باید از نثرزدگی دوری کنیم



عنوان مجموعه اشعار : شعرنو
عنوان شعر اول : ۱
در دل به ظاهر آرام شهرمن
درشهرمن
اینجا...
درکوچه های بی اعتمادی شهرما
شادی ها وداشته های بی اعتبار ماآدم ها
ازبیم افتادن به دام حسرت ها
همه در پستوی خانه ها
نهان شده است
مردم شهر من
داشته پنداشته های خود را ازمقابل دیده ی هن می دزدند
وآنجا که وامانده ، راه بن بست می بینند
آه وناله راعیان وبی امان می گویند
اینجا...
انگیزه ها را در باهم بودن رنگ وجلایی نیست
اینجا...
به جز نزاعی نهان میهمانی نیست
در شهر من
پاسخ ها همه مبهم وپرسیش طعامی ناپخته است
وذهن آدمی وامانده ازهر سوال ، درمانده مانده است
وهمه می پندارند مرابادروغی کودکانه فریفته اند
مرد، شهرمن
اگر وعده مقامی شنیده اند
وگر در انتظار تحفه ای نشسته اند
شادی اش را درکنج تاریک دل هایشان
ازبیم نگاه همسایه پنهان نموده اند
اینجا....
اندیشه هادر بند تردید مچاله مانده است
وپاک ترین داشته ها بهدست بی بهاترین خیال ها سپرده است

