دقت و رقت




عنوان مجموعه اشعار : خط‌خطی‌های موزون ذهنم
شاعر : آرزو بانوئی


عنوان شعر اول : تحمیدیه
تو با کوچه بن‌بستِ قلبم رفیقی
غلیظ است این دل تو با آن رقیقی

نمی‌خواهم از لطف و رحمت بگویم
همین بس که با قلب سنگم شفیقی

و هر قدر من بی‌حواسم عجولم
همانقدر هر دم علیمی دقیقی

چنان غرقِ تیمارِ این سنگ ریزی
که انگار در دست داری عقیقی

الا ای که یادت حریمی‌ست ایمن
تو بر هیزم ناامیدی حریقی

فقط کاش من در رکابت بمانم
به دروازه‌ی شهر غم، منجنیقی

عنوان شعر دوم : دوپای دوپهلو
آدم چقدر در نوسان است
گاهی نهان و گاه عیان است

یک لحظه کوچک است چو موری
یک لحظه خود تمام جهان است

گاهی چه شاد و پرشر و شور است
گاهی "الهه ناز بنان" است

گاهی به گل نشسته چو مرداب
گاهی چو رود در جریان است

کور است این دوپای دوپهلو
هر جا که دام عشق میان است

یارب به چشم او بده نوری
وقتی که صید عشق جوان است

عنوان شعر سوم : سوت پایان
چقدر بغضی‌ام امشب، چقدر بارانم
چقدر آه کشیدم، چقدر طوفانم

منی که ریشه‌ی صد باغ در رگم می‌زد
گیاه خشک و خمودی کنار ایوانم

بهار از دل من سوی باغ‌ها می‌رفت
به دست گردش ایام، بد زمستانم

شکوه زیستنم، کوه را الک می‌کرد
چه شد که هر نفس از عمر خود پشیمانم؟

نویدِ واژه‌ی آغاز در جهان بودم
عجب زمانه‌ی تلخی‌ست، سوت پایانم
نقد این شعر از : رحمت اله رسولی مقدم
اینک سه غزل از خانم آرزو بانویی روی میز تجزیه و تحلیل و بررسی پایگاه نقد قرار دارند. به ایشان سلام می‌کنم و بعد از خواندن کارهای قبلی‌شان که برای کارشناسان ما فرستاده‌اند و نقدهای ایشان، و با اشراف نسبی به فضای تمایل و تخیل ایشان در این چند سروده‌ی در دسترس، دقایقی به گفتگو می‌نشینیم.
برای من خیلی مسلم است که خانم آرزو بانویی هم شعر روزگار حاضر را دارند می‌خوانند، هم نواندیش هستند، هم جسارت نوجویی و نوگویی را دارند و هم زمینشان مستعد کشت محصولات نوین است. این چند وجه مثبت را کنار هم می‌گذاریم و برآیند کار در این سه غزل را می‌بینیم که با وجود تجهیز به این چهار مهم، نقص و نارسایی‌هایی دارد. پس داستان از چه قرار است؟ از این قرار که ایشان کمتر از سه‌سال تجربه‌ی سرودن دارند و آن‌چنان و آن‌قدر زیاد ننوشته‌اند که به راحتی، این چهار عنصر درونی را از زندگی بطنی‌شان به زندگی تصویری رهنمون کنند. یعنی رفت و آمد بین این سوبژه و آبژه، هنوز با مهارت و تجربه‌ی بالایی صورت نمی‌گیرد. این مورد با استمرار این دوست خوش‌ذوق در خوانش و سرایش، بی‌شک و به زودی رفع خواهد شد.
اینک نکاتی را به صورت موردی در مورد شعرهای ایشان با هم مرور می‌کنیم تا به حرف‌هایی که عرض کردم، برسیم.
تو با کوچه بن‌بستِ قلبم رفیقی
غلیظ است این دل تو با آن رقیقی
از الان خانم بانویی باید بداند که کوچکترین علامت و نشانه‌ای که در متن آن هم در آغاز کار، نشان دهد که یکی دو کلمه به سختی در این کاور و این ظرف جاگرفته‌اند، به مخاطب این پیام را منتقل می‌کند که این شاعر در شعرش تسامح به خرج داده است. همین یک مورد کافی‌ست تا یک شاعر از یک سطح ایده‌آل، به یک سطح پایین‌تر سقوط کند.
در این بیت، 《 کوچه بن‌‌بست》، 《 کوچه‌ی بن‌بست》ی‌ست که در ظرف وزن نگنجیده است و جمع‌وجورتر نشسته‌ است و یای دم‌بریده‌ی کوچه‌اش از آن جامانده است.

