تمهیداتی برای تعالی




عنوان مجموعه اشعار : در دل من سفید معنی داشت....
شاعر : نرگس اسمعیلی


عنوان شعر اول : در دل من سفید معنی داشت....

روز شنبه حدود ساعت هشت
آسمان مثل چشم های بهار
در سکوتی نجیب می بارید
چشم من خیره روی شیشه ی تار
فصل پاییز بود و بارانش
مدرسه درس پر تکلف بود
چون کتابی پر از مطالب پوچ
عقده های دل مولف بود
سخت می شد در این هوای لطیف
دست بر کاغذ و قلم نبرد
شاعر کوچکی که می دانست
باید از لحظه عشق را بخرد
تا به خود رنگ واژه ها را دید
تا سکوتش به شعر نام گرفت
کاغذش را نگاشت با خط خوش
بسمه ای را نوشت و کام گرفت
بیت سوم به رسم و خط نرسید
ناگهان سایه ای ز تاریکی
روی شعر پر از شکوه افتاد
آمد آنگه نوای نزدیکی:
دفترت راببند، رو بنویس
چه نگاری به جای تخته سیاه؟
کودن بی هنر، مگر کوری؟
در پی چیستی به پنجره ماه؟؟
او معلم نبود، دشمن بود
مثل یک لشگر پر از سرباز
مثل کابوس در سیاهی شب
که شود با هجوم ترس آغاز
ختم میشد خیال او به کلاس
به ریاضی و جبر و استدلال
هنر و شعر را نمی فهمید
مثل سیبی رسیده، اما کال
...........
من جهانم همیشه مرتد بود
دین من فرق داشت با دنیا
من نمازم به وقت باران بود
قبله ام پاکی دل دریا
آیه های مقدسم "حافظ"
دشت، سجاده ی نمازم بود
کوچه باغ معطر از باران
قبله گاه همه نیازم بود
در دل من سفید معنی داشت
فصل پاییز بی سلیقه نبود
آسمان ابر را بغل میکرد
دشت، نقاش چیره دستی بود
در سیاهی شهر عشق نبود
فصل سبز خیال می پژمرد
شعر با زهر خودکشی می کرد
قصه در امتداد غم می مرد
شهر تاریک بود و بی خورشید
مدرسه، قتلگاه رویا بود
سال با اشک و آه طی می شد
مشق هر شب مرور غم ها بود
روستا معنی شکفتن بود
روستا بلبل چکاوک داشت
سار بر سرو دلنشین می خواند
روستا، خانه های کوچک داشت
مرگ بر ما حرام بود انگار
زندگی فصل جاودانی مان
در کنار درخت سرو شبی
دفن شد غصه ی نهانی مان
در دل من سیاه، رنگ نبود
جز به وقت مداد و نقاشی
روستا، جنگ و مرگ و درد نداشت
خالی از شورش و فروپاشی
روستا، آسمانش آبی بود
و درختان سبز و عاقل داشت
رود از قلب باغ رد می شد
هر شبش آه، ماه کامل داشت
من و سعدی میان باغ انار
از چکاوک سرود می گفتیم
لهجه¬ی مرغ خوشنوا را گاه
با دوبیتی درود می گفتیم
در دل باغ تاب میبستیم
تاب می خوردم از زمین تا ماه
می رسیدم به پنبه های سفید
می گذشتم از آسمان آنگاه
چشم می بستم و بدون هراس
دست ها را دراز می کردم
غرق در ذهن پرخیالم با
ماه راز و نیاز می کردم
باغ از باغبان گلایه نداشت
لاله دلتنگ آفتاب نبود
خانه از عطر یاس پر می شد
ماه، در ذهن شب سراب نبود
دل من تنگ روزهای بلند
تنگ اواز دوردست کلاغ
شعر خواندن برای سیب درخت
شرشر آب رودخانه ی باغ
دل من، تنگ روستایم بود
مدرسه حکم تلخ تبعیدم
شعر جرم بزرگ دفتر من
ترکه، ویرانگر هر امّیدم
.................
بعد از آن روزهای سخت و عجیب
بعد از آن سال های مشق و کتاب
رونوشتی جدید یافتم از
مشق "آباد" درس "شهر خراب"
یافتم راه تازه ای از عشق
که تمنای زیستن دارد
بین انبوه درد و غربت دل
التماس گریستن دارد
راهی از بین جنگل اوهام
که رساند مرا به دشت سپید
دشتی از صلح و عشق و عدل و بهار
دشت فرمانروایی خورشید
................
کودکی های من چنین سر شد
روستا، مأمن خیالم بود
باغ آلو خزانه ی شعرم
رود، اندیشه ی زلالم بود
می دویدم بدون اندیشه
چمن سبز، آسمانم بود
شاخه¬های انار بال و پرم
باغ انگور، آشیانم بود
از بهشتم به جرم نامعلوم
به سیاهی شهر رانده شدم
شعر پرواز کرد از آغوشم
غرق غربت شدم،غریب خودم
شهر از من خیال را دزدید
غصه، مهمان هرشب شهر است
رودی از دشت گل نمی گذرد
آسمان با پرنده ها قهر است
کوچه ها شعر درد می خوانند
باغ من بعد روستا خشکید
شعر، در من غریب و غمگین شد
دشت، از کوچ ناخوشم رنجید
..............................................
باز آغوش خویش را یک روز
رو به دشت تو باز خواهم کرد
کوچه باغ گل و انارت را
قبله گاه نیاز خواهم کرد
با با سعدی از حوالی شب
از چکاوک سرود خواهم خواند
باز آواز مرغ خوشخوان را
مثنوی درود خواهم خواند
شهر غم را وداع خواهم گفت
روستا! شعر غم فراموشت
از سیاهی عبور خواهم کرد
می کشم پر به سوی آغوشت...



عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : رحمت اله رسولی مقدم
اینک چهارپاره‌ای طولانی از خانم نرگس اسماعیلی پیش روی ماست برای نقد و بررسی. به ایشان سلام می‌کنم و می‌خواهم و می‌خواهم که این گفتگو را چند بار مرور کند.
با توجه به اینکه کارشناسان پایگاه پیش‌ از این تشویق‌های لازم را برای حفظ انگیزه‌ی دوست شاعرمان لحاظ کرده‌اند و امتیازت متناسب با استعداد ایشان در این سن را برایش لحاظ کرده‌اند، من می‌خواهم با کسی که تجربه‌های قبلی را دارد و حالا باید یک قدم به جلو بردارد، کمی جدی‌تر و سخت‌گیرانه‌تر صحبت کنم. این در درازمدت به نفع دوس خوش‌ذوق ما خواهد بود.
نکات، همیشه گوشزد می‌شوند، اما راه رستگاری در اجرای درست نکات تازه‌ای‌ست که یاد می‌گیریم. اگر این نکات بتوانند وضع سرودن ما را بهبود ببخشند، موثر خواهند بود. راز این تاثیر در تجربه‌ی هم‌زمان تئوری و عملی بایدها و نبایدهاست. پس چه بهتر که هم‌اکنون که ایشان دارند با انگیزه و انرژی و حتی در صفحات طولانی، برای یک شعر وقت می‌گذارند، هم‌زمان به لباس تبحر هم ملبس شوند. تبحر در اجرای کار همراه با رعایت نکات فنی و ادبی برای ارتقاء سطح کیفی کار.
مشخصه‌ی این شعر بلند، روایت است؛ روایتی مستقیم از یک داستان مستقیم و سرراست. همین مستقیم بودن و سرراست بودن روایت راوی و خود داستان، کار را مشکل کرده است. یعنی در عوض آزادی عملی که چهارپاره برای مضمون‌پردازی به ایشان داده است، شاعر خودش خودش را در بند یک چارچوب، محبوس کرده است. او مجبور شده است الان و گذشته را فقط در دو نقطه متصور شود و به ناچار، مواردی رو پیرامون همین دو نقطه به شکل مستقیم روایت کند؛ شهر الان به بهانه‌ی مدرسه و گذشته‌ی دلچسبش در روستا. در این دو نقطه هم صرفا چند عنصر مثل سرسبزی روستا و مکافات و مصائب شهر و مدرسه، مورد استفاده قرار گرفته‌اند.
حالا اگر در این روایت، ما مستقیم و بدون مضمون‌پروری بگوییم که مدرسه فلان بود و روستا بهمان بود، ما بیشتر یک انشا نوشته‌ایم. در شعر، مضمون باید با اصل قضیه یک مقدار فرق داشته باشد. در شعر امروز مثل گذشته نیست که مثلا یک داستان را از اول تا آخرش تعریف می‌کردند و می‌گفتند چنین و چنان شد. شعر امروز، خرده‌روایت دارد، داستان‌سرایی مستقیم را هم ندارد، چون جایگاهی در اجتماع ندارد.
مثلا یک جایی راجع به مدرسه، حسین صفا شعری دارد که می‌گوید:
دانش‌آموزهای بازیگوش
لای انگشت‌هایتان چه گذشت
که هنوز از میانتان جمعی
در گلوهای خود قلم دارند؟
این شکل حرف زدن از مصائب مدرسه را ببینید؟ ببینید که چطور یک مضمون تازه با بک کاریزمای قوی، امکان خلقش وجود دارد؟ چرا این اتفاق افتاده؟ چون زاویه‌ی دید شاعر و مهارت مضمون‌سازی، موثر است.
