حداقل ساختار معنوی را حفظ کنیم




عنوان مجموعه اشعار : شعر نو
شاعر : احسان عبدالهی نیستانی


عنوان شعر اول : خیال
تو كجايي امروز؟
يك نفس باز هوايت پيچيد
در تن يخ زده ي تنهاي

هر كجا هستي باش
من به خوشبختي تو آرامم

هر شب از خواب تو جان ميگيرم
ب تمناي رسيدن در خواب

خانه ي بعد از تو
ديگر آن خانه نشد

آن درختي ك تو آبش دادي
در نبودت چ غريبانه بمرد


عنوان شعر دوم : حس
ي احساس پر از ترديد
ي حس مبهم در جنگ
ي خواستن تا ته خواهش
ي دوس داشتن كه عاشق كرد
شايد بازيچه ي دنيام
شايد غرق ي احساسم
شايد باختم ولي اينبار
شايد بگم دوست دارم
من هر روزم پُر از پاييز
من و يك پنجره باران
من و روزاي تكراري
من و تو دور از اين دنيا


عنوان شعر سوم : باران
من نوشتم باران
كه اگر ميگذرد از اينجا
تن تب دار مرا ناز كند
بال پرواز مرا باز كند
عشق را نقطه ي اغاز كند
قحطي انسانيست
كاش امروز كمي ميباريد
شايد اين بذر محبت تنهاست
منتظر هست ببارد باران
چِقَدَرْ شعر نوشتيم براي باران
غافل از اين دل ديوانه ك باراني بود
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
از آقای احسان عبدالهی نیستانی، ۳۱ ساله، از قم، با سابقه‌ی شاعری کمتر از چهار سال، سه اثر با نام‌های «خیال»، «حس» و «باران» به دستم رسیده است که اولی و سومی در ردیف «شعر نیمایی» قرار می‌گیرد، و دومی در ردیف ترانه؛ البته شبیه‌ترانه.
ابتدا باید بگویم که علت این‌که بعضی‌ها «به» را «ب» یا «بِ» و «یه» را «ی» یا «یِ» و نیز «که» و «چه» و... را «ک» و «چ» و... می‌نویسند من درنیافتم. البته می‌دانم که دلیلی ندارند، اما می‌خواهم دلیل شخصی اینان را بدانم. چون که اینان زبان فارسی را با ندانم‌کاری‌هاشان به سخره گرفته‌اند؛ زبانی که میراث و هویت ماست. آیا کسی میراث و هویت خود را به سخره و بازی می‌گیرد؟!
ابتدا از شبه‌ترانه‌ی آقای عبدالهی نیستانی می‌گوییم که همه‌ی سطرهایش بر وزن مَفاعیلُن مَفاعیلُن است و هیچ قافیه‌ای ندارد؛ در صورتی که یکی از ویژگی‌ها و برجستگی‌های هر ترانه‌ای پرقافیه بودن آن است؛ چرا که قافیه در شعر ایجاد موسیقی می‌کند و به موسیقی کلام می‌افزاید و نیز آن را پررنگ و رنگین‌تر می‌کند. در واقع بین ترانه و شعر، ترانه تمایل بیشتری به قافیه دارد؛ چرا که با آهنگ و موسیقی سر و کار دارد. یعنی بخشی از ترانه شعر است و بخش دیگر آهنگ و موسیقی. اما این اثر آقای نیستانی خالی از این امر مهم است و نیز امر دیگری که در اغلب ترانه‌های اصیل دیده می‌شود، و آن کوتاه و بلند شدن سطرها و نیز از وزنی به وزن دیگر رفتن تصنیف و ترانه است، تا آن‌جا که ممکن است چند وزن در یک ترانه به‌کار گرفته شود. اما این اثر دوست ما که «حس» نام دارد، از این مهم نیز خالی است. به همین دلیل است که نامش را «شبه‌ترانه» گذاشته‌ام، آن هم به یک دلیل که بیشتر زبان ترانه دارد:
«یه احساس پر از ترديد
یه حس مبهم در جنگ
یه خواستن تا ته خواهش
یه دوس‌داشتن كه عاشق كرد
شايد بازيچه‌ی دنيام
شايد غرق يه احساسم
شايد باختم ولی اين بار
شايد بگم دوست دارم
من هر روزم پُر از پاييز
من و يك پنجره باران
من و روزای تكراری
من و تو دور از اين دنيا.»
مشکل دیگر این شبه‌ترانه این است که یک جا از زبان رسمی استفاده می‌کند و جای دیگر از زبان و لحن عامیانه و محاوره‌ای:
«يه احساس پر از ترديد» که بهتر است بشود: «يه احساس پرِ ترديد.»
