ظرفيت هاي دم دست اما نامكشوف زبان محاوره



عنوان مجموعه اشعار : حس بهار
عنوان شعر اول : شوخی شوخی نیومدیا
از وقتی که یادم هست
یادم هست؟!
نمی دانم از کِی قلبم
چنگ می اندازد به گلویم
طوری که نمیتوانم بگویم قلبم... درد... قلبم... خفه...

یک روز که می دانم دیر نیست
من قبل از قلبم یقه اش را میگیرم
طوری که نتواند بگوید قبلا... قلبا... عشقم... نبودی؟!

و این بار در یک همچین غروب جمعه ای
من و قلبم که قبلا قُلُب قُلُب قُلُب...
زندگی می نوشیدیم

باهم می خوانیم تو نبودی تو ندیدی
ما شوخی شوخی شوخی دعوا
واسه تو که
جدی جدی جدی نیومدیا...

و من و قلبم جدی جدی جدی
داد هوار فریاد دعوا
که تو شروع کردی نه تو شروع کردی

و این تازه شروعی بر پایان است...
دیگر حدس هم نخواهیم زد که تو
بیایی نیایی بیایی نمانی...

آرام شاخ تو شاخ
دست به یقه و ریز ریز
می خندیم به دعوای ساختگی مان

حس بهار سیدخندان ۲۶ آبانماه ۱۳۹۶





عنوان شعر دوم : بارغمش
چی بود این؟!
راحت شدم
خیلی سنگین بود بار غمش
آره اینو میگن وضع حمل؛ آفرین!
بی شک قابله قابلی هستی
هیچ فکرش را هم نمی کردم
خوب از من جدایش کردی
حتی درد هم نداشت
راستی حرفهایی که گفتی و بوسه ات
استریل بود؟!
کاش واکسنش را هم می زدی برایم
می ترسم دوباره برگردد....

سیدخندان ۲۳مهرماه ۱۳۹۶

عنوان شعر سوم : برای دخترم

درخت کنار پنجره اتاقم نمی دانم
بازی اش گرفته یا واقعا حاتم طایی شده؟!!!

هر روز یک برگ خشک سفید امضا
از برگهای دفترچه شاخه هایش برایم می فرستد

من هم که محتاج برگ خشک نیستم
همه شان را جمع کرده ام تا مِنَّتی نباشد بر من

امروز دل را به دریا زدم و از درخت پرسیدم:
خبری شده؟ می خواهی حاتم صدایت کنم؟! یا که آتش به مالَت زده ای؟!

تکانی خورد و یک سفید امضای دیگر کف دستم گذاشت
خوب جوابم را گرفتم.این بار روی برگ نوشته بود:

آتش آری آتش
پاییز سالهاست به من وعده زمستان را می دهد
زمستانی سرد

ومن نگران نوزاد بَهمَنم
نباید سرما بخورد
آتش بزن تمام برگهایم را گَرمَش کن

هیچ نگران من نباش
بهار که بیاید من هم جوانه می زنم
سبز مخملی می پوشم برای دخترت...