از بین شاعران معاصر، فروغ فرخزاد چهارپاره‌سرای سرآمدی بوده است. الگوی چهارپاره‌ نوشتن او، بسیار کمک کننده خواهد بود برای اینکه خانم اسماعیلی، از ظرفیت‌های فوق‌العاده‌ی چهارپاره با تکنیک‌های امروزی بهره ببرد. تنها چهارپاره‌ای که فروغ فرخزاد به شکل داستانی هم نه، به شکل گفتگو دارد، جایی‌ست که با خدا صحبت می‌کند. او آنجا هم به یک روایت مستقیم بسنده نمی‌کند و از انواع و اقسام تکنیک‌ها و صنایع برای مضمون‌پروری حول آن موضوع بهره می‌برد. این‌ها را گفتم که به خانم اسماعیلی بگویم که از اولِ طرح‌ریزی این داستان و روایت، خودشان برای خودشان دام پهن کرده‌اند و در آن دام گرفتار شده‌اند.
شعر را مرور می‌کنیم و نکات را در این هم‌خوانی با هم بررسی می‌کنیم.
روز شنبه حدود ساعت هشت
آسمان مثل چشم های بهار
در سکوتی نجیب می بارید
چشم من خیره روی شیشه ی تار
آیا اشاره کردن به ساعت هشت، یک امر ضروری در این شعر است؟ کدام ضرورت را به ما نشان می‌دهد؟ یک روز از روزهای هفته‌ی چطور؟ آیا شنبه بودن بسیار مهم است؟
سوال بعد: فعل مصرع دوم کجا رفته است؟ چون در مصرع سوم و چهارم، باریدن به چشم من روی شیشه‌ی تار برمی‌گردد، پس چشم‌های بهار و آسمان، هیچ‌کاری نکرده‌اند و فعلیتی نداشته‌اند.
یک نکته‌ی دیگر: در شعر استعاره مقام بالاتری از تشبیه دارد. شعریت مصرعی که در آن استعاره وجور دارد، از شعریت مصرعی که در آن تشبیه وجود دارد بیشتر است. وقتی می‌گوییم آسمان مثل چشم بهار، از تشبیه استفاده کرده‌ایم و اگر تعداد این تشبیهات در شعر زیاد باشد، سطح شعر ما را پایین می‌آورد. تشبیه در واقع اولین و ساده‌ترین طریقه‌ی تفنن است در بیان معنی. اما استعاره طریقه‌ی ادبی‌تر آن است. مثلا جایی که وصف رستم و نعره‌ی اوست، ممکن است شاعر بگوید: 《 به رزم اندرون غرشی کرد شیر》. در این‌صورت شیر استعاره است برای رستم. اما اگر می‌گفت 《 بغرید رستم چو شیر ژیان》فقط تشبیه به کار برده بود بدون استعاره. در صورتی‌که در استعاره هم ابتدا در ذهن خود رستم را به شیر تشبیه کرده است، اما بی‌آنکه این تشبیه را به لفظ درآورد، شیر را که به اصطلاح مشبه‌به بوده، به طور مجاز و به علاقه‌ی مشابهت در مورد رستم به‌کار برده است.
حالا برگردیم به شعر خانم اسماعیلی؛ اگر نمی‌گفتند که آسمان مثل چشم‌های بهار، و فقط همان استعاره‌ی چشم‌های بهار را به کار می‌بردند، شاعرانه‌تر نبود؟ لایه‌مندتر نبود؟ این‌جاهاست که سطح شعر و کلام ما می‌تواند بالا برود، ولی به دلیل تجربه‌ی کم هنوز نمی‌توانیم شعرمان را به آن سطح ارتقا دهیم. البته این استعداد بی‌شک در خانم اسماعیلی وجود دارد و نشان می‌دهد که اگر آگاهی‌ و تجربه را ارتقا دهد، دیری نمی‌پاید که بدان سطح خواهد رسید.

