بهاری طولانی پس از سه زمستان




عنوان مجموعه اشعار : تمام فصلهای من زمستانی است طولانی(1377)
شاعر : فرهاد مرادی


عنوان شعر اول : تمام فصلهای من زمستانی است طولانی
تو از روح خدایی تا ثریا هم مجالی هست
ببین از سیب حوا در زمین هم سیب کالی هست؟

تو سبزی ، سبز سبزی ، باتمام معنی بودن
ببین از نسل تو ای سبز اینجا هم نهالی هست ؟

ببین ای یوسف زیبا که در تعبیر خواب من
برای چشمه ی عشق و محبت خشکسالی هست ؟

تمام فصلهای من زمستانی است طولانی
نمی دانم برای فصل هایم اعتدالی هست؟

اگر چه عشق را باگل هزاران بار می چینم
نمی دانم که آیا در زمستان پامچالی هست ؟

سوالات دلم در سینه ام محبوس می مانند
ومی پرسم همیشه از خودم آیا سوالی هست ؟

عنوان شعر دوم : چشمهایم در هوایت خیره بردر مانده است
چشمهایم در هوایت خیره بردر مانده است
باز هم در آرزویت چشمها تر مانده است

چند سالی می شود کز من جدا هستی ولی
عشق بی نام و نشانت باز در سر مانده است

می روم تا آسمان در آرزوی دیدنت
در قفسهای زمینی عشق بی پر مانده است

در زمین در سرزمین جبری آدم هنوز
چون مترسک از من و تو باز پیکر مانده است

تا همیشه من اسیر ساعت دیواریم
در عبور لحظه ها یک لحظه آخر مانده است

کاش می شد بگذری از چشمهایم لحظه ای
چشمهایم در هوایت خیره بر در مانده است

عنوان شعر سوم : دو باره آمده ای بر فضای خانه ی من
دو باره آمده ای بر فضای خانه ی من
توان عشق نمانده به روی شانه ی من