عنوان شعر دوم : ۰
۰

عنوان شعر سوم : ۰
۰
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
این اثر، کلامی نثرگونه است، اما در نثربودن خود روان و دارای موسیقی نرمی و آرامی است که مخاطب در خواندن آن هیچ به دست‌انداز نمی‌افتد و اذیت نمی‌شود، بلکه از آن لذت هم می‌برد، و این امتیاز کمی نیست. این امتیاز را من در حد اعلای خود، در نثر دو تن از بزرگان معاصر دیدم؛ یک در نثر روان و سرشار از موسیقی و اعجاب‌برانگیز ابراهیم گلستان داستان‌نویس و دیگر در نثر زیبا و درخشان اکبر رادی نمایشنامه‌نویس. ما در نثر غول‌های بزرگی داریم، اما گمان نمی‌کنم آثار هیچ یک از آنان به موسیقی نثر گلستان و به روانی کلام رادی برسد.
اما در شعر سپید ما در کل دو نوع بیان و زبان داریم؛ یکی زبانی که موسیقی کلامش دارای آهنگ است؛ آهنگی که به‌نوعی وزن دارد، اما نه عروضی؛ بلکه آهنگ و وزنی که حتی گاه با درهم ریختن و شکستن و کم و زیاد کردن وزن عروضی، درصدد ساختن وزنی است که به‌جای تنافر، هنری دارد که ایجاد لذت می‌کند(چون اگر وزن عروضی را درست پیاده نکنیم، ایجاد تنافر می‌کند). این نوع شعر سپید را شاملو بنیاد نهاد و پس از او گروهی به تقلید و یا پیروی از او در پی ساختن شعرهای سپید آهنگین هستند که البته اغلب چندان هم آهنگین نیست. اگرچه هستند شاعران سپیدسرایی را که در صدد بیرون آمدن از زیر سایه‌ی شعر شاملو هستند. هرچند که شاملو این آهنگ را از نثر قرن چهارم و نثر امروز و حتی گاه نثر محاوری به‌دست آورده، و با تلفیق آن‌ها به شکلی منحصربه‌فرد رسیده است. بی‌شک این کلیتِ تلفیقی را نیز چندان نمی‌توان انحصاریِ شاملو دانست و استفاده‌ی دیگران از آن به‌ حساب تقلید آنان از موسیقی شعر شاملو پنداشت؛ اگرچه هر شاعر سپیدسرایی باید از خود سلیقه به خرج دهد و چیزی بر موسیقی و زبان شاملو در شعر سپید بیفزاید و با تمهیدی‌هایی کاری کند که تفاوت خود را از شعر شاملو نشان دهد.
در مقابل شاملو، احمدرضا احمدی و بسیاری از شاعران سپیدسرای ریز و درشتی هستند(البته نام شاعر نهادن بر همه‌ی آنان طبعا اجحاف و حتی ظلم بر کلمه‌ی شعر و شاعر و شعر سپید است) که آهنگ در شعر سپید را نیز به کناری گذاشتند و زبانشان زبان نثر است؛ اما حرفه‌ای‌های این عرصه با تمهیدی به‌نوعی آثار خود را از نثر تا حدی یا تا حد زیادی جدا ساخته‌اند؛ یعنی نثرشان مانند نثرهای حرفه‌ای قدیم، نه نثر مرسل است و نه نثر مسجع و نه به نثرهای زیبای گلستان و رادی مانند است؛ بلکه به گونه‌ای است که به شیوه‌ها و شکل‌های مختلف از نثر معمول و نثر خاص و آنچه خاصِ نثر است دور است. اگرچه وقتی شعری سپید از آهنگین‌بودن بِبُرَد، خواه‌ناخواه حدود 50 درصد یا بیشتر به نثر معمول نزدیک خواهد بود؛ البته نزدیک به نثر معمولی که با زیبایی‌های لفظی و معنوی درآمیخته است.
مثلا شعر ذیل که از منوچهر آتشی است، دارای یک نثر معمولی است، اما عاطفه‌ی آن که با تخیل درآمیخته، هاله‌ای از بیان خاص را که برآمده از معنویتی خاص است، به این نثر معمولی می‌بخشد و به آن جلوه‌ای دیگر می‌دهد:
«خانه ات سرد است؟
خورشیدی در پاکت می‌گذارم و برایت پست می‌کنم.
ستاره‌ی کوچکی در کلمه‌ای بگذار و به آسمانم روانه کن.
ـ بسیار تاریکم ـ .»
این ویژگی را شعر دوست ما آقای باقی‌زاده ندارد:
«در دل به‌ظاهر آرام شهر من
در شهر من
این‌جا...
در کوچه‌های بی‌اعتمادی شهر ما
شادی‌ها و داشته‌های بی‌اعتبار ما آدم‌ها
از بیم افتادن به دام حسرت‌ها
همه در پستوی خانه‌ها
نهان شده است...»
این نوع نثر، آن هم برای شروع، چندان مناسب نیست. زیرا نه تنها از آن هاله‌ی معنوی خبری نیست، بلکه زبان هم شسته‌ورفته نیست، نوع بیان هم گویا نیست، و دیگر این‌که برای بیان یک مفهوم، از کلمات بسیاری کار کشیده است؛ البته کاری بیهوده. یعنی اختصار و ایجاز را در کار رعایت نکرده است. حتی اگر بخواهیم آن را به عنوان نثر بپذیریم، باید اختصار و ایجاز در آن رعایت شود.
از شعر سپید منوچهر آتشی ساده‌تر و نزدیک‌تر به نثر، شعرهای سپید بیژن جلالی است:
«ریشه‌های من
با ریشه‌ی همه‌ی گیاهان
در خاک است
و دست‌های من
با دست‌های همه‌ی گیاهان
در باد.»
شعر سپید بیژن جلالی را تنها محتوای آن می‌تواند شاعرانه جلوه دهد و آن را به شعر برساند و گرنه عین یک نثر معمولی است.
اما محتوای شعر دوست ما:
«مردم شهر من
داشته پنداشته‌های خود را از مقابل دیده‌ی من می‌دزدند
و آن‌جا که وامانده، راه بن‌بست می‌بینند
آه و ناله را عیان و بی‌امان می‌گویند
این‌جا...
انگیزه‌ها را در با هم بودن رنگ و جلایی نیست
این‌جا...
به‌جز نزاعی نهان میهمانی نیست...»
در آن چیزی به‌جز کلی‌گویی و شعار و به دنبالش مطول‌گویی نمی‌بینیم. شعر با جزیی‌نگری‌ها به کشف جهان می‌رسد. کلی‌گوی حتی به درد نثر هم نمی‌خورد.
شاید بهترین سطر ارسالی آقای باقی‌زاده، سطرِ دوم از سه سطر ذیل است:
«در شهر من
پاسخ‌ها همه مبهم و پرسش طعامی ناپخته است
و ذهن آدمی وامانده از هر سوال، درمانده مانده است.»
سطرهایی نظیر سطرهای ذیل هم ظاهرا جلوه‌ای دارند، چیزی به‌جز حرف‌های تکراری و مستعمل نیستند؛ حرف‌هایی که به همین شکل و شکل‌های نزدیک به آن‌ها گفته شده است. استعاره و تشبیه و کنایه و... باید نو و ناگفته باشد.
حرف آخر این‌که من چندین بار اشعار آقای خلیل‌الله باقی‌زاده را نقد کرده‌ام و شعرهایش را دچار فراز و فرود دیده‌ام. باشد که بعد از این آثارش را یکسره در فراز ببینیم.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.