در گذار زبان و بیان




عنوان مجموعه اشعار : ندارم
شاعر : محمدمهدی امیری


عنوان شعر اول : در آوردی
نشستی آخرش از رازِ قلبم سر درآوردی
ته و تویِ معمای مرا آخر درآوردی
کمی قبل از تو در عاشق شدن تردید می کردم
تو از شک های نافرجامِ من باور درآوردی
شکستم بالِ قلبم را که با تو هم قفس باشم
ولی از بختِ بد پرواز کردی پر درآوردی
دلم را بچه آهو کردم و دادم به دستانت
چه دیدی در نگاهم! پس چرا خنجر درآوردی!؟
چنان با قهرِ خود سوزاندی و خاکسترم کردی
صدای اعتراض از حلقِ هر کافر درآوردی
غزلهایی که از تو می نویسم بویِ خون دارد
دمار از روزگارِ تلخِ این دفتر درآوردی
کنارِ آینه با لهجه ی من شعر می خوانی
ادایِ شاعرت را از خودش بهتر درآوردی


عنوان شعر دوم : می ایستد
پلک بر هم میزنی قلب زمان می ایستد
روی میزت نبض ساعت ناگهان می ایستد
آنقدر نازی که تا مادر صدایت می کند
صد الهه روی لبهای بنان می ایستد
کهکشان در حلقه ی موی فرت در چرخش است
ماه هم مبهوت کنج آسمان می ایستد
رعد و برق از دیدن چشم تو خشکش می زند
سیل باران در گلوی ناودان می ایستد
آنقدر خوش قد و بالایی که زیر سایه ات
در سقوط آبشار آب روان می ایستد
لرزشت از فرطِ سرما هم هنرمندانه است
روی سن رقاص آذربایجان می ایستد
صورتت در قاب شال هفت رنگ مخملی
مثل خورشیدی لب رنگین کمان می ایستد
عکس تو در آب حوض افتاد و فواره شکست
تا اشاره می کنی آتشفشان می ایستد
با لب سرخت هوای چای خوردن می کنی
چای شیرین در گلوی استکان می ایستد
.
.
.
سرنوشت انگار ما را هم مسافر می کند
جاده راه افتاده اما پایمان می ایستد
با وجود اینکه جدی گفته ای: "عشقم برو"
با تعارف هم بگویی که: "بمان" می ایستد


عنوان شعر سوم : عکس توی قاب
برکه دارد می فشارد در دلش مهتاب را
کاش سنگ از هم نپاشد ماه توی آب را
تیرها شلیک شد یک قو به آب افتاد و بعد
قوی دیگر می کشد با مرگِ خود مرداب را
آدمیزاد از همان اول دلش از سنگ بود
با کمی گندم عوض کرده بهشتِ ناب را
دسته اش را می برد چاقوی در دست شما
مثل رستم که برید آخر سرِ سهراب را
بیستون ها کشته می گیرند هنوز از دست عشق
گریه هم از چشم شیرین ها گرفته خواب را
عشق یک سوءِ تفاهم توی قاموس شماست
هیچ کس معنا نکرد این واژه ی نایاب را
باز هم زل می زنم توی نگاه ساکتت
تا به حرفش آورم این عکسِ توی قاب را
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
آنچه که در نگاه نخست در اولین غزل آقای امیری خودنمایی می کند، حضور عبارات و تعبیرات امروزی است؛ مواردی مانند: آخرش، سر در آوردن، ته و تو، پس چرا، دمار در آوردن، از بخت بد، ادا در آوردن و ... که به زبان این شعر صمیمیت بخشیده اند و حتی می توان ادعا کرد که متناظر با حضور خود، زمینه ساز امروزی تر شدن فضای کلی ابیات و زنجیره ی دیگر عناصر حاضر در مصاریع غزل شده اند.
