قصه‌ی کهنه و لباس نو




عنوان مجموعه اشعار : چرکنویس های یک کارآموز ترانه
شاعر : وحید اسماعیل دخت


عنوان شعر اول : پناه من
مرا بکن از بیخ که ریشه ام خشکید پس از زمستانت
بهار هم گم شد درست از روزی که رفت بارانت
هوای این خانه کثیف و افسرده هوای تهران است
کجاست آغوش لبالب از عطر ِِ هوای کاشانت
همیشه هر باری غم از سر و کول دلم که میبارید
پناه میبردم به چادرِ غرقِ گل و گلستانت
شبم پر از اندوه غمی به عمق تو به یک نفس بلعید
مرا؛ بگو حالا که بعد تو در چیست پناه یارانت؟
به خواب خود دیدم ستاره ها و ماه به سجده مشغولند
به سمت چشم تو که یوسف آنجا بود میان چشمانت
گلت خزان دیده و توأمان دیده که ریشه خشکیده
مرا بکن از بیخ مرا ببر مادر به سبز ِ دامانت
[ پناه من بودی تمام من بودی چرا به این زودی؟؟؟
به حفره ای تاریک دچار شد قلبم شبیه چشمانت
بدون تو تقدیر مرا به چنگ آورد شکست پشتم را
نزارِ بی مادر مبارکش باشد شکستِ آسانت ]
#واو_الف

عنوان شعر دوم : ___
____

عنوان شعر سوم : ___
___
نقد این شعر از : رحمت اله رسولی مقدم
سلام و احترام به همراه پایگاه نقد شعر، آقای وحید اسماعیل‌دخت! پیش از گفتگوی نقادانه، سپاسگزار باشم از این کلمات و همه‌ی کلماتی که به عشق مادر روی کاغذ پیاده می‌شوند؛ برای نام بلند مادر.
اما بعد؛ دوست همراه ما غزل_ترانه‌ای شش‌لختی برای نقد و بررسی فرستاده‌اند. جدا از موفقیت‌ها و شکست‌های این کار، تلاش برای سرودن در یک فضای کمتر تکرار شده، کم‌عبورتر و خلوت‌تر در فضای شعر، خودش یک امتیاز مثبت دارد. همین‌که ما سعی کنیم به وادی ناشناخته‌تر و غریب‌تر قدم بگذاریم، یکی از قدم‌های لازم برای هنرورزی و هنرمندی را برداشته‌ایم.
اما بلافاصله وقتی که به غرابت آن وادی پا می‌گذاریم، باید سعی در شناختن اطرافمان کنیم. پس هرچه بیشتر بشناسیم، یعنی کار شناسایی پیرامونی را انجام دهیم، بیشتر بر اوضاع مسلط خواهیم شد.
در این حالت از غزل_ترانه، ابعاد فضای مورد استفاده‌ی ما بسیار گسترده است. گسترش فضایی که ما در آن داریم سخن می‌رانیم، یعنی گسترش فضای زمانی‌ای که از مخاطب می‌گیریم برای تخاطب با اثرمان. آن‌چه که مخاطب را قانع می‌کند که بخش زیادی از زمانش را صرف خواندن کار ما کند، این است که در هر قدم از این تخاطب که پیش می‌رود، با یک شگفتی مواجه شود؛ شگفتی خلق تصویر، شگفتی پرداخت مناسب، شگفتی حرف تازه و نگاه تازه. ما در این فضای بسیار گسترده که هر بند از شعر، به اندازه‌ی سه بیت از یک غزل در فرم رایج، جا اشغال می‌کند، فقط با استفاده‌ی بهینه از فضا می‌توانیم بر کار فائق آییم. الان در این شعر که هشت بند یا هشت بیت است، ما با ۲۴ نیم‌مصرع مواجهیم. یعنی چیزی به‌اندازه‌ی سه یا چهار غزل معمولی در فرم رایج. طبیعی‌ست که باید برای اداره‌ی چنین فضایی، تبحر کافی برای پیش‌ بردن متن داشته باشیم. خوب شروع کنیم، اضافه‌گویی نکنیم، پازل‌ها را مناسب بچینیم، فاصله‌ی علت و معلول‌ها را در اندازه‌ی کافی نگه‌داریم، ارتباط‌ها را شاعرانه شکل دهیم، ضرباهنگ را خوب پیش‌ ببریم، از موسیقی درونی و موسیقی کناری به نحو احسن استفاده کنیم و در نهایت یک تصویری که در یک بند متصور می‌شویم، تصویری باشد تر و تازه و شاعرانه و هوشمندانه و زیرکانه، که برای مخاطب، ارزش تخاطب داشته باشد.
یعنی ما باید هم خلق هنری داشته باشیم در هر بیت و بند، و هم با شمایل شاعرانه‌ای این کشف را ارائه کنیم.
یک نکته‌ی ضروری این است که در چنین شعری باید زیاد در زبان و کلمات و ادبیات غور کنیم تا یک شبکه‌ بسازیم که کنار هم یک تصویر واحد را بسازند. یعنی این فرم شعر، خود به خود سطحیت کمتر و تعمق بیشتری می‌طلبد تا روابط غافل‌گیرکننده‌تری را برای حرکت از عمق به سطح و برعکس، تدارک ببیند.