سیدخندان ۱۶ مهرماه ۱۳۹۶
نقد این شعر از : حمیدرضا شکارسری
نمي دانم اين سابقه ي «كمتر از يك سال» كه براي «حسين باقري» نوشته اند صحت دارد يا خير ؟
اما شعر «حس بهار» او رندانه تر و پخته تر از آن است كه از شاعري با كمتر از يك سال شاعري درآمده باشد !
اين شعر مدام انتظار مخاطب از ادامه سخن را به چالش مي كشد . كلمات و سطرها مدام نامنتظره از راه مي رسند . اين حالت باعث ايجاد هيجاني در خواننده مي شود .
هيجان در شعر گاهي مديون كشف مضموني تازه است . مضموني كه چه بسا در چهارچوب همان روابط مالوف بين كلمات شكل مي گيرد . اما همان كلمات در چينش تازه حس و حال و فضايي تازه را مي سازند و منتقل مي كنند .
هيجان در شعر اما گاهي حاصل رويارويي با مضموني تازه نيست بلكه حاصل روبرويي با زباني آشنازدايي شده است . زباني كه تو را از زبان روزمره بكند و در وضعيتي تازه از زبان رها كند .
از همان سطر اول و دوم شروع كن : از وقتي يادم هست ... و بعد بلافاصله زبان لحن ترديد را به تو پيشنهاد مي دهد .
يا مثلا در اين فراز : ما شوخي شوخي شوخي دعوا / واسه تو كه / جدي جدي جدي نيومديا ...
و نمونه خوب ديگر : ديگر حدس هم نخواهم زد كه تو / بيايي نيايي بيايي نماني ... و اين نماني آخر به جاي «نيايي» آمده كه مخاطب حدس مي زده بايد بشنود !
بازي با كلمات و استفاده از ظرفيت هاي موسيقايي آن ها را نيز به اين زبان اضافه كن تا متن كاملا از شكل روزمره زبان فاصله گيرد .
بيان خورده شده و جويده جويده ي جملات نيز اضافه بر موارد پيش گفته ، زبان اين شعر را پرانرژي ساخته است و تو را به بازسازي خود فرا مي خواند .
روي هم رفته اين شعر اگر چه مضمون و حتي دريافت شاعرانه ي تازه اي ندارد اما نوع كاربري زبان اين متن را باطراوت و شنيدني ساخته است . زباني كه اتفاقا روزمه به نظر مي رسد اما از زبان روزمره فراروي مي كند .


شعر «بار غمش» كه باز هم با بكارگيري زباني سهل و روزمره شكل گرفته كمتر از شعر قبل اما تا حدي هنوز قابل قبول ، مخاطب را با تصاوير و واژگاني نامنتظره روبرو مي سازد .
شعري كه با استفاده از اصطلاحات پزشكي از زايمان و خارج ساختن بار غم از دل راوي سخن مي گويد . ماهيت مضمون طنزآلود است . نوع به كارگيري زبان هم به غلظت اين طنز افزوده است . زباني كه شعر اول را نيز با رويكردي طنزآميز همراه ساخته بود . به عبارت ديگر مي خواهم بگويم زبان خاص اين شعرها با ساختار شعر در ارتباط و هماهنگي درستي قرار گرفته است .
اين مشخصات زباني و بياني ويژه دقيقا براي شعر سوم (براي دخترم) نيز صدق مي كند . شعري كه اساس آن بر حسن تعليل براي پاييز و زيبايي هاي آن بنا نهاده شده است . پاييز برگ هايش را دانه به دانه از دست مي دهد اما «باقري» آن ها را چك هاي سفيدامضاء معرفي مي كند كه پاييز با به آتش كشيدن مالش به راوي واگذار مي كند . اين حسن تعليليي براي تغيير رنگ برگ هاي درختان در پاييز ! اما اين همه ي كار نيست . درخت اين برگ ها را به راوي بخشده است تا آتش بزند و نوزاد بهمن را گرم كند !
حضور دختر راوي در پايان اين شعر خيلي ناگهاني و نامنتظره اما نه از نوع نامنتظرگي زبانشناختي است بلكه تصنعي و تحميلي به نظر مي رسد .
*******
«حسين باقري» شاعر بااستعدادي ست كه با تسلطي خوب بر زبان محاوره و روزمره به درستي از ظرفيت هاي نهفته و نامكشوف آن به نفع شعريت متن استفاده مي كند .

منتقد : حمیدرضا شکارسری

حمیدرضا شکارسری شاعر و منتقد ادبی متولد 1345 تهران  لیسانس زمین شناسی - شاعر برگزیده و برنده اولین جایزه ادبی قدس - شاعر برگزیده جشنواره شعر فجر در بخش شعر امروز انقلاب سال 1387 - داوری دهها جشنواره و کنگره شعری سراسری و استانی کشور - ارایه دهها ...



دیدگاه ها - ۱
حسین باقری » سه شنبه 28 آذر 1396
با سلام خیلی لطف کردید واقعا ممنونم خسته نباشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.