دو باره آمدی و زخم کهنه ام گل کرد
شکسته دل تن خسته همین نشانه ی من

اگر چه بوی غریبی نشسته بر تن تو
« دلم گرفته برایت » همین بهانه ی من

منی که در دل دریا اسیر طوفانم
دوباره نیست کسی که شود کرانه ی من

صدای صائقه پیچید در فضای تنم
تگرگ سرد نشسته به سقف خانه ی من

هوای عشق دمیده دوباره بر دل تو
سرود خستگی و غم شده ترانه ی من

تمام زندگی من دلی است بی طاقت
برو که خستگی و غم شده زمانه یمن
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این فراز به بررسی نقادانه ی سه غزل از شاعر زنجانی، آقای مرادی خواهیم پرداخت؛ سه غزلی که دوتاشان عاشقانه و تغزلی اند و یکی ـ با وجود اشارات جنبی اش به عشق ـ بیشتر به تنهایی و توعی تفلسف روی کرده است. می کوشم تأکیدم بر نکات به نحوی باشد که علاوه بر خودم و شاعر، پرسش هایی را پیش روی دیگر خوانندگان این یادداشت نیز بگذارد و به بیان دیگر، می خواهیم ببینیم از اهتزازها و فرودهای این سه شعر، چه چیزها می شود آموخت.
وقتی غزل نخست را مرور می کنیم، چند نکته خودنمایی می کنند که یکی از آن ها زیرکی شاعر در غیرپرسشی آوردن نخستین مصراع شعر است. می دانیم که هم آوایی موسیقایی ابیات و سطرها، فراتر از عروض، به تکیه ها و الحان هم منوط و مرهون است. اگر همین نخستین مصراع (که لحن و تکیه ی سؤالی ندارد) در میانه ی غزل می بود، چه بسا که تنافر و دیگرگونی موسیقایی اش نسبت به دیگر مصاریع زوج، توی ذوق می زد و به عبارت دیگر، از شعر بیرون می زد. اما یکی از راه های تجربه شده در این خصوص، آمدن چنین سطرهای ناهمگونی در نخستین سطر شعر یا در واپسین سطر شعر است؛ چیزی که در این جا دانسته یا ناخودآگاه رعایت شده و شعر را از این بلیه نجات داده است.
همان طور که از لزوم یکدستی و یکسانی لحن سطرهای یک شعر سخن گفتیم، قافیه هم نیازمند چنین رعایتی هست. مهم ترین نقش قافیه و ضامن هویت آن، وجه موسیقایی قافیه است که به قول نیما همچون صدای زنگی (هم آوا و یکسان) در پایان هر فراز از سخن شاعر به گوش مخاطب می رسد و او را به تعبیری از خواب می پراند. راست همچون نقطه ای پایان بخش برای هر جمله ی یک متن. لازمه ی چنین کارکردی، یکسان بودن صدای این زنگ است؛ یعنی همسانی موسیقایی همه ی قوافی با یکدیگر. در نخستین غزل آقای مرادی، موسیقی قافیه‌ی «خشکسالی» را دیگرگون می یابیم؛ برای ایفای نقش درست موسیقایی، این قافیه نیز باید دارای «یاء»ی مثل بقیه ی قوافی این غزل می بود ... که نیست.
نکته ی دیگری که در این غزل دیده می شود و در این غزل یک نمونه ی موفق و یک نمونه ی ناموفق از آن را مشاهده می کنیم، «تکرار» است. نمونه ی موفق، تکرار «نمی دانم» است در آغاز دومین مصراع از ابیات چهارم و پنجم. باید دانست که برخی تکرارها ـ به ویژه آن دسته از تکرارها که می توانند پا را از گلیم خود واژه فراتر بگذارند و به ساخت کلیشه ها و قالب های نحوی خاص بینجامند ـ می توانند بسیار برای شعر کارآمد باشند و به حفظ تنتنه و امتداد ریتم معنوی شعر در ذهن مخاطب یاری برسانند. اگر بخواهم نمونه ی موفق دیگری را از این قبیل تکرارهای نحوساز در شعر شاعران پیشین مثال بزنم، می توانم شما را به بازخوانی شعر «عروسک کوکی» فروغ فرخ زاد با تأکید بر کارکرد واژه ی «می توان» دعوت کنم. به نظر می رسد که در نخستین غزل آقای مرادی نیز تکرار «نمی دانم» در آغاز دومین مصراع از ابیات چهارم و پنجم به چنین کارآمدی و توفیقی نزدیک شده است. اما در همین غزل، نمونه ی ناموفقی هم از تکرار می بینیم؛ به زعم من، تکرار «هم» در اولین و دومین و چهارمین مصراع های غزل نخست، نتوانسته موفق باشد. راز عدم توفیقش هم نه لزوماً در ذات «تکرار»، بلکه به گمان من، در عدم ضرورت نحوی کاربرد این واژه ریشه دارد. به بیان بهتر، به نظر می رسد که بیش از آن که دستور زبان، ضرورت استعمال «هم» را به زبان شاعر پیشنهاد داده باشد، این پر کردن جرز و خلأ وزن بوده که کاربرد «هم» را به شاعر تحمیل کرده است. لااقل از ظواهر امر این طور بر می آید.
همان طور که قبلاً هم عرض کردم، این غزل نخست، کمی به اصطلاح «کله اش بوی قرمه سبزی» فلسفه می دهد و با آن که در ابیات پایانی اش از رهگذر مسأله ی «تنهایی» به «عشق» هم التفاتی دارد، ولی آنچه که شاعر با آن بحث را آغاز می کند و پی می گیرد، برجستگی این سخن در دو بیت نخست است که: «جای تو در آسمان هاست، نه بر زمین»؛ سخنی که طبعاً مخاطبش باید «انسان نوعی» باشد ولی با توجه به ادامه ی شعر، می توانیم هم چنین تنافر و فاصله و شکافی بین این معنا و بقیه ی شعر نیندازیم و
