نمطی دیگر




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : حسین چمن سرا


عنوان شعر اول : .
هر کجا باشد تمامش را به آتش می کشد
کل مُلکش ، خاص و عامش را به آتش می کشد

عشق وقتی در زد از خانه سریعن دور شو
چون که یک باره تمامش را به آتش می کشد

عشق قربانی خود را قطعه قطعه می کند
بعد عین و قاف و لامش را به آتش می کشد

عشق یعنی تو ، تو یعنی آتش ، اما من کی ام
آن که صبح و ظهر و شامش را به آتش می کشد

آن کسی که لحظه ای دیده ست چشمان تو را
عکس چشمان تو جامش را به آتش می کشد

بین مستی ام زبان با بردن نام شما
جمله بندی های خامش را به آتش می کشد

با نوشتن از تویی که واژه پاسخگوت نیست
شاعری چون من دوامش را به آتش می کشد

عنوان شعر دوم : .
هزار و سیصد و هفتاد و هفت کفتر را
و یا که یک کمی از این شمار کمتر را

درون کوره ی خورشید تیر سوزاندند
و بعد تپه ی خاکستر کبوتر را

به اسم خاک به خون کلاغ گٍل کردند
خدا به خیر کند انتهای این شر را

بس است این همه تاریخ رنگ و رو رفته
بیا و باز بکن بحث های نو تر را

چقدر زلزله این روز ها زیاد شده
خودت به خیر کن این روز های آخر را

جدا از این همه یک حرف در دلم مانده
مدام پشت لبم هست و می زند در را

درست ! هر که به هر مذهبی برادر ماست
نگه بدار برادر حریم مادر را

اگرچه نیستم از اهل دین و سر دیگر
قبول دارم از این بین عشق بی سر را

به موریانه نچربیده تا کنون زورم
چگونه پس بزنم حرف های دیگر را

هزار و سیصد و آه از تو بیت جا مانده
بباز قافیه ها را ببند دفتر را

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
راستش من حکم صادر کردن در مورد حاصل کار دیگران را نمی پسندم. امّا در کار نقد که با ترسیم ایده آل ها سر و کار دارد، آدمی ناچار است به سراغ بهترین حالت ممکن الوقوع برود و در برابر هر بیت و مصراعی، در پایان یکی از این دو جمله، علامت سؤال بگذارد که:
ـ آیا نمی شد این سطر، وضع بهتری داشته باشد؟
ـ راستی راز دل پذیری و دل نشینی این بیت، چیست؟
پاسخ به هر کدام از این پرسش ها نیازمند این است که خواننده یا منتقدی که با شعر مواجه شده، اصولی بنیادین و پذیرفته شده را پیشاپیش با خودش طی کرده باشد. بنا بر این، مواجه شدن با نظرات جزمی در سخنان منتقدانه چندان عجیب و غریب و دور از ذهن نیست. امّا در شرایطی که ایده آل های هر شخصی حاصل تجربه ها و انتخاب ها و جهان شاعرانه ی خود اوست و لاجرم هر نظری که از آن بر آمده باشد هم نهایتاً در حدود شخصی خود او حجّیت خواهد داشت، آنچه که می تواند مایه ی دل گرمی دو طرف (یعنی شاعر نقد شونده و منتقد منصف) تلقی شود و اندکی جای پذیرش و امید شنیده شدن در سخن منتقدانه باقی بگذارد، این است که پایه های اندیشگی اصول بلاغی و ایده های برآمده از آن، یکسره و به تمامی بر هوا (یعنی صرفاً مبتنی بر ذوق و سلیقه و پسند سلبی یا ایجابی منتقد) نیستند؛ یعنی این که علاوه بر حیطه ی پسندهای شخصی منتقد، میدان فراخ تری از سخنان منتقدانه، به نظرگاه های عمومی تر و همه پسند تر و دارای مقبولیت عام تر اختصاص دارد.
این همه را عرض کردم تا گفته باشم که منتقد را مترصّد نق زدن دانستن یا به تعبیر یکی از ادبای روس، او را «خرمگسی که مزاحم گاوهای شیر ده می شود» دیدن، نگاه درستی نیست؛ کما این که نخستین منتقد هر شعر، در درون شاعرش نشسته و پیش از هر کسی در همان نخستین هنگامه های حدوث و بروز شعر، با امر و نهی های خود بدواً بر هر آفرینش هنری نور می تاباند و راه نشان می دهد.
در آغاز کلام، از این که «مرا از جزمی سخن گفتن در نقد، بد می آید» گفتم و سپس کوشیدم در ادامه تبیین کنم که حتی دُگم ترین سخنان منتقدانه هم از سر هوا نیستند و پایه و مایه ای دارند. و این ها را گفتم تا به مجال اصلی نقد برسم و بگویم که بر خلاف همیشه این بار می خواهم قدری صریح و جزمی در مورد دو غزل مورد نقد حاضر سخن بگویم؛ یعنی که نمطی دیگر جز روش پیشین خود در پیش بگیرم. شاعر در برابر سخنانی از این دست پوست کنده، دو راه دارد؛ یا پذیرفتن و هم نوا شدن با نقد، و یا قانع نشدن ولی مطرح کردن آنچه که مورد نقد بوده است، با یکی دو تن دیگر، تا بداند که آیا آن پاره از شعرش تنها یک نفر را خوش نیامده یا این احساس نا دل چسبی، عمومی است؟ بعید می دانم راه سوم، یعنی نادیده گرفتن نقد، انتخاب درستی باشد.