ابیاتی مانند «شکستم بال قلبم را که با تو هم قفس باشم / ولی از بخت بد پرواز کردی، پر در آوردی» و «دلم را بچه آهو کردم و دادم به دستانت / چه دیدی در نگاهم؟ پس چرا خنجر در آوردی» را باید از بیت های خوب و موفق این غزل به شمار آورد که هم در روانی زبان و هم در مضمون سازی، لبخندی پیروزمندانه بر لب دارند. در هر دوی این ابیات، «دل / قلب» شاعر، دست مایه ی تشبیه قرار گرفته اند و به «پرنده / آهو» مانند شده اند. گرچه جای گزینی «چه دیدی در نگاهش» به جای «چه دیدی در نگاهم» می توانسته تصویر تشبیه را امتداد ببخشد و شاعر ـ به هر دلیلی ـ ترجیح داده بیتش را در مصراع دوم از فضای تشبیهی خارج کند و واقع نمایانه ادامه اش دهد.
تا کنون به تعدادی از وجوه توفیق این غزل اشاره کردیم تا نشان دهیم که دل نشینی هیچ شعری بی دلیل نیست؛ اما اگر بخواهیم از حیث زبانی روی نقاط ضعف شعر انگشت بگذاریم، باید به سه مورد نا دل چسب در این غزل اشاره کنیم؛ یکی خوب چفت نشدن و جا نیفتادن عبارت «باور در آوردن» در بیت دوم است. دومین نکته این که به نظر می رسد در بیت پنجم، سخن شاعر به فراخور حضور «چنان» در آغاز مصراع، به استعمال «که» در انتهای مصراع نخست نیاز داشته و شاعر این بایستگی را ـ در تنگنای وزن یا به هر دلیل دیگری ـ نادیده گرفته است. سومین ایراد زبانی این غزل، در واپسین بیت غزل دیده می شود؛ جایی که تناسب زمانی افعال دو مصراع رعایت نشده و فعل «می خوانی» در محاصره ی ردیف «در آوردی» تک افتاده و تنها مانده است.
در دومین غزل آقای امیری نیز، تعبیرات امروزی فعال و حاضرند؛ ناز بودن، موی فر، خوش قد و بالا بودن، خشک زدن و ... . فحوای کلی این غزل تغزلی، توصیف زیبایی معشوق است و این سخن که همه ی ارکان طبیعت و کائنات، به زیبایی و حسن او غبطه می خورند و به پای او نمی رسند. متوقف شدن و مکث کردن و متحیر ماندن همه چیز در هنگامه ی حاضر شدن معشوق، روح کلی و اسکلت شاعرانگی این غزل است. از میان ابیات، بیت «کهکشان در حلقه ی موی فرت در چرخش است / ماه هم مبهوت، کنج آسمان می ایستد»، بیت «رعد و برق از دیدن چشم تو خشکش می زند / سیل باران در گلوی ناودان می ایستد»، بیت «آن قدر خوش قد و بالایی که زیر سایه ات / در سقوط آبشار، آب روان می ایستد»، مصراع «عکس تو در آب حوض افتاد و فواره شکست»، و مخصوصاً بیت «صورتت در قاب شال هفت رنگ مخملی / مثل خورشیدی لب رنگین کمان می ایستد»، ضمن دل نشین بودن و خوش ساخت از آب در آمدن، از تازگی هم برخوردار هستند و به نظر می رسد که بدون سابقه ای در گنجینه ی دیرین شعر فارسی، کاملاً حاصل پردازش طبع شاعر باشند.
در این غزل، برخی فرازها را نیز دل چسب نمی یابیم؛ مثلاً ایستادن صد الهه روی لب های بنان بیش از حد انتزاعی به نظر می رسد. از ردیف «ایستادن» نیز در بیت ششم به سختی معنای «متحیر ماندن» به ذهن می رسد؛ مخصوصاً که سخن از «روی سن بودن» است و ایستادن در این جا می تواند تنها معنای ایستادن بدهد. همچنین به نظر می رسد که حق موسیقایی «ه» غیر ملفوظ در بیت هشتم در کلمات «فواره» و «اشاره» هم به خوبی ادا نشده است. شعر با بیت خوبی پایان پذیرفته و در بیت ماقبل آخر، یعنی بیت سرنوشت هم، مصراع دوم، شاعرانه و قابل قبول از آب در آمده است؛ اما «انگار» در مصراع نخست جای پای محکمی ندارد و به نظر می رسد که مصراع نخست نتوانسته تعامل خوبی با مصراع دوم در جهت مضمون سازی برقرار کند.
