نشانگان متنی




عنوان مجموعه اشعار : این روزها
شاعر : مبینا طاهری


عنوان شعر اول : حاشا
مینشینی روبرویم تا تماشایم کنی
در میان این غزل باید که پیدایم کنی..

از نگاه اولم را حفظ باشی بیت بیت
خیره در چشمان من با شوق معنایم کنی

سایه ات در امتداد سایه ام باشد و بعد
غرق اغوش خودت در شهر رسوایم کنی

کشته ی عشقی شبیه قصه ها باشم که تو
زنده از آن بوسه های چون مسیحایم کنی

زیر گوشم وعده ی شیرین فردا را دهی
غرق دنیایم شوی و غرق رویایم کنی

با تمام قدرتت ،محتاج دستانم شوی..
زیر بار خاطره هامان تمنایم کنی..

فکر کردی در توانم هست از تو بگذرم؟!
فکر کردی در توانت هست حاشایم کنی؟!


عنوان شعر دوم : لبریز
چشم ها ،آن چشم ها کی میشود آن دلم؟!
دوست دارد حالت چشم مرا ،جان دلم..

چشم های تا ابد دنبال او،این چشم ها..
چشم های دور از او آشفته،غمگین،چشم ها

چند روزی میشود از بغض خود سر میروند
اشک هایم، یک به یک از چشم ها در میروند

چشم بیچاره نمیداند که مشکل از کجاست؟
او که فرمان داده باید بگذرد دل، از کجاست؟!

از کجا می آید این دستور ها ، پرهیز از او
تا که می آید به خود قلبش شده لبریز از او..

آه باز این قلب خون قربانی منطق شده
طفلکی این چشم های بسته که عاشق شده...


عنوان شعر سوم : فروغ از درد میگوید
همیشه باز می‌گردم به رویایت کمی غمگین
به سویت می‌دوم ،آخر ندارم چاره ای جز این

تو تنها تکیه گاه من در این دنیای بد بودی
تو خوب مطلقم بودی، همان خواب بد شیرین

که از تو می‌پرم هر صبح با لبخند و اشک آلود
و هرشب آرزویت می‌کنم آهسته در بالین

غمت خالی شدن از غصه ها را برنمی‌تابد
و باز عشق تو می آید.. گلو را می‌کند سنگین

کتاب شعر در دستم و هر بیتی که می‌آید
فروغ از درد می‌گوید ،تسلی می‌دهد پروین

تو مثل شعر هم زهری و هم مرهم به هر دردی
نمک بر زخم می‌پاشی ، خودت هم می‌دهی تسکین

