دورخیز برای چند؟!




عنوان مجموعه اشعار : نازینامه
شاعر : سید امیر هاشمی


عنوان شعر اول : به تو مربوطی نیست
بروم یا که بمانم به تو مربوطی نیست
بزنم شعله به جانم به تو مربوطی نیست

تو همانی که مرا هیچ ندیدی رفتی
زنده یا مرده بمانم به تو مربوطی نیست

حال میایی و از تنگیِ دل میگویی
تو نگو که نگرانم به تو مربوطی نیست

میروم دورتر از دور ته این دنیا
نازنین جا و مکانم به تو مربوطی نیست

حالتم حالت مجنون سراسیمه شده
اینکه آشفته روانم به تو مربوطی نیست

باز هم گر بشود قسمت دیدار اگر
لکنت افتد به زبانم به تو مربوطی نیست


عنوان شعر دوم : شعر گفته ام
امشب خودم برایِ خودم شعر گفته ام
در بینِ گریه هایِ خودم شعر گفته ام

انشا نمیشود بنویسم ز رفتنت
در شرحِ ماجرایِ خودم شعر‌ گفته ام

من شهریارِ عشقم و پیداست حال من
در وصفِ دلربایِ خودم شعر گفته ام

سرگشته ای میان هوا هستم و زمین
در چون و در چرای خودم شعر گفته ام

یک‌‌‌ ببت ‌ از تمامیِ شعرها مالِ تو
آن بیت را جدایِ خودم شعر گفته ام

این شعر هم برای دو چشمانِ نازِ تو
کی گفته من برای خودم شعر گفته ام؟


عنوان شعر سوم : کجا گریه کنم
کارم از شعر گذشته ست کجا گریه کنم
سینه از دغدغه خسته ست کجا گریه کنم