مرا بکن از بیخ که ریشه ام خشکید پس از زمستانت
بهار هم گم شد درست از روزی که رفت بارانت

مهم‌ترین نکته‌ی بیت مربوط به تصویر نهایی است که آورده‌ای ندارد. یعنی ما در نهایت می‌گوییم از بی‌بارانی خشکیدیم. این تصویر، یک حرف تازه ندارد. در نوع چیدن پازل‌ها چطور عمل کرده‌ایم؟ خب عاقلانه و منطقی و یا شاعرانه نیست که بگوییم ریشه‌ام خشکید، پس مرا از بیخ بکن! در نهایت که چه؟ حالا یک درخت که ریشه‌اش خشکیده، چه تفاوتی برایش می‌کند که در خاک بماند یا از ریشه درآید؟ اینجاست که بدون دلیل یک حرفی می‌زنیم و  منجر به یک نتیجه‌ی مطلوب نمی‌شویم. 
مثلا اگر حسین صفا می‌گوید: مرا بکش بالا؛ چنانکه عاطفه‌ام، جریحه‌دار شود، یک تصویر متعالی می‌سازد جریحه‌دار شدن عاطفه یک ترکیب و تعبیر بی‌نظیر است. خب حالا ما در شعر پیش روی خودمان بگردیم ببینیم آیا چنین ترکیب‌‌های هوشمندانه و تازه‌ای وجود دارد که شعر را شعر شگفتی کند؟ اگر نیست، پس این چیزی‌ست که من از وحید اسماعیل‌دخت می‌خواهم.
آیا زمستان و بهار و باران، با همان کاربرد کلیشه‌ای‌شان، توانسته‌اند یک ترکیب موثر بسازند؟ این درحالی‌ست که در اختیار گرفتن این فضای غریب، برای این که ما مثل دیگران در فرم، تکراری عمل نکرده باشیم. پس چرا در محتوا تکراری عمل کنیم؟ هان؛ چرا؟!

هوای این خانه کثیف و افسرده هوای تهران است
کجاست آغوش لبالب از عطر ِِ هوای کاشانت
از غایت این بیت، به شروعش می‌رویم. هوای معطر کاشان در مقابل هوای آلوده‌ی تهران. حرف که حرف تازه‌ای نیست، کاش لااقل به‌شیوه‌ی جدیدی گفته باشد که بوی تازگی نگاه را بدهد، یا زاویه‌ی دید متفاوتی داشته باشد. ولی عناصر این بیت، این را نمی‌گویند. هوای کثیف‌ و افسرده‌ی تهران در مقابل آغوش معطر تو. آیا ترکیب یا روند تازه‌ای دارد؟ پس چرا خیر؟ من به شکلی سوالی این نقد را ادامه می‌دهم که یعنی سراینده به وقت سرودن، این سوالات را از خودش بپرسد و اگر قانع نشد، به خودش سخت بگیرد و دنبال این باشد که فضایی که فرصت قبولاندن خودش به مخاطب است را غنیمت بشمرد و با تصاویر بکرتری پر کند.

همیشه هر باری غم از سر و کول دلم که میبارید
پناه میبردم به چادرِ غرقِ گل و گلستانت
شبم پر از اندوه غمی به عمق تو به یک نفس بلعید
مرا؛ بگو حالا که بعد تو در چیست پناه یارانت؟

که ببینیم آیا یکی از آن ترکیبات شگفت‌انگیز می‌بینیم؟
و اینکه آیا پناه بردن به چادر گلی‌ات از فرط غم، یک حرف تازه‌ی شاعرانه است یا ما آن را شاعرانه بیان کرده‌ایم؟ یا آیا اندوهی که با یک نفس مرا بلعید، می‌تواند به بی‌پناهی یارانت ختم شود؟ و اینکه آیا 《 یارانت》 کاربردی جز قافیه بودن دارد؟ یعنی ما باید در زمان قافیه، به جز کاربرد قافیگی، یک وظیفه‌ی متنی هم به کلمات  و به‌خصوص قافیه محول کنیم، تا متهم به قافیه‌اندیشی نشویم.

به خواب خود دیدم ستاره ها و ماه به سجده مشغولند
به سمت چشم تو که یوسف آنجا بود میان چشمانت

جانم که برای آقای وحید اسماعیل‌دخت بگوید، یک قصه‌ی کهنه پیش‌ رو داریم که خزاران شاعر به هزار زبان به آن پرداخته‌اند. برای هیچ‌کس ممانعتی ندارد از هرچه که بخواهد بنویسد؛ اما یا باید از زاویه‌ی دیگری که تا حالا کسی به قضیه نگاه نکرده، نگاه کنیم و چیز تازه‌ای ببینیم و به مخاطب بنمایانیم، یا باید از تکرار مکررات بپرهیزیم. به نظرم هر شاعری که برای اولین بار قلم برمی‌دارد هم برای دفعات اول، نخست با داستان یوسف مشق می‌کند. پس یا باید در این داستان یک خاصیت تازه پیدا کنیم، یا باید از گفتن آن‌چه که به هزار زبان دیگر به رشته‌ی تحریر درآمده، امتناع کنیم.