به دنبالم نمی‌آیی..نمی‌خواهم تو را دیگر
تو را از یاد خواهم برد و شعرم میشود تضمین..
نقد این شعر از : رحمت اله رسولی مقدم
از داده‌های صفحه‌ی خانم مبینا طاهری پیداست که مدت زیادی از اولین حضورشان در پایگاه نقد شعر می‌گذرد، اما در طول عمر دراز این همراهی، فقط هشت بار شعر ارسال کرده‌اند. اشاره به چنین نکاتی جز از سر ضرورت، چندان مهم به نظر نمی‌آید. اما در واقع رازی که در این اشاره نهفته است، به استمرار و جادوی آن در موفقیت هر فردی در هر حرفه‌ای ربط دارد.
بعد از سلام به خانم مبینا طاهری، در مورد دو غزل و یک مثنوی ایشان که برای نقد و بررسی ارسال کرده است، با اشاره به همین استمرار، گفتگو خواهیم کرد.
نگاه حسین منزوی به عنوان ستاره‌ی دنیای شعر به این مساله، الگوی مناسبی برای ما خواهد بود. حسین منزوی معتقد است که انسان فقط و فقط زمانی در شعر موفق است که شعر اولویت اول او باشد. نه اولویت دوم، و نه حتی همزمان با یک اولویت دیگر؛ فقط اولویت اول! در این‌صورت شاعر به عنوان یک زندگی به شعر نگاه خواهد کرد و آن را نمی‌گذارد برای سر فرصت نوشتن و مشروط به اینکه اگر وقتش را داشتم و اگر از سایر دغدغه‌ها فارغ شدم! پس در روند مستمر نوشتن و خواندن و آموختن شعر وقفه حاصل نمی‌شود، چنان‌که در روند یک زندگی واقعی نیز وقفه حاصل نمی‌شود.
اگر از این در با خانم طاهری حرف زدم، به این سبب است که احساس کردم پس از کارهایی که در سطح بهتری نسبت به این سه شعر ذی‌بحث هستند،  احتمالا به علت وقفه‌ای که در پرداختن به شعر داشته‌اند، برگشته‌اند سر نقطه‌ی اول. نقطه‌ای که یک سراینده تازه از آن‌جا وارد دنیای پر رمز و راز شعر می‌شود و شعریت، حلقه‌ی مفقوده‌ی آثار خلق‌شده‌ی ابتدایی اوست. اگر با این لحن با خانم طاهری صحبت می‌کنم، معنایش این نیست که حواسم نیست به این‌که ممکن است یکی از دوستان شعر، قلبش از این نقد تند و تیز و برنده، جریحه‌دار شود. بلکه با اشاره‌ی مستقیم و صریح به ریشه‌‌ی مشکلی که در این سه شعر وجود دارد، قصد دارم یک کنش و واکنش در این گفتگو صورت بگیرد و روحیه‌ی ساعی و جاه‌طلبانه‌ی او برای به‌دست آوردن آن‌چه که خودش فکر می‌کند در توانش است ولی این‌جا قابل قبول منتقد واقع نشده است، در او بیدار شود. می‌خواهم که این نقد تند و تیز به او بربخورد و برای در سطح نماندن و جدا کردن خودش از سطح ابتدایی، تلاش مضاعف کند؛ سهل‌انگارانه در تولید و پردازش تصاویر برخورد نکند و تفاوت‌ها را بین حرف‌ها در حالت ساده و در حالت برانگیختگی که همانا پاره‌های تن شعر هستند، ایجاد کند.
پس سعی می‌کنم در هر بیت یکی دو نکته‌ را به خانم طاهری گوشزد کنم که با نقد موثری مواجه شده باشند.

مینشینی روبرویم تا تماشایم کنی
در میان این غزل باید که پیدایم کنی
خانم طاهری باید به این فکر کنند که در آغاز شعر، چه مساله‌ای را دارم مطرح می‌کنم؟ آیا مساله مساله‌ی تازه‌ای‌ست؟ یا همان چیزی‌ست که دیگران به آن بارها اشاره کرده‌اند؟ آیا آن را به شکل هنرمندانه و شاعرانه‌ای گفته‌ام؟ یا با یک جمله و سخن معولی در قالب نثر، تفاوتی ندارد؟ یعنی آن را به شعریت رسانده‌ام یا خیر؟ اینکه جملات، صرفا جملات خبری هستند، آیا خبرهای مهمی در خود دارند یا خیر؟ خبر این است: می‌نشینی روبه‌رویم تا تماشایم کنی و در این غزل پیدایم کنی‌. آیا این خبر قادر است یقه‌ی مخاطب را بگیرد و او را کنجکاو کند که ادامه‌ی شعر را بخواند؟ و بالاخره‌ی داشته‌ی ادبی این بیت چیست؟ این‌ها سوالاتی‌ست که اگر سراینده پاسخ آن‌ها را نداشته باشد، پس باید به نوشتن این سطرها قانع نشود. این می‌شود سخت‌گیری کردن به خود و عدم سهل‌انگاری هنگام سرایش.