نمی‌خواهم از لطف و رحمت بگویم
همین بس که با قلب سنگم شفیقی

قافیه‌اندیشی حداقل نباید خودش را نشان دهد، با اگر نشان داد، نباید توجیه متنی، حلقه‌ی مفقوده‌اش باشد. اگر 《 شفیق》قرار است قافیه‌ی بیت بعدی ما باشد، 《 لطف و رحمت》، تتابع اضافاتی خواهند بود که در موقعیت تناظر شاعرانه‌ای با 《 قلب سنگم》 قرار نگرفته‌اند.

و هر قدر من بی‌حواسم عجولم
همانقدر هر دم علیمی دقیقی
دوست خوش‌ذوق ما توجه کنند به اینکه 《 هر قدر》 در مصرع اول، 《 همانقدر》 مصرع دوم را برای توضیح قسمت دوم معادله در کنار خود دارد. آنگاه《 هر دم》چه نقشی در اینجا ایفا می‌کند؟ نه نوجیهی برای قدر است، نه توجیهی برای بی‌حواسی و عجولی، و نه میزانی برای دقیقی! پس چنین حشوهایی به‌منزله‌ی هدر‌رفت فضای شعر با یک انتخاب غیر ضروری است. همین‌طور بی‌حواسی و عجولی، با علیمی و دقیقی تناظری ایجاد نمی‌کنند و در این بافت، رشته‌ی واجب و ضروری‌ای نیستند. پس در این بیت فقط سه کلمه و ترکیب ضروری داریم: 《 هرقدر، همانقدر و دقیق》.

چنان غرقِ تیمارِ این سنگ ریزی
که انگار در دست داری عقیقی
اینجا عقیق بودن، خاصیت مثبت یا منفی‌ای را به ذهن تداعی نمی‌کند که گرفتن سنگ ریز را در دست مخاطب گفتگو، خوب یا بدو  زیبا یا زشت جلوه دهد. این خنثی بودن، در واکنش هیجانی مخاطب هم همین تاثیر را دارد.

الا ای که یادت حریمی‌ست ایمن
تو بر هیزم ناامیدی حریقی
《 تو》 در مصرع دوم حشو است و ضرورت متنی و حتی زیبایی‌شناسانه برای حضورش نیست. اینجا نیز شاعر نباید به وزن تن بدهد و به مخاطبش این فرصت را بدهد که یک کلمه را برای پر کردن وزن آورده باشد. همین‌طور ایمن بودن با ناامیدی، هم‌پوشانی تضادی و ترادفی ندارد. می‌خواهم بگویم که اجزا، اجزای مکمل هم نیستند و اجزای یک تن نیستند.

فقط کاش من در رکابت بمانم
به دروازه‌ی شهر غم، منجنیقی
تا اینکه تا بیت آخر و مصرع آخر، سراینده در دام این قافیه‌اندیشی می‌ماند و مرغ اندیشه‌اش به پرواز درنمی‌آید. در پایان ماجرا منجنیقی داریم به دروازه‌ی شهر غم. منجنیقی که در رکاب ماندن را نه می‌شناسد و نه بانی می‌شود و نه نافی. ترکیب 《 شهر غم》هم از همان ترکیب‌هایی‌ست که جناب صادقی در نقد 《تازگی و سکسکه》در مورد آن با شما صحبت کردند.
و بدین ترتیب از اول شعر یک زنجیر روی پای خودتات بستید که تا آخر شعر، راه رهایی از آن را نیافتید.
برویم سراغ شعر دوم!