فصل پاییز بود و بارانش
مدرسه درس پر تکلف بود
چون کتابی پر از مطالب پوچ
عقده های دل مولف بود
۱. باران فصل پاییز، چه نسبتی با باران فصل بهار در بند قبلی دارد؟ این تناقض‌گویی به کدام دلیل فنی و ادبی قابل توجیه است؟
۲. مدرسه چگونه درس پرتکلف می‌شود؟ مثلا می‌توانیم بگوییم زیست‌شناسی درس پرتکلف بود، اما مدرسه را چرا به درس تشبیه کرده‌ایم؟
۳. جمله‌بندی در مصرع‌های سوم و چهارم صحیح نیست. وقتی می‌گوییم چون کتابی پر از مطالب پوچ ( بود)، دیگر جمله تمام می‌شود، پس چه چیزی عقده‌های دل مولف بوده است؟ این‌جاست که خانم اسماعیلی باید به ثحت جملات و شکل نحوی آن‌ها در شعر، بیشتر دقت کند.
۴. مولِف با تکلُف هم‌قافیه نیست.

سخت می شد در این هوای لطیف
دست بر کاغذ و قلم نبرد
شاعر کوچکی که می دانست
باید از لحظه عشق را بخرد
۱. اینکه برای رهایی از آن تکلف و اجبار، به شکل لطیف و عاشقانه‌ی روایت وارد می‌شویم، نکته‌ی خوبی‌ست که سراینده سعی می‌کند برای تفاوت آن دو نقطه‌‌ی روایت یعنی مدرسه و روستا، از آن استفاده کند.
۲. عشق خریدن از چیزی، منطقی‌ست. اما از لحظه خریدن، غیر منطقی. اگر می‌گفتیم از این لحظه که هویت لحظه را مشخص کرده باشیم، خوب بود. اما چون وزن، اجازه‌ی استفاده از 《این》 را نداده است، شاعر به تحمیل وزنی تن داده است و جمله را ناقص گذاشته است. پس کدام لحظه بودن برای بیان درست این جمله لازم است.

تا به خود رنگ واژه ها را دید
تا سکوتش به شعر نام گرفت
کاغذش را نگاشت با خط خوش
بسمه ای را نوشت و کام گرفت
۱. به شعر نام گرفتن صحیح نیست؛ صحیحش 《 شعر نام گرفتن است》.
۲. کاغذ نگاشتن، تعبیر مبتدی‌ای‌ست و چیزی روی کاغذ نگاشتن، منطقی‌تر و شاعرانه‌تر است.

بیت سوم به رسم و خط نرسید
ناگهان سایه ای ز تاریکی
روی شعر پر از شکوه افتاد
آمد آنگه نوای نزدیکی:
۱. بیت سوم از کجا آمد؟ آیا بیت اول و دوم داشتیم در روایت؟
۲. سایه از تاریکی آمدن، تعبیر قابل تصوری نیست، جز اینکه از قبل یک نفر را به تاریکی تشبیه کرده باشیم، آنگاه سایه‌ی او را متصور شویم
۳. شکوه را از کجا به شعر نسبت دادیم؟ وقتی دلیل متنی برای این کار وجود ندارد، به اصطلاح شعار داده‌ایم. پس این نکته را هم خانم اسماعیلی به خاطر بسپارند که شعارزده نشوند در شعر.

