ضعف تالیف + آگاهانه گفتن




عنوان مجموعه اشعار : سفر
شاعر : ,موسی صباغیان


عنوان شعر اول : سفر

سفر کنیم
باید برای دیدن یاران سفر کنیم
دائم درون خلقت یزدان سفر کنیم
کشور پر از کلیم و حکیم و ادیب هست
با یاد آن کلیم به کاشان سفر کنیم
با یاد آن سلیم و فریدون که شاعرند
تا پایتخت نقطه تهران سفر کنیم
چمران چریک بود و دلاور چو شیر حق
باید به بال عشق به جولان سفر کنیم
جبران خلیل شاعر شعر مقاومت
یک بار کاشفانه به لبنان سفر کنیم
لولاک را به یاد بیار و صحابه را
از خویشتن بریده به سلمان سفر کنیم
سلطان عارفان لقب بایزید بود
تا کوی عارفان خود سمنان سفر کنیم
خواهد شکفت غنچه ی غمگین خاطرت
یوسف صفت به نقطه ی کنعان سفر کنیم
تا بشنویم قصه ی رامین و ویس را
بر شهر فخر اسعد گرگان سفر کنیم
اصلاً حزین نباش و به جنگل سلام‌کن
شعر حزین بخوان و به گیلان سفر کنیم
سردار دل ولی خدا میزبان ماست
یک بار هم به خطه ی کرمان سفر کنیم
در جستجوی مقبره ی شاه نعمتیم
بار دگر به خطه ی ماهان سفر کنیم
اقلیدس و سوفکل و فلاطون ذخایرند
در کشف گنج علم به یونان سفر کنیم
صد پند ناب هست رساله ی دلگشا
تا خطه ی عبید به زاکان سفر کنیم
فرصت کم است و راه دراز است و تو شه کم
آیا شود که تا خط پایان سفر کنیم؟

بهار سلام
یک تکه چمن
برایم می فرستی؟
از باغ آن‌جا
برگ سبزی می فرستی؟
این جا کویر است
این جا سراسر
خشک و خالی است
تن عریان شاخساران
بلور آجین است
و ابر تلخ آسمان
اصلاً سر بارش ندارد
ای هوای خشک خاکستری
ای ابر عقیم
کاش
با خطوطی از شر شر باران
در حاشیه تار و پود مان
هاشور می زدی
از نسیم رهگذر
شمیمی بر نمی خیزد
نسیم سلام
گرهی از گریبان گل ها وا می کنی
باغ این جا
زرد و دم سرد است
دل انارها به خون نشسته
و ترک برداشته
سحر سلام
از نفس سبز سحری
برای ما
قصه می خوانی؟
یک پشته سپیده
از پشت شبت
با خودت
می آری ؟
ما
سرد و ساکتیم
چراغ چشم مان خاموش است
با خبرهای تازه
و نواهای نوید
بیفروزمان و گرم مان کن
که
روشن تر از عشق
چراغی ندیدم .



ماه توس
چشمی گشا که آینه بارانی ات شود
آیینه محو حالت حیرانی ات شود
پلکی بزن شکوفه دهد باغ روزگار
دریا ز پلک چشم تو طوفانی ات شود
دل را نگاه های تو زنجیر می کنند
راز دلم چه خوب که زندانی ات شود
حتی اشاره‌ای ز تو وامانده را بس است
تا راهیِ مسیر بیابانی ات شود
ساعت شنی به شوق لقای تو می تپد
آسیمه سر ، زمان فراخوانی ات شود
در مدح ماه توس زبانم چه الکن است
«خوشبخت شاعری که خراسانی ات شود»


چشم تر
با گریه های ابر وا می شد دری از اشک
یا بارور در چشم تر نیلوفری از اشک
در التهاب چشم هامان خوب می‌شد دید
فواره ا ی خوابیده روی بستری از اشک
در سینه ام داغ شقایق نقطه زد وقتی
در سینه ی صحرا چکیده پیکری از اشک
امشب دلم را تا سحر در غم به سر بردم
اصلا ندیدم قطره‌ای دردسری از اشک
قرآن به دستم لحظه ی پرواز خونینت
پیش آورم یک کاسه ی چشم تری از اشک
ای دفتر سرخی که طوفان ها تو را خواندند
هستی حسینم در میان دفتری از اشک

علی اصغر علیه السلام
این اصغر من طاقت شمشیر ندارد
ای حرمله او طاقت آن تیر ندارد
ای مردم نامرد گلم تشنه‌ی آب است
رحمی به خدا مادر او شیر ندارد
دست از سر این کودک شش ماهه بگیرید
این غنچه ی نشکفته که تقصیر ندارد
یک جرعه بیفشان به لب طفل صغیری
یک قطره ی آب این همه تفسیر ندارد
اصلاً قلم مشق خط و لیقه دواتم
غمیاد تو را قدرت تحریر ندارد
این تیر سه شعبه به همش ریخته آن قدر
کز تیر عدو چاره و تدبیر ندارد
دریا که برایش نم اشکی نفشانده
حاشا که فراتش سر تدبیر بدارد!