آدم چقدر در نوسان است
گاهی نهان و گاه عیان است

یک لحظه کوچک است چو موری
یک لحظه خود تمام جهان است

گاهی چه شاد و پرشر و شور است
گاهی "الهه ناز بنان" است

گاهی به گل نشسته چو مرداب
گاهی چو رود در جریان است

در این غزل، اندیشه‌ی خانم بانویی میدان عمل بازتری داشته است و بهتر عمل کرده است. البته این 《گاهی این و گاهی آن》 در شعر فارسی بسیار مورد آزمایش قرار گرفته است. اگر آن‌چنان که در ابتدای تحلیل گفتیم، خانم بانویی آن روحیه‌ی نوجویی را دارند و از آن استفاده کنند، یا به رقایع تکراری ادبیات تن نمی‌دهند، یا در آن‌صورت، یک تازگی در آن نهادینه می‌کنند. مثلا اگر این تکنیک این در مقابل آن را استفاده می‌کنند و چهار بیت از یک غزل را برمبنای آن پیش می‌برند، باید این‌ها و آن‌هایش آنقدر مهم و ضروری باشند که گفتن‌شان آن‌ها را مشمول نقد تکرار و تکرر نکند.
خود 《 نوسان》یک آغاز بسیار خوب برای ورود به این دوقسمتیِ دوگانه است و معنی تمام آن 《 گاهی》هاست. این یک ارتباط خوب و روان‌شناسانه بین مضمون کلی یک شعر و تک‌کلمه‌ای مثل نوسان است که آن را به مخاطب القا می‌کند.
در بیت دوم، 《 تمام جهان》 نتوانسته‌ است معنی بزرگی را در برابر 《 کوچکی مور》 ایجاد کند.
در بیت بعد، 《 الهه ناز بنان》همان اشکال اولین بیت شعر اول را دارد. یعنی الهه‌ی ناز تحت فشار وزن قرار گرفته است و سخن را ابتر کرده است.
قافیه‌ی 《 جریان》 هم القا کننده‌ی تداوم همان گاهی این و گاهی آن است که در نوسان بوده است. این از ناخودآگاه شاعر می‌آید و تاییدکننده‌ی استعداد ایشان است.

کور است این دوپای دوپهلو
هر جا که دام عشق میان است
تا اینکه از 《 گاهی》 دیگر استفاده نمی‌کند و آن را در مفهوم می‌پیچد. این اتفاق بدین صورت رخ می‌دهد که عبارت 《 دو پهلو》 را هم برای خرده‌روایتش استفاده می‌کند که یک ویژگی برای این انسان دو پا باشد، و هم یک عبارت مُعنا باشد برای همین 《 گاهی این و گاهی آن》! این امتیاز پرداختی در این بیت، به یک نقص هم مبتلا شده است. 《 در》 در جمله‌ی 《 هرجا که دام عشق ( در) میان است》، به اجبار وزن و سهل‌انگاری شاعر، جامانده است. ضمن اینکه مضمون 《 کوری در برابر عشق》 یک مضمون نخ‌نما شده است و این یک رفت و برگشت بین نواندیشی و کهنه‌سرایی ایجاد می‌کند.

یارب به چشم او بده نوری
وقتی که صید عشق جوان است
این بیت، انعکاس‌دهنده‌ی یک نگاه باطل در جامعه به قشر جوان است، آن‌چنانکه جوان را نابلد می‌دانند و به دیدگاه‌های جوانی او اعتنا نمی‌کنند و می‌گویند. یعنی حتی در سیاست ما هم همین دیدگاه، آفات بزرگی را به‌وجود آورده است. حتی اگر این نگاه در تاریخ ادبیات ما وجود داشته باشد، باز دلیلی بر صحیح بودنش نیست. این در حالی‌ست که شاعر جوان نوگرای نواندیش، در شعرش هم نباید این نگاه را داشته باشد. و اتفاقا نور و روشنی، در مقطع جوانی بیشتر وجود دارد. البته که جنس دعا در این بیت هم یک نوع کلیشگی‌ دارد و هم یک نوع شعار زدگی. به هر روی برای آن مزیت‌هایی که برای این شعر برشمردم، این پایان‌بند خوبی نبود.

اینک شعر سوم!

