شعرِ پیام‌رسان



عنوان مجموعه اشعار : غزل و دو رباعی
عنوان شعر اول : غزل

با پای دل به وادی مجنون رسیده ام

در این مسیر رنج زیادی کشیده ام

با اشک چشم و خون دلم شعر گفته ام

لبخند عشق از لب باران شنیده ام

بیهوده گوی پست ، دم از عشق می زنی؟!

شرّی و از وجود تو خیری ندیده ام

آیینه ی رباعی پرمحتوا منم

تصویر بکر ساده ی نو آفریده ام

آب حیات هدیه ی خضر زمانه بود

سرزنده ام که در وطنم برگزیده ام

تو در دیار شعر کجا را گرفته ای؟

آگاه باش! من به کجاها رسیده ام

عنوان شعر دوم : رباعی

در کشور عشق بی قرارم امشب

ماتم زده ام خواب ندارم امشب

مبهوت غم غربت کرمانشاهم

در سوگ کدام غم ببارم امشب؟

عنوان شعر سوم : رباعی

اسطوره ی عشق عاشقانی محسن

فانی منم و تو جاودانی محسن

فردوسی اگر که سربرآرد از خاک

گوید که تو رستم زمانی محسن
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت، مروری خواهم داشت بر سه شعر از شاعر هم‌شهری‌ام جناب محمّدامین فردوسی که در میان جوان‌ترهای شاعر اصفهان، شاعری شناخته شده است با شعری دارای احترام. دوست شاعر ما، یک غزل و دو رباعی را برای سایت نقد شعر ارسال کرده تا نقد شوند. من نیز می‌کوشم تا در حد توان و وسع، چنین کنم...
شعر فارسی به اعتبارِ آفریده‌های ادبی هزارساله‌اش، در سابقه‌ی ذهنی مخاطبان فارسی‌زبان، گونه‌های متنوّعی دارد. به بیان دیگر، وجود طیف گسترده‌ای از انواع ادبی منظوم در طول دوران‌های گوناگون شعر فارسی، به شاعر و بالتّبع به مخاطب شعر فارسی این اجازه را می‌دهد که هر سخن منظومی را در ذیل «شعر» طبقه‌بندی کنند و شعر بشمارند. این تلقّی مفرط، گاهی در نزد مخاطبان آن‌قدر فراگیر است که متنی نظیر:
«هرکه دارد امانتی موجود
بسپارد به بنده وقتِ ورود
نسپارد، اگر شود مفقود،
بنده مسئولِ آن نخواهم بود»
را به اعتبارِ عروض جاری در آن، شعر بدانند و فی‌المثل سطری مانند:
«درختی در دستانم ریشه دوانده است / شیره‌اش از بازوانم بالا می‌رود...»
را شعر ندانند. روشن است که عقیده‌ی برعکسی هم وجود دارد؛ کسانی هم ـ به ویژه در میان جماعت هوادار شعر نو، با تأکید بر جست‌وجوی ذات شاعرانه‌ی شعر در تلألؤ خیال و تصویر ـ متن دوم را شعر می‌دانند و متن نخست را نه. از طرف دیگر، دو نظر عمده در مورد رسالت هنر (و نیز شعر) وجود دارد؛ هنر برای مردم و هنر برای هنر. در این‌جا قصدم تکرار ادعای پیروان این دو نظریه نیست. تنها می‌خواهم بگویم سه شعری که در این فراز از آقای فردوسی می‌خوانیم، از این حیث، با سخن نظریه‌ی هنر برای مردم نزدیک‌تر و هم‌نواتر است. شعر آقای فردوسی، نه آن‌قدر از ارکان غیرعروضی شعر تهی‌ست که بتوان آن را به متنی منظوم تقلیل داد، و نه چنان تغییر عمده‌ای در زبان، یا دست‌آورد بی‌بدیل و بکری در حیطه‌ی خیال دارد که بتوان سرشت و سرنوشتش را از شعر پیام‌رسان کهن فارسی جدا کرد و از آن دسته شعرهایی حسابش کرد که ادعای رسیدن به هنر محض و شعر ناب را دارند. هر سه شعر، شعرهایی هستند که بیش از هر هدفی، رساندن پیام و محتوایی را اولویت خود قرار داده‌اند؛ شعر نخست، تفاخری شاعرانه است از قول شاعر خطاب به شاعری دیگر؛ امری که در شعر کهن ما نیز به وفور دیده می‌شود. شعر دوم، بر اظهار هم‌دردی با مصیبت‌دیدگان زلزله‌ی کرمانشاه استوار است و شعر سوم در ستایش و رثای شهید محسن حججی سروده شده است. این سه شعر، بیش و پیش از آن که بر خیال‌آفرینی متمرکز باشند، می‌خواهند مطلبی را به مخاطب منتقل کنند. من کسی نیستم که این نوع شعر را شعر ندانم و به رسمیت نشناسم؛ کمااین‌که این جنس از شعر، همچنان و هنوز مخاطبان بسیاری نیز در سطح خوانندگان شعر معاصر دارد و در عمل، مقبولیت خود را حفظ کرده است. و از این گذشته، چنان که قبلاً هم عرض کردم، این شعرها در فرازهایی به ارکان و آرایه‌های شاعرانه نیز مزیّن هستند. با ذکر این مقدّمه، در ادامه، مروری سطر به سطر بر این سه شعر خواهم داشت و نکاتی را که در مورد هر فراز به ذهنم برسد، با شما در میان خواهم گذاشت:
در غزل آقای فردوسی، مصراع «در این مسیر، رنج زیادی کشیده‌ام» بارزترین نماینده‌ی صمیمیت زبان سهل و ممتنع شاعر است. حس‌آمیزی موجود در سطر «لبخند عشق از لب باران شنیده‌ام» نیز با آن که در میان دیگر مصاریع صاف و ساده و بی‌پیرایه‌ی این غزل، کمی تک افتاده، امّا ارج‌نهادنی‌ست. اگر قرار باشد در این غزل خوب، نکاتی نادل‌نشین بیابم، با وسواس می‌توانم به دو نکته‌ی زیر اشاره کنم:
یکی در مصراع «بیهوده‌گوی پست! دم از عشق می‌زنی؟!» این‌که... فارغ از نادل‌چسبیِ طبیعیِ واژه‌ی «پست» که ممکن است شاعر آن را به اقتضای کلامش قابل دفاع بداند، انتظار ما این است که چنین بیتی، بر کسی بتازد که منکر عشق است و عشق را مذموم می‌شمارد؛ نه کسی که دم از عشق می‌زند. از خود می‌پرسم: نفسِ دم زدن از عشق، (گیرم بیهوده) چرا باید شایسته‌ی چنین عصبانیت و عتابی از سوی شاعر باشد؛ خشمی این‌چنین غلیظ؟
نکته‌ی دوم، در مورد «آیینه‌ی رباعی پرمحتوا منم» و ذکر رباعی در غزل است که غریب می‌نماید؛ این‌که شاعر در غزلش از اعتلای رباعی‌هایش دفاع می‌کند و به آن می‌نازد.
در رباعی نخست، ابتدا ترکیب «کشور عشق» را نپسندیدم ولی وقتی رباعی را تا آخر خواندم، به اقتضای موضوع، به نظرم بدک نیامد. امّا راستش پرسش پایانی رباعی هم به نظرم چندان متعارف نیامد؛ در شرایطی که شاعر، در سه مصراع قبلی، دلیل اندوهش را شرح داده، پرسیدن این‌که «در سوگ کدام غم ببارم امشب؟» آیا عجیب نیست؟ می‌دانم که یحتمل، شاعر می‌خواسته بگوید آن‌قدر غم‌های این زلزله فراوانند که من نمی‌دانم بر کدام بگریم... ولی این تلقّی از بیان فعلی شعر، برنمی‌آید و چنین مضمونی نتوانسته نضج پیدا کند و پرورده شود. در رباعی دوم، عبارت «عشق عاشقان» را در مصراع «اسطوره‌ی عشق عاشقانی، محسن!» نپسندیدم چرا که حس کردم جای واژه‌ی مفید دیگری که می‌توانست کارکرد تازه و چه بسا بهتری به مصراع بیفزاید، با دو واژه‌ی هم‌معنای حشوگون پُر شده است. امّا تناسب نام شاعر با اشاره به سراینده‌ی شاهنامه در مصراع «فردوسی اگر که سربرآرد از خاک» برایم دل‌نشین بود.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.