پیشرفت محسوس




عنوان مجموعه اشعار : مجموعه هاشور ۹
شاعر : سعید فلاحی


عنوان شعر اول : ۱تا۴
۱
کبوتری غمگین‌ام،
محصورِ میله‌های قفس...
که هر شب،
رویای شیرین پرواز می بینم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

۲
دیروزهای رفته وُ
امروزهای کسل
و فرداهای در راه مانده،
همگی متفق‌القول،
غم هجرانت را لبریز اند!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

۳
چتر،
به چکارم می‌آید؟
¤
باران،،،
از چشم‌هایم می‌بارد!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

۴

به پنجره‌های شهر،
--سرک کشیده ام.
اما تو،،،
پشت هیچ پنجره‌ای؛
نیستی!

ــــــــــــــــــــ


عنوان شعر دوم : ۵تا۸
۵
هر شب؛
شعرهایم را می‌بوسم،
به امیدی که'
زیر لب زمزمه‌اش می‌کنی!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۶
کشنده‌تر از گلوله 
نبودن توست! 
وقتی،
تمام روزهای سال را 
به انتظار نشستم وُ
نمی‌آیی!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۷
هر شب حوالی یادت
--بساط می‌کنم!
گاهی بیا وُ
عشقی،
لبخندی،،
چیزی،،،
بخر !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۸
دورم از تو وُ؛
--فاصله‌ها،،،
در گلویم'
بُغض می‌کارند!

ــــــــــــــــــــ



عنوان شعر سوم : ۹تا۱۲
۹
در تقدیر صنوبرها
مرگ نیست؛
به روایتِ نیمکت‌ها
گوش کنیم،
که عشق را می‌فهمند!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱۰
دلتنگی‌هایم،
--قد کشیده‌اند!
پا گرفته‌اند وُ،
راه می‌روند.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱۱
شاعری یک لاقبایم وُ،
شعرهایم،
کفاف دوست داشتنت را،
نمی‌دهد!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱۲
یادِ تو،،،
دردی‌ست مچاله!
در قفسه‌ی سینه‌ام-
آغشته ی یک تنهایی‌ی
--بی‌
پایان!


#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
نقد این شعر از : لیلا کردبچه
شاعر از کنار فصولِ مشترکِ عناصر مهم و کلیدی و ساختارسازِ شعر، با بی‌تفاوتی گذشته است. به‌عنوان نمونه در شعر دوم: « دیروزهای رفته وُ/ امروزهای کسل/ و فرداهای در راه مانده،/ همگی متفق‌القول،/ غم هجرانت را لبریزند»، در ابتدای شعر، با سه قید زمانِ «دیروز»، «امروز» و «فردا» مواجهیم که هر سه از حیث مقیّد بودن به گذر زمان، اشتراک دارند. ازسویی هرسه دارای صفاتی هستند چون «رفته»، «کسل» و «در راه مانده» که هر سه از حیثِ چگونگیِ حرکت و رفتارِ خود، در یک حوزۀ مفهومی قرار می‌گیرند. درواقع هر سه صفت، وضعیتِ رفتن یا ماندن و تحرک یا عدم تحرکِ موصوف خود را مشخص می‌کنند. پس این سه قید زمان (در موضع موصوف) همراه با صفات خود، می‌توانند از حوزۀ مشترکی که در آن قرار دارند بهره برده، و به ساختار شعر کمک کنند. امّا شاعر چه کرده؟ آن ویژگی‌ها، صفات و موقعیت‌های مشترک را نادیده گرفته، و گفته «همگی متفق‌القول، غم هجرانت را لبریزند» و «لبریز بودن از غمِ هجران» چقدر برای «دیروزِ رفته» و «امروز کسل» و «فردای در راه مانده» خنثی و بی‌فایده و بی‌حاصل است. یعنی شاعر می‌توانست این «لبریز بودن از غم هجران» را به خانه، لباس‌های روی بند، کتابِ بازماندۀ نیمه‌خوانده و... هم نسبت بدهد و نتیجۀ آن همین‌قدر خنثی باشد، یا اینکه آن را به فنجانِ قهوۀ یادگاریِ او، تُنگِ ماهیِ یادگاریِ او‌، رودخانه‌ای که کنار آن قدم می‌زدند و... نسبت بدهد و لااقل از صفت «لبریز» استفادۀ هنری کند.
تقریباً همین اتفاق ساختاری در شعر ششم هم افتاده: «کشنده‌تر از گلوله/ نبودن توست!/ وقتی،/ تمام روزهای سال را/ به انتظار نشستم وُ/ نمی‌آیی» که در آن، صفتِ «کشنده» برای «نبودنِ تو»، برای در انتظار کسی ماندن و نیامدنِ او، هیچ زیربنایی ساختاری و حتی زیباشناسی ندارد. مثلاً اگر شاعر یک زیربنای زیبایی‌شناسیک برای آن در نظر می‌گرفت و به‌عنوان مثال، «انتظار کشیدن و درد کشیدن» را به‌نحوی پیوند می‌زد، آوردنِ «مرگ» پس از «درد»، توجیهی پیدا می‌کرد؛ اتفاقی که در شعر شمارۀ یازده افتاده و چقدر هم زیبا: «شاعری یک لاقبایم وُ،/ شعرهایم،/ کفاف دوست داشتنت را،/ نمی‌دهد!» که در آن، شاعر به‌خوبی توانسته تنها با کاربرد صفت «یک‌لاقبا»، به کافی نبودنِ شعر، به‌ گونه‌ای دیگر معنا ببخشد.
نوع دیگری از بی‌ساختاری‌های اشعار مورد بحث، رها کردن پایان شعر است، به‌گونه‌ای که شاعر، مقدمات را می‌چیند و دلایل و علت‌ها را ذکر می‌کند، امّا از نتیجه و معلول خبری نیست. به‌عنوان نمونه در شعر شمارۀ ده می‌خوانیم: «دلتنگی‌هایم،/ قد کشیده‌اند/ پا گرفته‌اند وُ،/ راه می‌روند.» و درست جایی‌که توقع داریم حالا که این دلتنگی‌ها پا گرفته‌اند و راه می‌روند، خود را به کسی که شاعر دلتنگش است برسانند، شعر تمام می‌شود! و از خود می‌پرسیم: «خب راه افتاده‌اند که چه؟ که به کجا بروند؟ به کجا برسند؟ و اصلاً چرا راه افتاده‌اند؟ و...»
چند شعر دیگرِ ارسالی هم اساساً برخوردار از منطق نثر و زبان نثرند و تنها از چیدمانِ سطریِ شعر بهره برده‌اند. در میان آن‌ها امّا شعر شمارۀ پنج، اثری درخور و قابل توجه است: «هر شب؛/ شعرهایم را می‌بوسم،/ به امیدی که/ زیر لب زمزمه‌اش می‌کنی!» که علی‌رغم زبانِ بی‌‌آرایه و بی‌پیرایه و عدم تطابق ضمیر متصل و...، به‌لحاظ مضمونی، کشفِ تصویریِ آن به‌تنهایی کفافِ شعر شدنِ اثر را می‌دهد و با اندکی دقت و توجه شاعر، می‌توانست تبدیل به یک شعر خوب بشود.
درمجموع با بازنگریِ شعرهایی که پیشتر از این شاعر خوانده بودم، پیشرفت او بسیار محسوس است و باید به شاعر تبریک گفت و توقع ادامۀ این پیشرفت را در شعرهای بعدی داشت.

منتقد : لیلا کردبچه

شاعر، پژوهشگر، ویراستار. فعّال در حوزۀ شعر. دکترای ادبیات معاصر.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.