به شهود و ریتم بیشتر بیندیشیم




عنوان مجموعه اشعار : مجموعه هاشور ۴
شاعر : سعید فلاحی


عنوان شعر اول : هاشور ۱تا۳
(۱)
یک چیز آدم را،
بدجور از پا در می‌آورد...
¤
--افسردگی!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

(۲)
در پیشگاهِ ماه،
با حضورِ ستاره‌های شاهد؛
به صراحت اعتراف می‌کنم:
--"دوستت دارم"
محبوبم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

(۳)
گریه
سوغات دلتنگی شبانه‌ست...
نیمه شب‌ها
خط‌خطی می‌کند،
سلول‌های تن‌ام را

ــــــــــــــــــــــــــــــــ


عنوان شعر دوم : هاشور ۴تا۶
(۴)
شعرهایم،
همه بوی نان گرفته‌اند!
از بس
سر سفره‌ی خالی نشسته‌ایم...

ــــــــــــــــــــــــــــ

(۵)
نهنگم وُ،
فرو افتاده به گِل!
با تنگنای مشتی "خرافات"
در ازدحامِ متعصبان کور!

ــــــــــــــــــــــــــــ

(۶)
اینجا،،،
لبریزِ شب‌ست!
☆☆☆
خورشیدی بیاور...

ــــــــــــــــــــــــــــ


عنوان شعر سوم : هاشور ۷تا۹
(۷)
جوانان کرد
یا در انفال مرده‌اند،
یا که در حلبچه مسموم!
آنها که جان به در برده‌اند
سرگردانند،،،
--پیِ کارگری...

ــــــــــــــــــــــــ

(۸)
اصالتم،
--کوه‌های زاگرس،
تن‌پوشم؛
--بلوط‌های کهن...

--کردم!

ــــــــــــــــــــــــ

(۹)
شعرهای "شیرکو"،،،
شبیه آیه‌های وحی‌ست.
***
--کردی‌ی شیرین امّا،،،
پیروان اندکی دارد!