از نگاه اولم را حفظ باشی بیت بیت
خیره در چشمان من با شوق معنایم کنی
دیگر اینکه گفتن اینکه این غزل خود من هستم و این بیت ها نگاه من هستند و این روند روایت، بارها در شعر معاصر ما تکرار شده است. پس این حرف تازگی ندارد و اکتشاف نیست. این خلاف ذات هنر است. ضمن اینکه معنا کردن بیت‌های من، یک روند آموزشی غلط در رابطه با شعر است. کاری که سیستم آموزشی ما برای معناکردن شعرها انجام می‌داد و احتمالا الان هم انجام می‌دهد، کاری در شان شعر نبود. شعر اغلب معناگریز است و شعریت هر شعر است که توامان محتوا و ظرف و زبان و موسیقی ارائه را در خود دارد. ما قرار نیست در یک شعر، صرفا با یک معنای ساکن و مشخص از هر بیت مواجه باشیم. پس نباید درک معانی یک نگاه عاشقانه در این شعر و هر شعری، به یک معنا کردن ترجمانی تقلیل سطح داده شود. پس ما لازم است که نگاهمان را از شعر با این ویژگی که دنبال یک معنای مشخص و ثابت در آن باشیم، برداریم.

سایه ات در امتداد سایه ام باشد و بعد
غرق اغوش خودت در شهر رسوایم کنی
اینجا سراینده باید متوجه باشد که امتداد دو سایه تداعی‌کننده‌ی دنباله‌روی است نه در آغوش همدیگر بودن. و سایه‌ی همآغوشی، یک سایه‌ی واحد است نه دو سایه‌ی ممتد. پس باید وقتی می‌خواهیم تصویرسازی کنیم، به اینکه آیا عناصر ما با هم چفت و بست می‌شوند یا خیر، توجه کنیم. دیگر اینکه رسوا شدن عاشق هم یک حرف تازه و نگاه تازه در شعر نیست. ما باید به قدر لازم از مضامین تکراری پرهیز کنیم.

کشته ی عشقی شبیه قصه ها باشم که تو
زنده از آن بوسه های چون مسیحایم کنی
اینجا متوجهم که خانم طاهری می‌خواستند بین کشتگی و زندگی و بوسه‌ی مسیحایی، یک شبکه‌ی ساختاری ایجاد کنند، که خب نسبت به سایر بیت‌ها تلاش شایسته‌تری‌ست. ولی مضمون، مضمون تازه‌ای نیست و این خود کافی‌ست که زحمت سراینده به هدر برود.

زیر گوشم وعده ی شیرین فردا را دهی
غرق دنیایم شوی و غرق رویایم کنی
در این بیت، باید سراینده متوجه باشد که جملات، کشل منطقی داشته باشند. آیا ما زیر گوش کسی، وعده می‌دهیم یا زیر گوشش حرف می‌زنیم؟ می‌خواهم از این فرصت استفاده کنم و به خانم طاهری بگویم که اگرچه شعر خودش قواعد فرامنطقی در هر لحظه‌ی خود دارد، اما در نهایت باید شکل منطقی گفتمان درون شعر، محسوس باشد.

با تمام قدرتت ،محتاج دستانم شوی..
زیر بار خاطره هامان تمنایم کنی..
اینجا شاعر می‌خواسته بگوید که تو با وجود قدرتمند بودنت باز ضعیف و محتاج دستان من باشی. ولی در خوانش اول، جمله این‌طور تداعی می‌شود که به کسی بگوییم با تمام توانت این کار را بکن! و این قدرت، معنی قدرتمندی نمی‌دهد بلکه معنی انگیزه‌ی تمام را می‌دهد. اگر می‌گفت که《 با تمام قدرتمندی‌ات محتاجم شوی》 آنگاه شکل منطقی جمله ارائه می‌شد. یعنی بین آنچه که در ذهن شاعر است و آن‌چه که روی کاغذ پیاده شده است، فاصله وجود دارد. یکی از دلایل تاکیدم بر استمرار در نوشتن در ابتدای این گفتگو، همین است که شاعر با نوشتن مستمر، به مهارت پیاده کردن درست آن‌چه که در ذهنش دارد، برسد.
در مصرع دوم، زیر بار خاطره‌ها تمنا کردن، باز از آن نوع حرفایی‌ست که تصویر روشنی پیش روی مخاطب نمی‌گذارد؛ چون ترکیب، ترکیب محکم و چفت و بست شده‌ای نیست؛ چون زیر بار چیزی بودن، با تمنا کردن یک چیز دیگر، پیوند برقرار نمی‌کند. این کلمات در این تصویر به اصطلاح به هم جوش نمی‌خورند.