مخاطب این سخن را معشوق شاعر فرض کنیم یا در حالت بهتر گمان کنیم که شاعر در این دو بیت آغازین با خودش سخن می گفته است. تأویل و تعبیر ما از این دو بیت نخست از اولین غزل، هرچه که باشد، مهم این است که این دو سه بیت ورودی غزل، به اندازه ی ابیات پایانی اش روان و سرراست نیستند و شاید این که «تو» معرف حضور مخاطب نیست نیز در ابهام بخشیدن به این فرازهای اولیه بی تأثیر نباشد.
پایان بندی خوب این غزل، و البته توجیه خوب پرسشی بودن ابیات آن در این واپسین بیت، دست مریزاد دارد و موجب می شود که با وجود آن همه انتقادی که از نخستین ابیات این غزل کردیم، آن را غزلی «خوش بدرقه» بدانیم و بنامیم.
از آن جا که در مورد نخستین غزل، پرگویی کردم، خواهم کوشید که در مورد دو غزل بعدی خلاصه تر بنویسم و مجال باقی مانده را بیشتر به تذکر نکات ناخوشایند بگذرانم و ذکر خوبی های اشعار را فاکتور بگیرم. در چنین شرایطی بالطبع هر آنچه که در موردش سخنی گفته نمی شود، از نظر نگارنده بی نقص و قابل قبول یا عالی بوده است.
در دومین غزل که غزلی شش بیتی است، بر سه بیت نکته دارم؛ نکاتی کوچک که از سر مته بر خشخاش گذاردن هم که شده، قابل عرض هستند و چنین به ذهن این کمترین رسیده که اگر طور دیگری بودند، ابیات بهتری از آب در می آمدند. یک نکته مربوط است به بیت: «چند سالی می شود کز من جدا هستی ولی / عشق بی نام و نشانت باز در سر مانده است» که به نظرم می رسد با آن که «باز» با تکراری که در درون خود پنهان دارد، معنای ظریفی از «هنوز» را نیز در بطن دارد، اما اگر آشکارا به جای «باز»، «هنوز» به کار می رفت، بیت، به بیت سرراست تر و موجه تری بدل می شد. نکته ی دیگر، در مورد این بیت است: «در زمین، در سرزمین جبری آدم، هنوز / چون مترسک از من و تو باز پیکر مانده است». ضمن این که در نخستین مصراع از این بیت، ساخت نحوی «در زمین؛ در سرزمین جبری آدم» را تحسین می کنم که با بیان زیبنده ای بدلی معنایی برای «زمین» برشمرده است، اما در این جا نیز به گمان من، مصراع دوم این بیت، بیش از آن که به «باز» نیازمند بوده باشد، به «تنها / فقط» احتیاج داشته است. بیت دیگری که «نکته دار!» است، این بیت است: «تا همیشه، من اسیر ساعت دیواری ام / در عبور لحظه ها، یک لحظه آخر مانده است» که در آن، اگر هم با اغماض از وجه موسیقایی «همیشه» بگذریم، نمی دانیم با ابهام معنایی مصراع دوم چه باید بکنیم!؟ به راستی، شاعر چه می خواسته بگوید؟ آیا می خواسته بگوید که: «آخر، فقط یک لحظه باقی مانده است»؟ به هر روی، بیان این مصراع، مشکل دارد و روان نیست.
اما در مصراع نخست از غزل سوم، «آمدن بر فضا» آشکارا بیان مطلوبی به نظر نمی رسد. همین طور دومین مصراع از دومین بیت، علاوه بر نحو شکسته بسته و نا روان، از نظر استحکام ارتباط با مصراع نخست نیز دل نشین نیست. حذف فعل در دومین مصراع از سومین بیت این غزل هم از دل چسبی بیت کاسته است. اما بیت چهارم؛ بیت چهارم ساختاری این چنین دارد: «منی که سرم درد می کند، دوباره پزشکی نیست که مرا درمان کند». ما معمولاً این قدر پیچیده سخن نمی گوییم. معمولاً می گوییم: «منی که سرم درد می کند، نیازمند پزشکم» یا «من سرم درد می کند و پزشکی نیست که مرا درمان کند». مشکل بیت، شاید «که» در مصراع نخست باشد که نیم‌جمله ی مصراع را نیازمند امتداد در مصراع دوم می کند. اگر مصراع نخست این بیت، واجد جمله ی مستقلی بود، بیت می توانست سالم تر اتفاق بیفتد. در بیت «صدای صاعقه پیچید در فضای تنم / تگرگ سرد نشسته به سقف خانه ی من » نیز تفاوت زمان افعال در دو مصراع، مشکل زاست. همین طور در واپسین بیت از غزل سوم، گفتن این که «خستگی و غم، زمانه ی من شده است»، به جای گفتن این که «خستگی و غم، ویژگی زمانه ی من شده است»، بیان بیت را از سلامت دور کرده است.
شاعر، در ابیات زیادی توانسته است سلامت و قوت کارش را به رخ بکشد و نشان بدهد که اگر همت کند می تواند شعر خوبی عرضه کند. امیدم این است که در آینده شعرهای بیشتر و بهتری از او بشنوم و شاعر بتواند پیگیرتر از پیش، «زمستان های طولانی» را ـ که برای هر شاعری با سرودن های دیر به دیر و در غیاب «سرودن» اتفاق می افتد ـ به سلامت پشت سر بگذارد و به بهارهای مکرر برسد. با آن که هر سه ی این شعرها خوب و قابل قبول بودند، دلم می خواهد با اشاره به مصراع خود شاعر، این هر سه را سه زمستان بدانم و در انتظار شعر بعدی این شاعر باشم؛ شعر چهارم، شعری بهتر، چونان بهاری پس از سه زمستان.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.