چقدر بغضی‌ام امشب، چقدر بارانم
چقدر آه کشیدم، چقدر طوفانم

نکته‌ی مثبت این شعر، استفاده‌ی صفتی از اسم است در 《 بغضی‌‌ام》. اما در ادامه از این شروع خوب به دو روند نامتجانس رسیده‌اید. اول اینکه بغضی بودن به باران بودن ختم نمی‌شود. دوم اینکه وقتی فعل‌های دیگر، زمان حال را انعکاس می‌دهند، فعل 《 کشیدم》چرا از این جنس نیست و به گذشته می‌رود؟

منی که ریشه‌ی صد باغ در رگم می‌زد
گیاه خشک و خمودی کنار ایوانم
در این شعر، زبان شعر زبان خوبی‌ست و قدرت تکلم دارد، اما در این بیت نیز یک اشکال تحلیلی در تصویر وجود دارد. ریشه‌ی صد باغ در رگ زدن یعنی چه؟ آیا می‌خواستید بگویید صدباغ در رگم ریشه می‌زد؟ اگر این‌طور است پس تصویر به درستی شکل نگرفته است و جمله به‌هم‌ریخته است. البته یک تصویر یا به شکل آگاهانه یا ناخودآگاه از این کلمات در ذهن نقش می‌بندد، آن هم  ریشه زدن در رگ است در حالی که شکل رگ‌ها و مویرگ‌ها در بدن، به شکل ریشه دواندن درخت در زمین است.
نکته‌ی دیگر، عدم وجود ارتباط عمودی با بیت قبلی و بارانی بودن است.

بهار از دل من سوی باغ‌ها می‌رفت
به دست گردش ایام، بد زمستانم
این وجود تعابیر باغ و بهار و زمستان، وفور مضمون در ادبیات ما داشته‌اند و بهتر است اگر می‌خواهیم استفاده کنیم، ترکیب‌های نو و مضامین نو را در نظر بگیریم. اینجا این اتفاق نیفتاده است‌.

شکوه زیستنم، کوه را الک می‌کرد
چه شد که هر نفس از عمر خود پشیمانم؟
در این بیت پشیمانی از عمر خود، ارتباط عمودی با شکوه زیستن و الک کردن کوه ندارد. یعنی من به عنوان مخاطب، در برخورد اول و دوم و سوم‌ام با این بیت، این ارتباط را درنیافتم!  درست است که خانم بانویی می‌خواسته بگوید قبلا دبدبه و کبکبه داشتم اما حالا از آن عمر پشیمانم، ولی خب مثلا من اگر بگویم که 《 شکوه زیستنم با تو ورد لب شده بود》و باز هم در معنی مصرع دوم، خللی وارد نشود. یعنی من می‌خواهم که آن کلاف پیچ در پیچ بین ارکان و اعضا و اجزای یک بیت و شعر، شکل بگیرد تا گسترش دامنه‌ی پرداخت‌هایمان، به پراکنده‌گویی و چریکی عمل کردن، منجر نشود.

نویدِ واژه‌ی آغاز در جهان بودم
عجب زمانه‌ی تلخی‌ست، سوت پایانم

اینجا یک کار مثبت این است که به کارکرد دوگانه‌ی قافیه‌ی 《 پایان》اندیشیده‌اید. یعنی هم نقش موسیقیایی خودش را دارد و هم تابلوی پایان شعر است. ترکیب 《 سوت پایان》 از ترکیب‌های زیستی امروز ماست و جسارت خوبی‌ست. حتی به جای زمان، استفاده از 《 زمانه》برای ایجاد فضای زمانی‌ای که مقدمه‌ی آمدن سوت پایان باشد، یک نکته‌ی هوشمندانه است. ولی ترکیب 《 نوید واژه》 ترکیب دلچسب و جذابی نیست. یعنی یک‌کدام از این دو کلمه هم کفایت می‌کند و می‌توانستید از فضای خالی به‌وجود آمده جای یکی از این کلمات، یک کشف دیگر هم داشته باشید.

می‌شود از تحلیل این ریزنکته‌ها متوجه شد که دوست خوش‌قریحه‌ی پایگاه نقد شعر، چه توانایی‌ها و چه اشکالاتی دارند که اگر به آن‌ها توجه کنند، روند روبه‌رشدی پیش رویشان خواهد بود. این چیزی‌ست که آرزوی ماست و پایگاه تلاش می‌کند از این طریق، قدم‌های مثبتی برای استعدادهای شعر و ادبیات کشور رخ دهد.
موفق باشید و مستدام.

منتقد : رحمت اله رسولی مقدم

متولد ۵ خرداد ۶۹ یاسوج؛ شاعر و ویراستار؛ تحصیلات کارشناسی ارشد ارزیابی و آمایش سرزمین



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.