دفترت راببند، رو بنویس
چه نگاری به جای تخته سیاه؟
کودن بی هنر، مگر کوری؟
در پی چیستی به پنجره ماه؟؟
۱. 《 رو بنویس》 تحمیل وزنی است. در زبان امروزی‌مان می‌گوییم 《 برو..》، و عملا 《 رو 》 نداریم. نکته اینکه شاعر باید فرزند زمانه‌ی خویش باشد و به زبان روز خود شعر بنویسد.
۲. همین طور《 چه نگاری》 به جای 《 چه می‌نگاری》استفاده‌ی امروزین ندارد. ضمن اینکه نگاشتن تخته‌سیاه غلط است و نگاشتن ( روی) تخته‌سیاه درست است. پس خانم اسماعیلی؛ حتما حواستان باشد که جملات و منطق آن‌ها را به درستی درنظر بگیرید تا این آفت در شعرهای دیگر تکرار نشود.
۳. پنجر ماه یعنی چه؟ در پی چیستی به پنجره ماه یعنی چه؟ می‌دانید خانم اسماعیلی؛ باید ترکیباتی که استفاده می‌کنید، برای مخاطب ملموس و قابل تصور باشد.

او معلم نبود، دشمن بود
مثل یک لشگر پر از سرباز
مثل کابوس در سیاهی شب
که شود با هجوم ترس آغاز
۱. اینجا مشخص شد که آن تاریکی، معلم بوده است. ولی به نظر یک تشبیه ظالمانه می‌آید و برای مخاطب پسندیده نیست و توجیه متنی ندارد.
۲. تشبیه معلم به دشمن و دشمن به لشکر پر از سرباز، یک چرخه‌ی معقول نیست. چون در معلم چیزی که شبیه لشکر پرسرباز باشد، وجود ندارد.
۳. کابوس و هجوم ترس، شاعرانگی بهتر و تشبیه مناسب‌تری برای تشریح وضع روایت دارند.

ختم میشد خیال او به کلاس
به ریاضی و جبر و استدلال
هنر و شعر را نمی فهمید
مثل سیبی رسیده، اما کال
ختم شدن خیال معلم به کلاس، تعبیر نارسا و نامفهومی‌ست. شاید سراینده می‌خواسته بگوید که نهایت  درک معلم، به کلاس درس می‌رسید، اما در گفتن این حرف ناموفق بوده است. یعنی بین آن‌چه که در ذهن اوست و آن‌چه که روی کاغذ پیاده کرده است، تفاوت بسیاری وجود دارد.

من جهانم همیشه مرتد بود
دین من فرق داشت با دنیا
من نمازم به وقت باران بود
قبله ام پاکی دل دریا

آیه های مقدسم "حافظ"
دشت، سجاده ی نمازم بود
کوچه باغ معطر از باران
قبله گاه همه نیازم بود
۱. من جهانم مرتد بود،توصیف خوبی برای من نیست‌. من می‌توانم مرتد باشم، اما جهانم چگونه مرتد می‌شود؟
۲. ترسیم تفاوت دین من با دیگران، نکته‌ی خوب این بند است، ولی برای ترسیم این تفاوت، مجبور به تقلید از شعر سهراب سپهری شده‌ایم که می‌گوید: من نمازم را وقتی می‌خوانم... . یادمان باشد که ما وقتی شاعریم که حرف‌های خودمان را بزنیم و کشف خودمان را داشته باشیم، آن هم وقتی که دقیقا داریم از تفاوتمان با دیگران حرف می‌زنیم، نباید دقیقا عین تعبیر و حرف دیگران را استفاده کنیم.
در دل من سفید معنی داشت
فصل پاییز بی سلیقه نبود
آسمان ابر را بغل میکرد
دشت، نقاش چیره دستی بود
۱. قافیه‌ی این بند درست نیست.
۲. سفید در دل من یانی چه؟ و چه ربطی به پاییز دارد؟ اگر ابر مدنظر است، پس ابر پاییز بیشتر سیاه می‌نماید تا سفید.
۳. علایم طبیعی مثل دشت و آسمان و ابر و باران و... عناصر اصلی این شعر هستند که کاش به شکل واسطه برای بیان تعابیر استفاده می‌شدند، نه اینکه خودشان را اصل ماجرا جا بزنند.

