تناسب‌ها باید رعایت شوند




عنوان مجموعه اشعار : سارا
شاعر : محمد پارسا


عنوان شعر اول : صدا صدای سکوت است
صدا صدای سکوت است
نمیبینید؟
نفس نفس هرم شکستنها
تزلزل بی دریغ ناتوانیها
روایت بینظیر استیصال

کجا گریزم از این شومی
از این آشوبکده ی بی انتهای تنهایی
چرا ننالم از این زخم دیرینه
ازاین مچاله شدن انسانی

سیاه سیاه
سیاه پوش یک تاریخ واپس مانده
غریو غریو
برسر معرکه ی بی عقلی

کجا بخوانمت فروغ ازدست رفته
کجا بیابمت از تل خاک بجا مانده
مرا به آشیانه بی صدایت ،راهی نیست
مرا به آواز غم انگیز مرگت ،جانی نیست

رفیقان بگویمتان از عصیان دلم
بگویمتان از سرگیجه ی مدام تنم
بگویمتان که نباشید
چه پوچ می شود معنی زیستن
بگویمتان که در نبود وجودتان
سیاه می شود به پا
به منتهای مرور همیشه ی غمها

رفیقان بگویمتان که هنوز لالیم و بی صدا
کران کران تفاوت بی تفاوتی دادیم به هوا
بگویمتان که سر جای نشسته ایم
چونان سکوت که گویی هیچگاه نبوده ایم

به واژه واژه تاریک استبداد
حلاوت گمگشته ی دور آزادی
حریم به مسلخ رفته انسان
گذار بی گذار حریت

اگر نیاشوبیم بر سیاهی سگان نر
وگر نگردیم لهیب درد بر سرشان
به دشنه کین ،جگر نیاوریم زدودمانشان

همه سرود هستنِ نیستیمان به آسمان
به صبح و شام یکی یکی به مسلخشان روان
هله اَیا مردم سرزمین وطنم
گره گره
دست ها به دست هم
قدم قدم شکوه پابرجاییمان
نگاه نگاه
به جانهای فروخفته ی این خاک
قسم قسم
به تابیدن گلوی سگان نر
قروچه کنان غیظ آلود
گذشتن از تبار بی هویتشان