در غزل سوم، در همان نخستین مصراع، ضعفی نا دل نشین خودنمایی می کند؛ اشکال کار، احتمالاً در «در» است که پذیرش عبارت «در دل فشردن» و گرفتن معنایی قابل قبول و در راستای معنای بیت از آن را دشوار کرده است. دومین مصراع از بیت نخست، علاوه بر به دست دادن تصویری کارآمد و داینامیک، با القای دلشوره و به مدد «کاش»، زمینه ی خوبی برای اتفاق ناخوشایند بیت بعد فراهم نموده است. اما در بیت دوم که بیتی روایت گر به شمار می آید و شعر را وارد گونه ی روایت گری می کند، در فضایی نزدیک به واقع نگاری، شاعر با به دست دادن این تصویر سابجکتیو و مجازی که «قو با مرگ خود، مرداب را می کشد» ذهن مخاطب را بین تلقی تعریف و تعبیر ماجرا سر در گم کرده است. در بیت سوم، با آن که نخستین مصراع، رو به رو شدن با یک مضمون سازی خوب را نوید می دهد، ولی استعمال فعلی با زمان نامناسب و ناسازگار («کرده» در مصراع دوم)، بیت را از سلامت زبانی دور کرده است. در بیت چهارم، کاربرد زبانی «چاقوی در دست شما» به اندازه ی آنچه که شاعر حقیقتاً باید می گفته (چاقویی که در دست شماست) روان نیست؛ هرچند اگر با انصاف باشیم، نمی توانیم ادعا کنیم که شکل کنونی در انتقال معنای مورد نظر شاعر، گویا یا توانا نیست. به بیت پنجم این غزل که می رسیم، ناگهان عرق سرد بر تن مان می نشیند؛ در حالی که شاعر را تا کنون در خلق مضمون و سلامت ارکان شعر تا حد زیادی موفق دیده بودیم، دوست نداریم مشاهده کردن اشکالی عروضی در کار او را باور کنیم. اگر شرایط زبانی این غزل اجازه می داد که شاعر، شکل بسیار قدیمی «هنوز» یعنی «نوز» را (که در نخستین دوران های شعر سبک خراسانی کاربرد داشته) به کار بگیرد، اشکال وزنی حاضر از میان بر می خاست. در واپسین بیت، باز دو نکته ی زبانی بهانه به دست ما می دهد تا نتوانیم آنچنان که باید، این بیت را دوست بداریم؛ یکی تکرار «توی» (علاوه بر بیت قبل) در این بیت است که زبان بیت را از حلاوت و تازگی دور کرده، و دیگری زائد احساس شدن «ش» در «حرفش» که در کنار استفاده از حرف اشاره ی «این» برای «قاب»، این تلقی را برای ما ایجاد می کند که شاعر خواسته به هر واژه ای متوسل شود تا جلوی خالی ماندن وزن شعر را بگیرد. آنچه باید به عنوان توضیح به موارد زبانی تذکر داده شده در مورد بیت اخیر بیفزایم، این است که گاهی اشکالی که از دل نشینی کلام یک بیت می کاهد، بیش از آن که «زبانی» باشد، «بیانی» است؛ به این معنا که لزوماً اجزای زبان آن را نمی توان به کاستی متهم کرد ولی نمی توان کلیت بیانی آن را هم کاملاً منطبق و مطابق با نحو مرسوم و روان بیان روزمره ی اهالی زبان ارزیابی نمود. سختی توضیح دادن و اقناع موارد بیانی، بسیارها بار بیش از دشواری استدلال موارد زبانی است؛ زیرا مرجع سخن در این گونه موارد، عموماً نوع کاربرد و پسند همگانی است نه فورمول های مشخص گرامری یا بحث های مستند دستوری. راهکار محک زدن حرف های منتقدانه ی این حوزه، طبعاً مراجعه ی صاحب سخن به چند مرجع قابل اعتماد دیگر است و در معرض نقد چندین منتقد قرار دادن فراز مورد بحث سخن.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.