به شعر دارد؟!» در حالی که نه تنها داستان که هر هنر مدرن دیگری، به پویایی شعر شاعران مدد می‌رساند و نمونه‌اش را چه در دوره ظهور شعر سورئال در پاریسِ اوایل قرن بیستم می‌بینیم (که همه‌ی هنرمندان با هم در تعامل بودند و با هم رشد کردند) هم در شعر درخشان دهه‌ی چهل شمسی خودمان، که همگامی نویسندگان و شاعران با هم، سبب رشد هم‌زمان شعر و داستان آن دهه شد. پیش از این دهه هم، رفاقت و همسایگی نیما با جلال آل‌احمد و سیمین دانشور، هم بر شعر نیما تأثیرگذار شد هم بر رشد کیفی آثار آل‌احمد و دانشور که مختصر و مفیدش جلال در گزارش-داستان-خاطره به یادماندنی‌اش به نام «پیرمرد چشم ما بود» نوشته است (که حتماً بخوانیدش پی دی اف‌اش در اینترنت قابل جستجوست): «...از آن پس بود که شدم نکیر و منکرش. هر بار که می‌دیدمش سراغ کار تازه‌ای را می‌گرفتم یا ترتیبی را در کار گذشته‌ای پی‌جو می‌شدم. می‌توانم بگویم که از آن پس بود که رباعی‌ها را جمع و جور کرد و «قلعه سقریم» را سرو سامان داد. شبی که آن اتفاق افتاد ما به صدای در از خواب پریدیم. اول گمان کردم میراب است. زمستان و دو بعد از نیمه شب، چه خروس بی‌محلی بود همیشه این میراب! خواب که از چشمم پرید و از گوشم- تازه فهمیدم که در زدن میراب نیست. و شستم خبردار شد. گفتم: «سیمین! به نظرم حال پیرمرد خوش نیست»... مدتی بود که پیرمرد افتاده بود. برای بار اول در عمرش –جز در عالم شاعری- یک کار غیر عادی کرد. یعنی زمستان به یوش رفت. و همین یکی کارش را ساخت...» دائم از خودم می‌پرسم اگر این رفاقت و همسایگی و معاشرت شکل نگرفته بود، واقعاً ما چه می‌دانستیم از نیما، مگر همان افسانه‌های رایجی که پس از مرگِ بزرگان می‌سازند و اسمش را می‌گذارند تاریخ!] این کم خواندن، کار را دشوار می‌کند هم برای شاعر، هم برای منتقد؛ بالاخره باید مرز توافق و تفاهمی باشد میان این دو که اگر دومی «اشاره»ای داشت به اوضاع [به قول طاهره صفارزاده در شعر «سفر اول» از کتاب بسیار خواندنی و تأثیرگذار «طنین در دلتا»] شاعر، آن اشاره را بگیرد نه اینکه تازه برود به پرس و جو؛ این است که خواندن را همیشه توصیه کرده‌ام و توصیه می‌کنم [غیر از وضعیت کرونا، بالاخره ما در سن وصیت کردن هم هستیم!] پس تا این چای «توصیه» سرد نشده و از دهان نیفتاده، خواندن سه کتاب را پیشنهاد می‌کنم در زمینه شعر: «شعر و شاعران» [مخصوصاً دو مقاله‌اش: «از سرچشمه تا مصب» و «کی مرده، کی به جاست»] و «شعر نو از آغاز تا امروز» محمد حقوقی و «تاریخ تحلیلی شعر نو» شمس لنگرودی. [هر سه کتاب در کتابخانه‌های نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور در دسترس‌اند و کتاب‌های اول و سوم هم به شکل پی دی اف در اینترنت قابل جستجو هستند.] اما برسیم به شعرهای شما که بیشتر «ایده»اند تا «اجرا» و اصلاً شاعر، در بندِ ویرایشِ شعر نبوده؛ ولو اینکه خطاهای تایپی را برطرف کند که عادتِ ویرانگری‌ست و باید سریعاً فکری به حال‌اش کرد:
هزار رنگ در رنگین کمون دلم داری
و کسی چ میداند [که منظور «رنگین‌کمان» و «چه» بوده و همچنین «می‌داند»]
یا:
به یاتو به جنگ رنگ ها رفتم
نقاش شد ام . نیافتم ات [«به یاد تو» منظور بوده و «شده‌ام» و «نیافتمت»]
شنیده‌اید که برخی می‌گویند که «شعر با الهام می‌آید و اگر دستش بزنی الهام خراب می‌شود» خُب اشتباه می‌گویند! دستش اگر نزنی الهام خراب می‌شود شعری که تا 6 بار –لااقل- چکش‌کاری نشود و ویرایش خلاقه نشود، حتی اگر مال شاعر حرفه‌ای هم باشد، شعربشو نیست! اما سطرها و پاراگراف‌هایی هم در شعرهای‌تان هست که می‌شود به آینده شاعر امید داشت مثل:
من راننده‌ای بی‌مقصدم
دوستت دارم روز و شب
بی‌نهایت من
با فکر تو به جاده می‌زنم... [که ایده خوبی دارد و آدم را به یاد ایده‌های «کارل سندبرگ» می‌اندازد اما متأسفانه در ادامه با «توضیح دادن» خراب می‌شود.]
یا:
چشمی که تو را نبیند
تا صبح می‌بارد
حق دارد
وقتی ماه خوابیده است [تصویر قابل توجهی‌ست که باید سطرهای پیش از این پاراگراف، بازنگری می‌شدند که نشدند.]
یا:
آبی آسمان
سیاه می‌شود
و من کوچه به کوچه
دلتنگ‌تر...
آنقدر نیامدی
که آمدنت هم پر نمی‌کند
جای خالی‌ات را [هم «پارودی» دارد هم از صنعت «تضاد» استفاده شده. راستی یادم رفت به «صنایع معنوی» شعر کلاسیک بسیار توجه کنید که در شعر مدرن، شعر را از این رو به آن رو می‌کنند صنایعی چون تضاد، تناسب، ایهام، تلمیح (یا همان ارجاع به «فرامتن» در شعر مدرن)]
یا:
کسی که رفته است
دیگر باز نمی‌گردد
مثل بهار پارسال که رفت
گل‌ها را با خود برد [باز ایده، ایده‌ی خوبی‌ست اما شاعر در «اجرا» چندان فاصله‌ی شعر و نثر را رعایت نکرده است.]
بیشتر بخوانید؛ و بیشتر بخوانید! هیچ شاعری از بیشتر خواندن ضرر نکرده! منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.