امّا نقد دو شعر حاضر... درست است که تکلیف ماجرا در بیت دوم از نخستین غزل آقای چمن سرا مشخّص می شود، ولی در نخستین بیت از غزل نخست، غیاب نهاد، آزارنده است. ما در بدو ورود به شعر، در چنین شرایطی برای ارجاع «ش» و تعیین آن که شاعر از او سخن می گوید، دچار سردرگمی می شویم. در بیت دوم، واژه ی «سریعاً» با بافت زبانی کلام تناسب ندارد و بیانی طنز به بیت بخشیده و هرچند که قصد شاعر هم اصلاً القای همین بیان طنز باشد، برجسته شدن «سریعاً» توی ذوق می زند. وانگهی منطق این بیت هم اشکال دارد؛ زیرا هنگامی که کسی در می زند، ما معمولاً در داخل خانه هستیم و نمی توانیم از خانه دور شویم. ابیات سوم و چهارم این غزل، خوب به نظر می رسند. تنها نکته ای که با بیت سوم ارتباط دارد و شایسته ی گفتن است، این است که مشدّد خوانده شدن «قربانی» از حلاوت موسیقایی کلام کاسته است؛ همین نکته در بیت ششم غزل نخست هم دیده می شود؛ جایی که «مستی ام» مشدّد آمده است. از بین قوافی غزل، تنها قافیه ی بیت آخر اندکی غریب و غیر مستحکم به نظر می رسد؛ یعنی خوب در بافت زبان شعر جا نگرفته و به نظر می رسد که شاعر برای آوردنش کمی به زحمت افتاده باشد. در همین بیت آخر، می توان بر «تویی» هم خرده گرفت؛ زیرا «با نوشتن از تو که واژه پاسخ گوت نیست» برای گزاردن حقّ نحو سالم زبان کاربردی کفایت می کرده و این طور به نظر می رسد که شاعر تنها برای جبران کاستی وزن، آن را به شکل حاضر به کار برده است. اما این که از «خوبی» ابیات سوم و چهارم سخن گفتم، به برکت حضور دو شیرین کاری دل نشین است؛ یکی متناظر شدن مضمون بیت سوم (قطعه قطعه شدن قربانی توسط عشق) با تقطیع «عقل» در این بیت، و دیگری ترادف «عشق / تو / آتش» در بیت چهارم و امکان جانشینی هرکدام از دو مترادف دیگری که در مصراع نخست نام برده شده اند، در انتهای مصراع دوم به جای «آتش».
در غزل دوم، سه بیت موقوف المعانی آغاز شعر، جانِ غزل هستند و هزاران آفرین دارند. امّا در مابقی ابیات غزل به سختی می توان خطّ سِیری برای محور عمودی غزل یافت و این ابیات پراکنده را به نوعی تفسیر سه بیت نخست غزل یا حاوی سخنی در ادامه یا در فضای مناسب و متناسب با آن سه بیت دانست. این سه بیت آغازین، فضایی سوررئال و اسطوره ای و تکان دهنده خلق می کنند که تأویل آن هرچه باشد، واجد ابهامی دل نشین است. آغاز غزل با «هزار و سیصد و هفتاد و هفت» و پایانش با «هزار و سیصد و آه» نوعی فرم یا دست کم «آغاز و پایانِ بسته» به غزل بخشیده اند؛ گرچه کلّیت و جزئیات شعر، نشانه ی دقیقی از چرایی اشاره به این اعداد به دست نمی دهند. از نا خوشایندی های این غزل ده بیتی، می توان به اضافی به نظر رسیدن «که» در بیت نخست اشاره کرد. استعمال دو فعل «بکن و بدار» در ابیات چهارم و هفتم هم زبان شعر را از دل نشینی دور کرده است. همین طور، تأکیدی که در بیت ششم در «هست» القا می شود (در حالی که به نظر می رسد حضور «است» برای بیان مضمون کفایت می کرده) نیز زائد به نظر می رسد. علاوه بر این، نمی فهمیم چرا شاعر، در دومین مصراع از بیت هفتم، به برادرِ مذکور در مصراع نخست، توصیه می کند که حرمت «مادر» را نگهدارد! در واقع، می فهمیم که شاعر می خواهد بگوید همه ی انسان ها با هر مذهبی که داشته باشند، با هم برادرند، اما نمی توانیم بفهمیم که مادر اهالی همه ی مذاهب، و در حقیقت مادر مشترک همه ی انسان ها (حوّا، مشیانه و...؟) چرا و به چه منظوری در این جا یاد شده است. بگذریم که باید دید تعبیر «حریم نگه داشتن» در این جا مناسب تر است یا «حرمت نگه داشتن»؟ در بیت هشتم، باز متوجّه نمی شویم که شاعر، تعبیر «اهل دین و سر» را از کجا آورده، یا با چه قیاس و مبنا و دلیلی ساخته است.
با توجّه به هدف این سایت، حدس من این بود که قصد شاعر از ارائه ی شعرش در این پایگاه مجازی، بیشتر دانستن خلأها و کاستی ها بوده است؛ وگرنه این دو شعر، نکات مثبت زیادی هم دارند که می شد بخشی از مطلب را به بیان آن ها اختصاص داد ولی برای پرهیز از پرگویی از بیان آن ها صرف نظر کردم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.