فکر کردی در توانم هست از تو بگذرم؟!
فکر کردی در توانت هست حاشایم کنی؟!
و بالاخرا در این بیت که پایان‌بند است، اینکه ما از نگاه عاشق بگوییم از تو نمی‌توانم بگذرم، منطقی‌ است، اما با چه استدلالی به معشوق می‌گوییم که نمی‌توانس مرا حاشا کنی؟ مگر او چیزی در طول این شعر به ما گفته که نتواند حاشا کند؟ ما به عنوان عاشق نگذاشتیم او یک کلمه هم حرف بزند؛ خودمان گفتیم و آمدیم جلو. آنگاه چه چیزی در شعر خود اورده‌ایم که منتسب به او باشد و نتواند حاشایش کند؟ این مسائل را به این شکل به دوست سراینده می‌گویم که بداند ادعاهای ما در طول شعر باید دلیل متنی داشته باشند. فکر کنید که ما در یک محکمه هستیم، احتمالا محکمه‌ی مخاطب! پس باید اسناد و  مدارک و نشانگان متنی را تدارک ببینیم برای هر حرفی که می‌خواهیم بزنیم.

می‌رویم سراغ شعر دوم؛

چشم ها ،آن چشم ها کی میشود آن دلم؟!
دوست دارد حالت چشم مرا ،جان دلم..
دو نکته در این مطلع حائز اهمیت است. اول اینکه نباید وزن شعر به ما تحمیل کند که بعضی از اجزای جمله را از آن کنار بگذاریم. اینجا شکل صحیح جمله این بود که بگوییم 《 از آنِ دلم》. نکته‌ی دوم اینکه وقتی داریم از 《 آن چشم‌ها》 حرف می‌زنیم، کدام دلیل متنی، او را به دوست داستن چشم ما متمایل می‌کند؟ یعنی چطور داریم از تصاحب چشم‌های معشوق حرف می‌زنیم، بعد یک‌هو برمی‌گردیم و می‌گوییم که او حالت چشم مرا دوست دارد؟
نکته‌ی دیگر در این بیت، ستون موسیقیایی《 جان دلم》 است. آیا این عبارت، به جز کارکر قافیه‌اندیشانه، کارکرد متنی هم دارد؟ مثلا اگر من آن را بدون توجه به قافیه بردارم و جایش بنویسم  مثلا مثلا《 زیبای من》، آیا چیزی از متن کم می‌شود؟ آیا تصویر به هم می‌ریزد؟ آیا نامفهوم می‌شود؟ این‌چنین عناصری که به راحتی در متن قابل جابه‌جایی و حذف هستتد، به متن استحکام نمی‌بخشند و فضای شعر را هم اشغال می‌کنند. پس ما اگر کلماتی را برای کار موسیقیایی و قافیه‌ای در شعر در نظر می‌گیریم، باید آن‌ها را به کارکرد متنی هم مجهز کنیم، تا انگشت اتهام قافیه‌اندیشی از طرف مخاطب به سمت ما دراز نشود.