ادرک اخا
حتی کنار علقمه دریا دلش شکست!
از داغ او فرات خدایا دلش شکست
وقتی که بسته بود عدو راه آب را
آب از حرارت لب سقا دلش شکست
دریا به بوسه ی لب عباس تشنه بود
دنیا ز سوز گوهر والا دلش شکست
تاج عمود را به سرش چون گذاشتند
تیر از خمیدن قد رعنا دلش شکست
ادرک اخا برای برادر چه سان گذشت؟
آن دم، کمر شکن شد و زهرا دلش شکست
آن کوه صبر، زینب کبری چو لاله ای
با داغ روزهای مبادا دلش شکست
«بیچارگان بر آتش مهرت بسوختند»
حتی کنار علقمه دریا دلش شکست!



عنوان شعر دوم : صلوات
صلوات

عنوان شعر سوم : صلوات
صلوات
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
از آقای موسی صباغیان، ۵۴ سال، از قم، با سابقه شاعری بیش از پنج سال، 6 اثر به دستم رسیده که به‌ترتیب، یکی قصیده‌واره است و دیگری سپید و بعد این دو، 4 غزل.
قصیده‌واره‌ی 15 بیتی، وزن و قافیه‌هایش درست است؛ لیکن ابیاتش بیان قوی و قدرتمندی ندارد، با این‌که محتوای اجتماعی و سیاسی‌اش، بیان باصلابت و زبانی حماسی می‌طلبد. یعنی قوی‌ترین بیتش در این حد است:
«چمران چریک بود و دلاور چو شیر حق
باید به بال عشق به جولان سفر کنیم.»
که البته کلماتی چون «چریک»، «چمران» «دلاور»، «شیر»، «جولان» و حتی به‌نوعی و تا حدی کلماتی چون «حق» و «بال»(وقتی در کنار «عشق» قرار می‌گیرد) و نیز «سفر»(وقتی در کنار «کنیم» قرار میگیرد)، دست به دست هم داده‌اند که سمت حماسی‌گفتن را نشانه روند. با این‌همه، یک واقعیتِ روشن، این زبان حماسیِ یکی‌شده با محتوا را به سطح می‌کشاند، و آن تعابیر تکراری و مستعمل است که تکرار آن‌ها چیزی به ادبیات فارسی که هیچ، حتی چیزی به خود شاعر هم اضافه نمی‌کند؛ تعابیری نظیر «چریک‌بودن چمران»، «دلاور چو شیربودن»، «بال عشق».
دیگر این‌که هیچ انسجام معنوی بین ابیات نیست؛ اگرچه در شعر کلاسیک هر بیتی ساختار خودش را دارد؛ اما انسجام کلی و پیوند معنوی بین ابیات، کمترین توقعی است که مخاطب از شاعر می‌تواند داشته باشد. این‌که در آغاز به بهانه‌ی «دیدن یاران سفر کنیم»، آن هم «درون خلقت یزدان»!؛ امری که حتی ارتباط معنایی و معنوی همین دو مصراع را نیز در آغاز زایل می‌کند، دیگر چه انتظاری از کل اثر و ابیات می‌توان داشت که هرکدام به یک سو گریزانند و در حال فرار و هیچ بیتی، بیت دیگر را جذب نمی‌کند؛ زیرا یکجا سفر به‌سمت فلان شهر و دیار است و جای دیگر، دیدار از فلان عارف و ادیب و شاعر، و تنها نقطه‌ی اتصال ظاهری شعر «سفرکردن» و «دیدار» است و «شهرها» و «افراد مشهور». انگار شاعر می‌خواهد به چند نفر مخاطب کم‌سن و سال اطلاعات عمومی بدهد که: فلان شهر فلان عارف را دارد و بهمان شهر فلان شاعر و آنجا فلان عشاق را و همین‌طور تا... حتی چند مکان و شخص غیر ایرانی را چاشنی کارش می‌کند، تا بیش از پیش به گسیختگی اثر بیفزاید؛ آن‌جا که از جبران خلیل جبران و لبنان و «شعر مقاومت» و... می‌گوید. اگرچه جبران خلیل جبران شاعر شعر مقاومت هم نیست:
«باید برای دیدن یاران سفر کنیم
دایم درون خلقت یزدان سفر کنیم
کشور پر از کلیم و حکیم و ادیب هست
با یاد آن کلیم به کاشان سفر کنیم