داستانم شده موضوعِ اسیری در بند
دستِ او البته بسته ست کجا گریه کنم

تکیه گاهی که از او عشق گرفتم اینک
پیش یک‌ مرد نشسته ست کجا گریه کنم

هر دو آرامش هم هر دو مکمل بودیم
قلب او نیز شکسته ست کجا گریه کنم
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
هر سه غزلی که آقای هاشمی در این فراز برای نقد به پایگاه نقد شعر فرستاده اند، ردیف های شاخصی دارند که ضمن ایفا کردن نقشی برجسته و عمده در شعرها، بار اصلی موضوع شعرها را بر دوش گرفته اند.
در نخستین غزل آقای هاشمی، اولین نکته ای که به چشم می خورد، همین ردیف بلندی است که بخش عمده ای از فضای بیت ها را به خود اختصاص داده و جان محتوای این غزل را با حضورش تعیین نموده است. ردیف، شاعر را دلخور نشان می دهد؛ او از سویی باید در شعرش درباره ی «موضوعاتی» سخن بگوید و از طرف دیگر ـ به اعتبار ردیفی که برگزیده ـ طبعاً نشان می دهد که تمایلی به سخن گفتن ندارد؛ زیرا محتوای سخنش به کسی مربوط نیست! به این ترتیب، پارادوکس غریبی در شعر رقم خورده است. ردیف، با وجود این که به تازگی و تشخص شعر انجامیده، ولی اشکال بیانی و کاربردی اش به شعر ضربه زده است؛ به کار رفتن «به تو مربوطی نیست» به جای «به تو مربوط نیست» که آشکارا با شکل معمول و مرسوم بیان این جمله منافات دارد و ظن گیر افتادن شاعر در دام وزن و تمهید تدبیری ناکارآمد برای گریز از آن توسط شاعر را در ذهن هر منتقد و مخاطب آگاهی به وجود می آورد.
در دومین مصراع از بیت نخست غزل، یک «اگر» بایسته از قلم افتاده و باز به زبان شعر آسیب رسانده است. همین مشکل، در دومین مصراع از دومین بیت غزل نخست هم دیده می شود. در همین بیت، به کار رفتن «هیچ» هم وزن پر کن به نظر می رسد و این واژه نتوانسته کارکرد طبیعی و مفیدی در بافت زبان متن بیابد. نکته ی دیگری که می توان در این شعر بر آن خرده گرفت، وجود دو «گر / اگر» در واپسین بیت غزل نخست است. می دانیم که دومین «اگر» در مصراع نخست، به مصراع دوم مربوط است؛ ولی دست کم می توان پذیرفت که تزاحم این دو «اگر» در یک مصراع از زیبایی مصراع و زبان و بیان شعر کاسته است.
غزل دوم، غزلی شش بیتی و باز ردیف محور است. ایراد واضح این غزل، در پنجمین بیت است؛ جایی که معنای مصراع دومش مبهم است و مصراع نخستش ایراد وزنی دارد. اگر شاعر در مصراع اول به جای «یک بیت از تمامی شعرها مال تو» می سرود: «یک بیت از تمامی اشعار، مال تو»، یا «یک بیت از تمامی این شعر، مال تو»، مشکل وزن مرتفع می شد ولی برای اصلاح مصراع دوم، ابتدا باید فهمید و دانست که شاعر چه می خواسته بگوید. آیا می خواسته بنویسد که این یک بیت را صرفاً با بذل توجه به معشوق و کاملاً بدون توجه به خودش سروده است؟ «جدای خود، شعر گفتن» چنین معنایی را به درستی منتقل نمی کند و بیان مبهمی دارد.
سومین غزل - که آن هم غزلی ردیف محور است - با مصراع عجیبی آغاز شده که فاقد منطق کلامی است. هنگامی که ما می گوییم «کارمان از گریه گذشته است»، مقصودمان این است که دیگر گریه دوای درد ما نیست و باید کاری جز آن انجام دهیم. اما شاعر پس از اشاره به این که کارش از گریه گذشته است، به دنبال «جای دیگری / جایی» برای گریه می گردد! اما مشکل اصلی و وخیم ترین ایراد این بیت، آنچه که پیش از این گفتم نیست بلکه ایراد قافیه است. «شکسته و نشسته و بسته و خسته» قافیه هستند اما «گذشته» با این واژه های یاد شده قافیه نیست. در دومین بیت، شاعر به جای این که بگوید داستانش «درباره ی / با موضوعِ» اسیری دربند است، یا داستانش به قصه ای در آن باره تبدیل شده، گفته است: «داستانم موضوعِ اسیری دربند شده است». گمان نمی کنم برای اثبات این که چنین جمله ای جمله ی درستی نیست، نیازی به توضیح بیشتر باشد. لزوم غیر مشدد خوانده شدن «البته» برای ادا شدن حق وزن عروضی، از دیگر مواردی است که شعر را نا دل نشین کرده است. در بیت بعد، شاعر می خواسته بگوید که: «کسی که روزگاری تکیه گاهم بود و احساس عاشق بودن را به من بخشید، اکنون در کنار مرد دیگری نشسته است». این جمله را اگر با آنچه که شاعر در شعرش آورده مقایسه کنیم، خلل ها و کمبودهای شکل فعلی بیان شعر را متوجه خواهیم شد؛ تعبیر «کسی که از او عشق گرفتم»، تعبیر کامل و دقیق و مناسب و خوبی نیست و «یک مرد» دقیقاً معنای «مردی دیگر» را منتقل نمی کند.