عنوان شعر دوم :
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
تقریبا همه‌ی سطرها اثر ارسالی دچار اطناب و زیاه‌گویی هستند. یک اثر ادبی باید موجز باشد و شعر باید موجزتر از دیگر گونه‌های ادبی اعم از داستان و نثر ادبی باشد.
بدتر از اطناب این است که اغلب سطرهای این اثر یا بی‌معنا هستند یا گنگ‌اند و دچار بی‌تناسبی؛ مثلا این سطر یعنی چه؟:
«کران کران تفاوت بی‌تفاوتی دادیم به هوا»؟!
«تفاوت بی‌تفاوتی داد» یعنی چه؟ اصلا «بی‌تفاوتی داد» چه معنایی دارد که بخواهد «تفاوت» داشته باشد؟! علاوه بر این‌که «کران کران» در ابتدای سطر و «هوا» هم در آخر سطر به گنگی و بی‌معنای سطر می‌افزاید. سطرهای بی‌معنا در این اثر کم نیست؛ مثلا:
«به تابیدن گلوی سگان نر
قروچه‌کنان غیظ‌آلود
گذشتن از تبار بی‌هویتشان.»
و سطرهای که در خودشان(در همان یک سطر) از آن معنایی حاصل نمی‌شود:
«تزلزل بی‌دریغ ناتوانی‌ها.»
و سطرهایی که در ارتباط با دیگر سطرها معنایی را برنمی‌تابند:
«روایت بی‌نظیر استیصال.»
سطرهایی از این دست بیشتر و بسیار است؛ شاید حتی تقریبا و به‌نوعی تمام سطرها.
و سطرهایی هستند که تنها نقطه‌ی اتصالشان شعارهایی است سیاسی که همین مثلا سیاسی‌اجتماعی بودنشان ـ تنها از یک سو، آن هم شعاری ـ این سطرها را قابل فهم و منظورشان را مشخص می‌کنند که طبیعی است که این‌ ارتباط‌های یک‌سویه و به‌نوعی کلی، هیچ ربطی به شعر ندارند:
«کجا گریزم از این شومی
از این آشوبکده‌ی بی‌انتهای تنهایی
چرا ننالم از این زخم دیرینه
از این مچاله‌شدن انسانی.»
یا:
«به واژه واژه‌ی تاریک استبداد
حلاوت گمگشته‌ی دور آزادی
حریم به مسلخ رفته‌ی انسان
گذار بی‌گذار حریت.»
و شعارهایی از این دست.
دوست ما آقای محمد پارسا می‌تواند حداقل مشکلات عدیده‌ی برشمرده را با دقت و با کتاب‌خواندن و رعایت نکات معمولی زبان فارسی مرتفع کند، مثلا در سطر ذیل با حذف عصیان یا دل، حداقل می‌توان یک سطر درست و سالمی را بیان کرد:
«رفیقان بگویمتان از عصیان دلم.»
«عصیان دل» معنا نمی‌دهد. زیرا عصیان امر و اتفاقی است که در وجود انسان ایجاد شده یا اتفاق می‌افتد، نه در دل یا مغز او.
دیگر اینکه «تن، سرگیجه نمی‌گیرد»، بلکه سر سرگیجه می‌گیرد. در واقع خیلی راحت و عادی و برای حفظ سلامت زبان، به‌جای این‌که بگوییم: «بگویمتان از سرگیجه‌ی مدام تنم.» باید بگوییم: «بگویمتان از سرگیجه‌ی مدام.»
دیگر این‌که: «به دشنه‌ی کین ،جگر نیاوریم ز دودمانشان.» یعنی چه؟! اگر می‌گفتیم: «به دشنه‌ی کین، جگر درآوریم ز دودمانشان.» باز یک حرفی.
بعد این‌که «مگر گلوی سگِ نر می‌تابد»؟! دیگر این‌که در لغت‌نامه «قروچه» نداریم تا «قروچه‌کنان» داشته باشیم، بلکه «دندان‌قروچه» داریم که معنایش «ساییدن دندان‌ها به هم از روی خشم است.» بعد وقتی «دندان‌قروچه» چنین معنایی دارد، دیگر «غیظ‌آلود» حشو و زاید و اضافی می‌شود:
«به تابیدن گلوی سگان نر
دندان‌قروچه غیظ‌آلود
گذشتن از تبار بی‌هویتشان.»
گفتیم که اثر ارسالی آقای محمد پارسا کلی‌گویی دارد و کلی‌گویی با شعر تناسبی ندارد. شعر جزیی‌نگر و جزیی‌نگار است؛ چرا که تجربه‌های شاعر و کشف‌های شاعر از طریق تجربه‌ی جزییات و نگاه به جزییات حاصل می‌شود؛ چون که با اتصال جزییات به هم، کشف حاصل می‌شود و بعد آن کلیت، یک کلیت قابل تجزیه و تحلیل خواهد بود؛ اثری که به‌واسطه‌ی درک جزییات و بعد کشف برای مخاطب لذت‌بخش و اندیشه‌ورز است و برای مخاطب قابل نقد و بررسی. چون اثری که شعریت نداشته باشد یا قابل نقد و بررسی نیست یا این‌که منتقد را ناگزیر می‌کند برای او از بدیهات بگویید؛ از چیزهایی که باید پیش از این خودش یاد می‌گرفت. نه این‌که در بیان سطرهای معمولی توانی نداشته باشیم و بعد عجله هم برای نقدشدن اثر خود داشته باشیم. خلاصه این‌که سطرهای کلی ذیل را به‌نوعی و با اغماض می‌توان برای شروع تا حدی پذیرفت:
«صدا صدای سکوت است
نمی‌بینید؟
.....
کجا گریزم از این شومی
از این آشوبکده‌ی بی‌انتهای تنهایی
چرا ننالم از این زخم دیرینه
از این مچاله‌شدن انسانی.»
اما بعد از این، شاعر باید به‌سمت شکافتن معانی پیش رود و حرف‌های تازه بزند. اگرچه سطرهایی نظیر سطرهای ذیل می‌تواند مسیر درست را به آقای پارسا نشان دهد؛ به او نشان دهد تا در ارتقای صوری، لفظی، بیانی و زبانی سطرهای ذیل بیشتر و بهتر بکوشد؛ که نسبت به سطرهای دیگر، سطرهای خوب و جاافتاده و جزیی‌نگری هستند:
«کجا بخوانمت فروغ ازدست‌رفته
......
«مرا به آشیانه‌ی بی‌صدایت، راهی نیست
مرا به آواز غم‌انگیز مرگت، جانی نیست.»
«راه‌نداشتن به آشیانه‌ی بی‌صدا و جانی نداشتن برای آواز غم‌انگیز مرگی»، از ارتباط‌های جزییِ جان‌گرفته و روابط شعری زنده و تازه شده‌اند. «کجا بخوانمت فروغ ازدست‌رفته» را نیز می‌توانیم به‌عنوان یک شروع دوباره در بندی دیگر از اثر پذیرفت.
آرزوی موفقیت دارم برای آقای محمد پارسا و امیدارم از حرف‌ها و صراحت آن دلگیر نشوند.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.