«من و يك پنجره باران» نیز بهتر است بشود: «من و یه پنجره بارون.»
البته این شبه‌ترانه بیشتر به‌سمت محاوره گرایش دارد، اما از محتوا خالی است، علتش نیز فرار سطرها از هم است؛ در صورتی که باید سطرها یکدیگر را جذب کنند. بنگرید که سه سطر ذیل چه ربطی به هم یا به سطرهای دیگر دارند؟:
«شايد غرق يه احساسم
شايد باختم ولی اين بار
شايد بگم دوست دارم...»
دیگر این‌که آقای عبدالهی نیستانی وزن را خوب می‌شناسد، اما در سطر ذیل «ر» در «هر» اضافه بر وزن است. احتمالا چون دو تا «ر» پشت هم قرار گرفته، او را دچار اشتباه کرده است:
«من هر روزم پُر از پاييز.»
اما اثر نخست که به شیوه‌ی شعر نیمایی گفته شده است، شروع تقریبا خوبی دارد:
«تو كجايی امروز؟
يك نفس باز هوايت پيچيد
در تن يخ‌زده‌ی تنهای.»
دو سطر بعد هم به‌صورت طبیعی در تداوم و تکمیل اثر آمده است. یعنی مفهومش قابل این فرض می‌تواند باشد:
«هر كجا هستی باش
من به خوشبختیِ تو آرامم
بعد گریز نابه‌جایی به خواب می‌زند که اثر را و تداوم اثر را دچار دست‌انداز و گسست می‌کند:
«هر شب از خواب تو جان می‌گيرم.»
سطر ذیل هم که اصلا ربطی به سطر ماقبلِ خود ندارد، هرچند در آن، «خواب» را خواب‌دیدن فرض کردیم. منظور این است که این «خواب‌دیدنِ هر شب که سبب جان‌گرفتن یار می‌شود، چه ربطی به تمنای رسیدن در خواب دارد؟» این که به خواب و خواب‌دیدن خود رسیده است!:
«به تمناه رسيدن در خواب.»
چهار سطر آخر هم که گفتاری است که در محاوره بسیار کاربرد دارد. گوینده‌ی اثر هم برای این‌که خیال خودش را راحت کند و مثلا اثرش را هرچه زودتر ـ بی‌هیچ تمهید و مقدمه و زمینه‌ای ـ به پایان ببرد، یار را می‌فرستد به جایی و دیاری دیگر که از نبودنش فقط نقطه‌ی اتصال چهار سطر آخر با کل اثر، سطر اول باشد؛ یعنی سطر «تو كجايی امروز؟» و سطر «هر كجا هستی باش» نیز نبودن یار را می‌رساند، که اگر این امر را بنای کار و نقطه‌ی اتصال اصلی و شعری بخواهیم بگیرم، می‌توانیم تا قیام قیامت با همین مضمونِ «نبودنِ یار» شعر بگوییم و سطرها بر سطرها بیفزاییم و در وصف نبودن یار شعر بسراییم؛ در صورتی که شعر باید ساختار داشته باشد و در ساختار خود بگنجد؛ در صورتی که این اثر ساختار شعری که هیچ، حتی یک چهارچوب معنایی و معنوی ندارد که خود را در آن بگنجاند، و سطرهایش یکدیگر را دفع و از خود دور نکنند.
«باران» که سومین اثر است و به شیوه‌ی نیمایی سروده شده، در سطر سوم با کلمه‌ی «ناز» روبه‌رو هستیم که بسیار ناهنجار است و تُوی ذوق می‌خورد و طبعا سبب سستی سطر می‌شود: «این‌که به باران بگویی که از این‌جا که می‌گذرد، تن تب‌دار مرا ناز کند:
«من نوشتم باران
كه اگر مي‌گذرد از اين‌جا
تن تب‌دار مرا ناز كند.»
در صورتی که در سطر اول، گوینده به‌واسطه‌ی «نوشتن باران»، در نُرمِ زبان دخللت می‌کند و «باران را می‌نویسد». هرچند که این تعبیر را سال‌ها پیش شاعری اینگونه گفته است:
«به رنگِ باران نوشتم
کهکشانی تازه را...»
نکته‌ی خوب و مثبت این اثر این است که باران در اثر به معنای باران محبت است و باران انسانیت و باران...؛ اثری که در سطر آخر با «بارانی نشان‌دادن دل دیوانه‌ی خود»، بر به‌خلاف‌آمده عادت بودن خود نیز واقف می‌شود. در عین حالی که همین سطر آخر، بیان زیبایی هم دارد.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.