چند روزی میشود از بغض خود سر میروند
اشک هایم، یک به یک از چشم ها در میروند
در این بیت، سر رفتن از خود برای اشک‌ها تعبیر خوبی‌ست، با دیده‌ی اغماض از اینکه لبریزی صبر و لبریزی بغض بارها در مضامین ادبی، تبدیل به گریه شده است.  ولی در رفتن آن‌ها در مصرع دوم، یک سقوط حتمی برای بیت است. چون در رفتن، معنای به در رفتن و خارج شدن نمی‌دهد، بلکه معنای فرار کردن می‌دهد. پس استفاده‌ی اشتباهی یک اصلاح یا ترکیب یا کلمه، به این شکل به تصویرسازی لطمه می‌زند.

از کجا می آید این دستور ها ، پرهیز از او
تا که می آید به خود قلبش شده لبریز از او..
در این بیت، فضای بیت تنگ شده است و سراینده نتوانسته به درستی تبیین کند که این دستورها که می‌گوسند از او بپرهیز از او، از کجا می‌آید؟ پس باز بین آن‌چه در ذهن شاعر بوده و آن‌چه روی کاغذ پیاده شده، فاصله‌ی ساختاری بسیاری وجود دارد.
وانگهی در مصرع دوم، مرجع 《ش》در قلبش کیست؟ ما که داریم در مصرع اول از کسانی که می‌گویند بپرهیز حرف می‌زنیم، پس چطور برمی‌گردیم و از ضمیر مرجع دیگری استفاده می‌کنیم که نامربوط است؟ آنگاه لبریز شدن از او، با دستور پرهیز از او، چه تناسب ساختاری و حتی معنایی‌ای دارد؟ پس این شعر می‌شود یک جهان نامتناسب از اجزای گوناگونش.
آه باز این قلب خون قربانی منطق شده
طفلکی این چشم های بسته که عاشق شده...
و بالاخره پایان‌بند که تفاوتی با بیت‌های دیگر به لحاظ ساختار ندارد. در این بیت سراینده از اصطلاح 《قلب》 خون به جای 《 دل خون》 به خاطر تحمیل وزنی استفاده کرده است که خوش ننشسته است.
مصرع دوم هم از مضمون مصرع اول پرت افتاده، تا این شعر در شمایلی گسسته و در بی‌سرانجامی، به سرانجام برسد.

چون شعر سوم هم به لحاظ محتوایی و داشته‌های ادبی، اشکالات دو شعر بالا را دارد، از اطاله‌ی گفتگو و تکرار نقدهای مکرر خودداری می‌کنم و می‌خواهم که خانم طاهری با مطالعه‌ی شعر امروز ما، با زوایای دیگر گقتگو و معاشقه در شعر آشنا بشوند و هم‌چنان و بی‌وقفه که می‌‌آموزند، نوشتن را هم فراموش نکنند. با در نظر گرفتن نکاتی که در بالا به ایشان عرض کردم، می‌توانند هر بار یک قدم به جلو بردارند؛ خودشان منتقد سروده‌های خودشات هنگام سرایش باشند و هر دفعه مهارت شعر سرودنشان را افرایش دهند.
می‌دانم که از خانم طاهری از نقد صریح من که بیشتر از به‌به و چه‌چه تعارف‌مدارانه، به پیسرفت‌شان کمک می‌کند، سرخورده نخواهند شد و آن را به عنوان یک آموزه برای روزهای درخشان‌تر، استفاده خواهند کرد.
منتظر خواندن آثار بعدی خانم طاهری و دیدن تغییرات تدریجی در روند سرایش ایشان هستم.

منتقد : رحمت اله رسولی مقدم

متولد ۵ خرداد ۶۹ یاسوج؛ شاعر و ویراستار؛ تحصیلات کارشناسی ارشد ارزیابی و آمایش سرزمین



دیدگاه ها - ۲
مبینا طاهری » پنجشنبه 04 شهریور 1400
سلام ممنون از شما و توصیه های مفیدتون.حق با شماست،بیشتر تلاش میکنم،سپاس از وقتی که گذاشتین
رحمت اله رسولی مقدم » پنجشنبه 04 شهریور 1400
منتقد شعر
سلام و احترام؛ موفق باشید!

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.