#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
نقد این شعر از : یزدان سلحشور
آقای سعید فلاحی سلام.
شما از کاربران بسیار پرکار پایگاه نقد شعرید و من هم در گذشته از جمله منتقدانی بوده‌ام که در کم و کیف آثارتان، نوشته‌ام با این همه به نظر می‌رسد یا آثار گذشته‌تان را کماکان برای پایگاه نقد شعر ارسال می‌کنید یا چندان در بندِ تغییر مسیر خود نیستید بنابراین به ذکر چند نکته کلی بسنده می‌کنم شاید شاعر در مسیرهای بعدی به آن‌ها بیندیشد:
یک. «شعر منثور» گرچه خود را از قید وزن عروضی آزاد می‌کند اما به ریتم می‌رسد و این ریتم، هم محصولِ موسیقی کلامی و طبیعیِ زبانِ پارسی‌ست هم بر پایه صنایع لفظی و معنوی شکل می‌گیرد در نتیجه هیچ کدام از این عوامل، وابسته‌ی سطرنویسیِ خاصِ شعر نو نیستند تا بتوان به حاصلِ این روند منهای موسیقی کلامی و صنایع لفظی و معنوی، شعر اطلاق کرد. برای راستی‌آزمایی این گزاره تنها کافی‌ست که سطرنویسی شعر نو را بدل به سطرنویسی نثر کنیم تا نتیجه مشخص شود: «...فردا را به فال نيک خواهم گرفت دارد همين لحظه يک فوج کبوتر سپيد از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد باد بوی نام‌های کسان من می‌دهد يادت می‌آيد رفته بودی خبر از آرامش آسمان بياوری!؟ نه ری‌را جان نامه‌ام بايد کوتاه باشد ساده باشد بی حرفی از ابهام و آينه، از نو برايت می‌نويسم حال همه‌ی ما خوب است اما تو باور نکن/ سیدعلی صالحی» حالا مقایسه کنیم با این متن از شما: «یک چیز آدم را، بدجور از پا در می‌آورد... افسردگی!» گمان نکنم نیاز به توضیح بیشتری باشد.
دو. گرچه ما می‌توانیم از «اسلوب معادله» [مثلِ: اظهار عجز پیش ستم‌پیشگان خطاست/ اشک کباب، باعث طغیان آتش است (صائب) یا: انتـظار فیض عشق از خامی خود می‌کشم/ چوبِ تر را سعی آتش دیــر روشن می‌کند (بیدل)] در شعر استفاده کنیم یعنی تصویری را کشف کنیم و بعد، آن طرف ترازو، معادلی روشن [در روگفتار] و قابل درک برای مخاطب عام را بگذاریم اما استفاده از «توضیح» کمکی به ما و به شعر نمی‌کند. نه تصویری خلق می‌شود نه شعری ماندگار، آفریده؛ فقط «توضیحی» ارائه می‌شود که کفه‌ی نثر و شعار را سنگین می‌کند مثل این مورد در کارهای شما:
شعرهایم،
همه بوی نان گرفته‌اند!
از بس
سر سفره‌ی خالی نشسته‌ایم...
سه. مضمون‌سازی، در هر شعری –چه نو و چه کهن- حرف اول را می‌زند چرا که زنجیره‌ی تداعی‌هاست که «شهود» را رقم خواهد زد بدون این زنجیره در «روگفتار شعر» ما تنها با معمایی ساده یا پیچیده روبرو خواهیم بود چنانکه فروغ فرخزاد در مصاحبه‌ای، آن را به دری بسته تشبیه کرده که به هزار زور و زحمت، مخاطب بازش می‌کند اما پشت‌اش جز «هیچ»، هیچ نیست. عدم توجه به زنجیره‌ی تداعی‌ها، نه تنها مضمون را ویران می‌کند که مصراع نتیجه را هم [در «شعر منثور»، بخوانید «پاراگراف نتیجه»] کم‌اثر با بی‌اثر می‌کند مثل این مورد:
گریه
سوغات دلتنگی شبانه‌ست...
نیمه شب‌ها
خط‌خطی می‌کند،
سلول‌های تن‌ام را
[مثلاً اگر در نیمه‌ی نخست جای «گریه»، می‌گذاشتیم «جنون» واقعاً چه اتفاقی می‌افتاد؟ اگر «دلتنگی» را حذف می‌کردیم چه اتفاقی می‌افتاد؟ اگر جای «سوغات»، «تحفه» می‌گذاشتیم چه؟ اصلاً در پاراگراف اول، چه ارجاعی داریم تا در پاراگراف دوم، از «ایهام» کلمه سلول استفاده کنیم؟ به نظر من که مضمون شکل نگرفته است و «صحنه» ساخته نشده است حتی اگر از لحاظ معنایی هم، مخاطب به معنای دوم «سلول» پی ببرد.]
چهار. اشاره به واضحات، ما را از درِ «شهود» واردِ عالم شعر نمی‌کند اگر این طور بود نمونه‌های کهنِ چنین رویکردی که از وزن و قافیه هم برخوردار بودند، شعر محسوب می‌شدند مثل این مورد مشهور:
از کرامات شيخ ما اين است
شيره را خورد و گفت شيرين است
یک کرامات دیگرم دارد
ابر را دید و گفت می‌بارد
مرغ نر را خروس می‌گویند
زن نو را عروس می‌گویند
نمد سبزوار از پشم است
زیر ابروی مردمان چشم است
آن چه در چشم می‌رود خواب است
آن چه در جوی می‌دود آب است!
که به بیان واقعیات مشهود می‌پردازند و از مسائل کاملاً بدیهی و واضح با ما سخن می‌گویند به عبارت بهتر «توضیح واضحات»اند. اگر با خواندن آن‌ها لبخند بر لب می‌آوریم به این دلیل است که نیازی نمی‌بینیم که بر این واقعیات تأکید کنیم چه برسد به این که شاعر، خود را به زحمت بیندازد و درباره آن‌ها شعر بگوید بنابراین، وقتی من به عنوان یک شاعر، به چنین رویکردی [که چنانکه گفته شد «توضیح واضحات» است] روی می‌آورم، مسلم است که نباید انتظار موفقیت در متن خود یا بهره‌مندی از شهود را داشته باشم مثل این مورد:
اینجا
لبریزِ شب ا‌ست!
خورشیدی بیاور...
پنج. شعر کوتاه، باید در روگفتار، ساده باشد و در زیرگفتار، با فرامتن، رویکردها و کشف‌های گوناگون را رقم زند که چنین مواردی در این مرسوله، اندک‌اند و از آن اندک هم، تنها می‌توان بر این شعر تأکید کرد:
جوانان کرد
یا در انفال مرده‌اند،
یا که در حلبچه مسموم...
آنها که جان به در برده‌اند
سرگردانند
-پیِ کارگری...
که در عینِ سادگی در روگفتار، با فرامتن و حافظه جمعی هم ارتباط برقرار می‌کند و در عینِ حال، به ورطه توضیح و شعار نیز نمی‌افتد.
منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.