با یاد آن سلیم و فریدون که شاعرند
تا پایتخت نقطه‌ی تهران سفر کنیم.»
علاوه بر این‌که «آن» در مصراع دوم از بیت دوم حشو و زاید است. دیگر این‌که «سلیم» کیست؟!؛ شاعر مشهوری که نیست، پس چرا آورده؟! آیا منظور آن مداح خوش‌صدای آذری است؟ که اگر این باشد، باز گوینده یک بار دیگر اثرش را به در و دیوار زده است. بعد چرا «تا پایتخت نقطه‌ی تهران»؟! باید بگوییم «تا تهران»؛ حتی تا «تا پایتخت تهران» یا «تا نقطه‌ی تهران» نیز غلط است.
اثر دوم را اخیرا پایگاه نقد برایم فرستاد و نقدش کردم، بهتراست به همان نقد رجوع شود.
اما برخلاف اثر نخست و اثر دومی، با چهار اثر دیگر روبه‌رو هستم که نسبت به دو اثر نخست، بهتر و شعرتر هستند، و این نشان از تسلطی است نسبی که آقای موسی صباغیان بر این قالب دارد:
«چشمی گشا که آینه بارانی‌ات شود
آیینه محو حالت حیرانی‌ات شود
پلکی بزن شکوفه دهد باغ روزگار
دریا ز پلک چشم تو طوفانی‌ات شود.»
قافیه‌ها با متصل‌شدن به «ات»، در هندی‌شدن سبک این غزل دخالت دارند؛ نقشی که بر بیرون‌رفتن از نُرمِ زبان(تا حدی)، تازه‌ترشدن شعر، تخیل بیشتر و اندکی پیچیده‌تر شده آن، به شاعر کمک می‌رساند.
«چشمِ تر»، غزل بعدی است که چون غزل پیشین و غزل‌های بعدی آیینی است و تا حدی دارای ویژگی‌های برجسته‌ی شعری؛ شعری که تخیل و عاطفه‌اش تا حدی وامدار نوع بیان و زبان شاعر است؛ وقتی می‌گوید:
«امشب دلم را تا سحر در غم به‌سر بردم.»
اگرچه کلمات ناسازی چون «اصلا» و «دردسری» در مصراع بعدی، ضعف مفرط آن را آشکار می‌کند و مخاطب را به این نتیجه می‌رساند که شاعر با این فراز و نشیب‌هایش، چندان وسواس، سلیقه و حوصله در گفتن شعر به خرج نمی‌دهد:
«اصلا ندیدم قطره‌ای دردسری از اشک.»
اما بیت ذیل چون در مقطع شعر آمده، تاثیر و برجستگی بیشتری ایجاد کرده است:
«ای دفتر سرخی که طوفان‌ها تو را خواندند
هستی حسینم در میان دفتری از اشک.»
مطلع و مقطع هر غزلی باید بهترین‌بیت هر غزل باشد یا حداقل در سطح بهترین‌بیت غزل؛ اما می‌بینیم که «این» در مصراع اول از مطلع غزل علی‌اصغر(ع) حشو و زاید است و در مصراع دومش «آن». وقتی می‌گوییم علی‌اصغر، دیگر آوردنِ «این» و آوردنِ «آن» کنارِ تیر حرمله چه معنایی دارد:
«این اصغر من طاقت شمشیر ندارد
ای حرمله او طاقت آن تیر ندارد.»
دیگر این‌که اغلب ابیات این غزل اغلب شعاری است و نزدیک به مرثیه‌های سطحی که هم از لحاظ لفظ و بیان ضعیف هستند و هم به‌لحاظ محتوا تکراری؛ محتوایی که حماسه‌ی عاشورا را ناخواسته کوچک نشان می‌دهد:
«ای مردم نامرد گلم تشنه‌ی آب است
رحمی به خدا مادر او شیر ندارد.»
غزل آخر هم که نامش «ادرک اخا» است، تقریبا بی‌عیب و نقص، اما در کل متوسط است.
حرف آخر این‌که، آقای صباغیان با ابیاتی نشان داد که توانایی سرودن اشعار خوب را دارد؛ اما دقت، سلیقه، تامل، صبر و تحمل در کار را ندارد. علاوه بر این‌که باید از آگاهانه‌سرودن فاصله بگیرد و به‌سمت برخوردهای زبانی برود که در غزلی نیز آن را تا حدی نشان داده است. آرزوی موفقیت بیشتری دارم برای آقای موسی صباغیان.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.