گلت خزان دیده و توأمان دیده که ریشه خشکیده
مرا بکن از بیخ مرا ببر مادر به سبز ِ دامانت

یک نکته‌ی مثبت در این بیت، تلاش برای استفاده از قافیه‌ی درونی‌ست. خزان و توامان در سطر اول، نشان‌دهنده‌ی شکل ناموفق این تلاش هستند. اما خوب شد که بهانه‌ای شد تا به دوستمان بگویم که هرآن‌چه که ما به بهانه‌ی تولید موسیقی در شعر استفاده می‌کنیم، باید بوی موسیقی محض ندهند. یعنی زنگ کلام‌ها باید کارآیی متنی نیز داشته باشند. فقط در این‌صورت است که مخاطب حس می‌کند لگام متن در دست شاعر است و نه شاعر در خدمت محدودیت‌های متن است. با کمی تمرین و ممارست، دوست سراینده‌‌ی ما کم‌کم متوجه می‌شود که از موسیقی داخلی، چطور و در کجاها استفاده کند که یک ارزش افزوده برای متن به‌حساب آید.

[ پناه من بودی تمام من بودی چرا به این زودی؟؟؟
به حفره ای تاریک دچار شد قلبم شبیه چشمانت

الان من می‌توانم به جای پناه و تمام دو کلمه‌‌ی دیگر بگذارم ولی چیزی از متن کم نشود؛ مثلا امید من بودی، خدای من بودی و... . این مورد بهانه‌ای شد که بگویم با آوردن 《 پناه من بودی》 《 تمام من بودی》 دو نیم‌مصرع را که دو فرصت شاعر برای تنیدن کلاف محکم‌تری بودند را از دست دادیم. شاید بگویید که این ترانه است و نیازی به این تعمق در متن نیست. اما این شعر قبل از ترانگی، یک غزل محسوب می‌شود که قابلیت اجرا در ترانه را دارد. حتی در ترانه هم نگاه عامیانه این است که فقط چند کلمه‌ی احساسی بدون کارآیی متنی بگویند. آن‌چه که در نقد شعر به آن نیاز داریم، کشف است؛ چه در شعر و چه در  ترانه.

بدون تو تقدیر مرا به چنگ آورد شکست پشتم را
نزارِ بی مادر مبارکش باشد شکستِ آسانت ]

پس وحید اسماعیل‌دخت به کار حسین صفا که از ان الگو گرفته است بارها و بارها نگاه بیندازد و ببینید چه ظرایف متنی‌ای و با چه تکنیک‌هایی در آن اجرا کرده است که منجر به موفقیتش در این راه وسیع و طویل و عریض شده است؟! ما مهم نیست که در شکل‌های رایج به شاعری می‌پردازیم یا در شکل‌های آوانگارد؛ اهمیت در این است که در هر ظرفی، آورده داشته باشیم؛ حرف تازه و نگاه تازه!
مطمئنم که وحید اسماعیل‌دخت با توجه به این نکات، دفعات بعد، آثار ادبی‌تر و باردارتری را در این تازگیِ شکلی عرضه خواهد کرد. امیدوارم که دفعات بعد، باز هم از ایشان در پایگاه نقد، شعر بخوانم و شاهد برداشتن یک قدم به جلوتر باشم. با آرزوی موفقیت!

منتقد : رحمت اله رسولی مقدم

متولد ۵ خرداد ۶۹ یاسوج؛ شاعر و ویراستار؛ تحصیلات کارشناسی ارشد ارزیابی و آمایش سرزمین



دیدگاه ها - ۲
رحمت اله رسولی مقدم » شنبه 13 شهریور 1400
منتقد شعر
سلام و مهر! نقد واقعا چیز ترسناکی نیست. من نقاط ضعف رو می‌بینم و در کنارش نقاط روشن هر شعری رو هم می‌بینم و در نقد اون‌ها رو می‌نویسم که سراینده به هر دو پی ببره و بتونه نقاط قوت رو تقویت کنه و نقاط ضعف رو پوشش بده در کارهای بعدش. تجربه‌ی من می‌گه که سرایندگانی که استعداد متوسط و نقدپذیری بالایی دارن، از سرایندگانی که خیلی مستعدن ولی در مقابل نقد موضع می‌گیرن و می‌گن اینجا منتقد منظور منو نفهمیده و از این حرف‌ها، سطح کارشون بالاتر می‌ره. امیدوارم شما موفق باشید.
وحید اسماعیل دخت » شنبه 13 شهریور 1400
آقای رسولی مقدم عزیز سلام...چند تا از نقدهای جنابعالی رو مطالعه کردم و هم لذت بردم و هم کمی ترس برم داشت که احتمالا غزلترانه مرا محکم نقد می‌کنید میکنید که خدا رو شکر خیلی دیپلماتیک این کار رو کردید ممنونم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.