در سیاهی شهر عشق نبود
فصل سبز خیال می پژمرد
شعر با زهر خودکشی می کرد
قصه در امتداد غم می مرد
شهر با چه زهری خودکشی می‌کرد؟ آیا قبلش برلی شهر، دهان و خورد و خوراک متصور شدیم که بعدش به او زهر بخورانیم؟ حتما به این ظرایف و بایدها و نبایدها توجه کنید خانم اسماعیلی.

شهر تاریک بود و بی خورشید
مدرسه، قتلگاه رویا بود
سال با اشک و آه طی می شد
مشق هر شب مرور غم ها بود
تاریکی و بی‌خورشیدی برای شهر مثل بندهای بالا یک شعار است، جز اینکه تاریک بودنش را نشان داده باشیم.

روستا معنی شکفتن بود
روستا بلبل چکاوک داشت
سار بر سرو دلنشین می خواند
روستا، خانه های کوچک داشت
۱. بلبل چکاوک یعنی چه؟ اگر بلبل و چکاوک بود، جمله‌ی صحیحی بود.
۲. خانه‌های کوچک در روستا، چه نسبتی با رفع تاریکی و سیاهی مورد اشاره در شهر دارد؟ یعنی چطور این کوچکی خانه‌ها می‌تواند روشن و امیدبخش باشد در مقابل آن چهره‌ی سیاه شهر؟

مرگ بر ما حرام بود انگار
زندگی فصل جاودانی مان
در کنار درخت سرو شبی
دفن شد غصه ی نهانی مان
در دل من سیاه، رنگ نبود
جز به وقت مداد و نقاشی
روستا، جنگ و مرگ و درد نداشت
خالی از شورش و فروپاشی

به نسبت بندهای قبل، این دو بند منعطف‌تر و متونع‌تر هستند. تعبیر خالی از شورش و فروپاشی، بهترین تعبیر این شعر برای روستاست. چون هم تکراری نیست و هم متفاوت است و هم معیار مقایسه‌ی خوبی‌ست با شهر.

روستا، آسمانش آبی بود
و درختان سبز و عاقل داشت
رود از قلب باغ رد می شد
هر شبش آه، ماه کامل داشت
۱. نسبت دادن عاقل به درختان روستا، کار درستی‌ست آیا؟ آیا درختان شهر به نسبت این درختان روستا، ناعاقل به نظر می‌آیند؟
۲. هر شب روستا چگونه ماه کامل دارد؟ آیا در این متن، یک ماه کانل برای تمام شب‌ها در روستا کارگذاشته‌ایم که به آن استناد کنیم؟

من و سعدی میان باغ انار
از چکاوک سرود می گفتیم
لهجه¬ی مرغ خوشنوا را گاه
با دوبیتی درود می گفتیم
دوبیتی گفتن برای من و سعدی یک تعبیر دور از ذهن است، چون ما سعدی را با غزل‌هایش می‌شناسیم. پس این یک استناد ضعیب و نامحکم در شعر است.

در دل باغ تاب میبستیم
تاب می خوردم از زمین تا ماه
می رسیدم به پنبه های سفید
می گذشتم از آسمان آنگاه
تعبیر پنبه‌های سفید تعبیر خوبی برای ابرهاست. اما قبل از آن باید به فکر تمهیداتی برای آوردن پنبه در شعر باشیم، تا آنگاه بتوانیم پنبه‌ای بودن ابرها را یک عنصر مطلوب برای شعر بدانیم.

چشم می بستم و بدون هراس
دست ها را دراز می کردم
غرق در ذهن پرخیالم با
ماه راز و نیاز می کردم
صور خیال این بند خوب است، اما بالاخره مضمون در آن یعنی راز و نیاز با ماه، یک نضمون کلیشه‌ای‌ست و تازگی ندارد. شاعر باید حرف تازه و نگاه تازه داشته باشد.

باغ از باغبان گلایه نداشت
لاله دلتنگ آفتاب نبود
خانه از عطر یاس پر می شد
ماه، در ذهن شب سراب نبود
بند خوبی‌ست برای بیان در دسترس بودن همه‌چیز. فقط تعبیر دلتنگ نبودن لاله برای آفتاب، تعبیر خوبی نیست. چرا؟ چون در دسترس بودن، همیشه عدم دلتنگی ندارد. اتفاقا چیزهایی که رابطه‌ی عاطفی بین‌شان برقرار است، دلتنگی همیشه بخشی از وجودشان است. اینجا گفتن دلتنگ آفتاب نبودن، بیشتر معنی بی‌علاقگی لاله به آفتاب را می‌دهد.