شاعر، در پیام کوتاهی که به اشعارش پیوست کرده، متذکر شده که: «شاعری نعمتی الهی است که بشر آن را پرورش می دهد» و سپس با فروتنی افزوده که: «من خود را شاعر نمی دانم و تنها می کوشم خودم را بیان کنم». در مورد این که شاعری نعمتی است خدادادی و مخصوصاً در مورد این که نیاز به پرورش دارد، سلّمنا! کاملاً با این سخن موافقم. اما نمی توانیم آقای هاشمی را به شهادت اشعار خوب شان شاعر ندانیم و «خود را بیان کردن» نیز از قضا بهترین نمط شاعری است. اتفاقاً وظیفه ی کسی چون ایشان که خود را در این سروده ها مستعد و قوی نشان داده اند، در مورد اهتمام بیشتر بر پرورش شعر و بهبود کار، دو چندان است.
اینک که مروری اجمالی بر سه شعر حاضر داشتیم و به فراخور شعرها نکاتی عمدتاً زبانی و موسیقایی را عرض کردیم، شاید بد نباشد اگر نکته ای دیگر را نیز به بحث بیفزاییم بدان امید که علاوه بر این شاعر خوب، به کار دیگر دوستان نیز بیاید.
حقیقت این است که تنها بخشی از ماجرای توفیق در شعر، منحصر به فنون زبانی و بلاغی است که اتفاقاً بخش عمده و مهمی از رستگاری شعر را رقم می زند و تعیین می کند. این که ویژگی های زبانی سخن ما در پیوند با موسیقی، سخنی دل پذیر و شنیدنی را رقم بزند، نیمه ی پررنگ شعر فارسی - با آن سابقه ای که در تاریخ هزار ساله ی شعر منظوم فارسی سراغ داریم - را تشکیل می دهد. اما حقیقت آن است که همه ی ماجرای تولید یک شعر موفق، این ها نیست. آنچه که در لایه ی زیرین شعر، در لایه ای بنیادین تر از سخن شیوا، شعر ماندگار و شاخص و خاص را رقم می زنند، استوار بودن سخن بر دنیایی شخصی و متشخص و خاص است. یعنی چه؟ یعنی این که شاعر به عنوان موجودی نامکرر و متفاوت از دیگر موجودات، در نوع نگاهش به جهان پیرامون، به جهان بینی خاص خود رسیده باشد و با طبقه بندی و تحلیل مختصات وجودی خود و دیگر موجودات هستی مرتبط با وجود خود، تکلیف خود را با جهان هستی روشن کرده باشد. وضعیت غربال شده و روشن و مشخصی که حاصل این اندیشه های پیشینی است، نهایتاً شعری را بر قلم شاعر جاری خواهد کرد که نتیجه ی خاص الخاص زی و زیست خود خود اوست. در چنین شعری که بین خروارها شعر تولید شده توسط همگنان همنوع یا همروزگار گم نمی شود، اگر ابژه ای را ببینیم، با همانندش در شعر دیگران فرق دارد. گویی که شاعر، با دستمالی خاص خود، واژه ها را تمیز می کند و سپس به شعر خود راه شان می دهد. گویی از نو اجزاء شعرش را می آفریند. گویی مفاهیم و عینیات راه یافته به شعرش، دست چین شده اند و شاعر در ترکیب این برگزیده ها دنیای خودش را ساخته یا متجلی کرده است. چنین شعری قطعاً شعری شاخص و ماندگار خواهد بود. قصدم از پر حرفی های اخیر، این بود که عرض کرده باشم: نوشتن یک شعر بی نقص معمولی، گرچه آسان نیست، ولی همه چیز هم نیست. بلند پریدن و بالا بردن انتظارات از خود، کلید بهتر و بهتر شدن در مسیر خلق هنری است. این که آقای هاشمی می فرمایند: «من تنها خودم را می نویسم»، غیر از معنای مثبت و فروتنانه اش، خدای نکرده ممکن است واجد معنای کاهلانه و فرافکنانه ی دیگری هم باشد؛ این که: «انتظارم از خودم تنها در همین حد است و می خواهم دیگران هم مرا در همین حد - در حد کسی که فارغ از اعتلا و کیفیت اثرش تنها خواسته است خودش را به سادگی و با معمولی ترین و حداقلی ترین شیوه ی بیان شرح دهد و فقط توفیق در بیان حال خویشتن او را کفایت می کند - بپذیرند و با همین انتظار حداقلی قضاوتم کنند». نه آقای هاشمی عزیز، نه! به قول فرنگی ها: «هنر، این طوری کار نمی کند». درست است که قصد غایی هنرمند، همان شرح خویشتن است که شما فرموده اید، اما اگر قرار باشد تاریخ مصرف و مخاطب یابی تولیدات هنری از دفتر چرک نویس شاعر فراتر برود، باید ایده آلیست تر از این ها بود. باید به قصد نقطه ی بیست دورخیز کرد، بلکه لااقل بتوان بر نقطه ی دوازده فرود آمد.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.