دل من تنگ روزهای بلند
تنگ اواز دوردست کلاغ
شعر خواندن برای سیب درخت
شرشر آب رودخانه ی باغ
۱. فعل 《 بود》بدون قرینه‌ی لفظی و معنوی از جمله‌ی 《 دل من تنگ روزهای بلند و آواز دور دست کلاغ و شعر خواندن برای سیب و شرشر اب رودخانه (بود)》حذف شده است.
۲. سیب درخت یعنی چه؟ درخت سیب داریم، اما سیب درخت ترکیب واژگونی‌ست. می‌توانیم بگوییم سیب روی درخت، اما سیب درخت نه! میوه‌ی درخت هم می‌توانیم بگوییم، اما سیب درخت، نه!

دل من، تنگ روستایم بود
مدرسه حکم تلخ تبعیدم
شعر جرم بزرگ دفتر من
ترکه، ویرانگر هر امّیدم
ترکه ویرانگر امیدم بود، صحیح است که 《هر》 برای پرکردن وزن به آن اضافه شده است؛ یعنی باز تحمیل وزنی.

راهی از بین جنگل اوهام
که رساند مرا به دشت سپید
دشتی از صلح و عشق و عدل و بهار
دشت فرمانروایی خورشید
۱.《 رساند》 شکل امروزی استفاده‌ی آن نیست و 《 برساند》صحیح است، که باز تحمیل وزنی باعث این نارسایی شده است.
۲. سپید بودن از کجا به دشت نسبت داده شده است؟
۳. صلح و عشق و عدل و بهار، همه تتابع اضافات هستند برای پر کردن وزن. مثلا من می‌توانم آن‌ها را بردارم و بنویسم: دشتی از مهر و دوستی و صفا... و باز معنی این بند آن‌چنان تغییر نکند. پس ما برای وجود هر کلمه در شعرمان باید دلیلی متنی داشته باشیم، که دیگر نشود آن کلمه را از شعر حذف کنیم.

کودکی های من چنین سر شد
روستا، مأمن خیالم بود
باغ آلو خزانه ی شعرم
رود، اندیشه ی زلالم بود
مصرع 《 رود اندیشه‌ی زلالم بود》 شاعرانه‌ترین مصرع و تصویر این شعر است. همان استعاره‌ای که توقعش را داشتم، اینجا وقوع یافته است.

می دویدم بدون اندیشه
چمن سبز، آسمانم بود
شاخه¬های انار بال و پرم
باغ انگور، آشیانم بود
که دقیقا آن اندیشه‌ی بند قبل، در این بند خراب می‌شود. بی‌اندیشه دویدن یعنی چه؟ آیا یک تعبیر منفی نخواهد بود؟

با با سعدی از حوالی شب
از چکاوک سرود خواهم خواند
باز آواز مرغ خوشخوان را
مثنوی درود خواهم خواند
اینجا باز نسبت دادن مثنوی به سعدی‌خوانی، یک ترکیرو تلفیق ضعیف در شعر است، در حالی که تناسبی بین آن‌ها وجود ندارد.

شعر طولانی بود و به دلیل محدودیت تعداد کلمات نقد که چندین برابر هم از آن تجاوز کردم، ناچار شدم که خیلی مختصر، نکات خیلی تابلو را با هم مرور کنیم که در شعرهای آتی شما، نباید این اشکالات واضح، دوباره به چشم بیایند یا لااقل باید کمتر دیده شوند.
من مطمئنم که اگر شعر داستانی ننویسید و به نکات مورد نظر هنگام سرایش، دقت کنید و خودتان منتقد خودتان باشید، شعرهای بسیار بهتری خواهید سرود. برایتان آرزوی موفقیت دارم و منتظر خواندن آثار بعدی‌تان در پایگاه نقد شعر هستم.

منتقد : رحمت اله رسولی مقدم

متولد ۵ خرداد ۶۹ یاسوج؛ شاعر و ویراستار؛ تحصیلات کارشناسی ارشد ارزیابی و آمایش سرزمین



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.