تنها شوق نوشتن




عنوان مجموعه اشعار : توهمی ز وجود
شاعر : سهراب مصاحبی


عنوان شعر اول : توهمی ز وجود
تمام خاطره ها را برای شام بیاور
که من گرسنه این التهاب پر رنجم
بچین برای دلم سفره‌ای ز حسرت‌ها

به سختکوشی بودن تو
تمام لحظه لحظه لذت
گریز زندگی‌ام را شکوه می‌یابد

کمی غزل می‌خوان
که حال بودن من از خیال تو متروک
درون ماهیت کوره‌راه تنهایی ...
نگاهی از اسف است !


عنوان شعر دوم : -
-

عنوان شعر سوم : -
-
نقد این شعر از : لیلا کردبچه
شاید اغلب شاعران، چه آن‌هایی که درنهایت شاعرانی موفق و مطرح شدند و چه آن‌ها که توفیقی نیافتند و مسیر را نیمه‌کاره رها کردند و... اگر تجربیات سال‌‎های نخستین شاعری خود را به یاد بیاورند، نمونه‌هایی از این دست در خاطراتشان پیدا کنند؛ نمونه‌هایی شبیه اثری که دربارۀ آن بحث می‌کنیم (با این توضیح که من، تجربۀ «پنج سال و بیشتر» را برای این مؤلف نمی‌توانم بپذیرم و حدس می‌زنم دست‌کم این اثر، حاصل تجربۀ سال‌هایی بسیار کمتر باشد).

امّا ویژگی چنین اثری چیست؟
آثاری از این دست، معتقدم بیش از تمام آثار موفق بعدی شاعر حتی در سال‌های تبحر و اشتهار، شوق نوشتن و میل به سرودن را فریاد می‌زنند. نگارنده، می‌خواهد بنویسد، امّا هم دقیقاً نمی‌داند چه می‌خواهد بنویسد و از کجا می‌خواهد شروع کند و میانۀ کلام را به کجا می‌خواهد برساند و آن میانه را چگونه می‌خواهد به انتهای شعر هدایت کند، و هم اینکه نمی‌داند چگونه می‌خواهد بنویسد. نمی‌داند چه چیزهایی را باید یاد بگیرد، و اصلاً دقیقاً نمی‌داند چه چیزهایی را نمی‌داند تا آن‌ها را یاد بگیرد. تنها چیزی که او می‌داند این است که می‌خواهد بنویسد، و این میلِ به نوشتن از هر خواهش و غریزه‌ای در او قوی‌تر است.
نگارنده در این مرحله چه می‌کند؟ او در آغاز، مسحورِ موسیقی و ترنم آوایی شعر شده است و آنچه از شعر درمی‌یابد و از آن لذت می‌برد، همین لایۀ زیبا و موزون آوایی است. او لذت شنوایی را از شعر دریافت کرده است، و حالا می‌خواهد همین لذت شنوایی را به شنوندۀ اثر خود نیز منتقل کند، بی‌آنکه آشنایی با اصول و قواعدِ حاکم بر چیدمان آواییِ منظمی که آن را با عنوان وزن عروصی می‌شناسیم، داشته باشد، و همین ناآشنایی است که باعث می‌شود در همین اثر کوتاه چند سطری، چندین وزن عروضی گوناگون حس شود و وزن هیچ پاره‌ای و حتی هیچ سطری، در پاره یا سطر دیگر حمایت نشود.
امّا ماجرا به همین‌جا ختم نمی‌شود، چراکه الزام نگارنده به رعایتِ قانونی که البته با آن آشنایی ندارد، او را در دست‌اندازهای نحوی و معنایی و واژگانی نیز می‌اندازد، به‌گونه‌ای که می‌بینیم در همین اثر کوتاه، از سطر سوم به‌بعد، زمام اختیار چیدمان سطری، ساختار نحوی، کاربرد متعارف افعال و ضمایر و... همه و همه از دست شاعر خارج می‌شود، و مثلاً به‌جای فعل امرِ «بخوان»، ناچار می‌شود از «می‌خوان» استفاده کند تا به وزن ناهنجاری که تدارک دیده وفادار باند، یا مثلاً در بند دوم شعر، هذیان‌واره‌ای رقم می‌زند که هرچه آن را بخوانیم، باز هم معلوممان نمی‌شود که شاعر چه گفته است، یا اصلاً چه می‌خواسته است بگوید که به این شکل عجیب و غریب درآمده است: «به سختکوشی بودن تو، تمام لحظه‌لحظۀ لذت، گریز زندگی‌ام را شکوه می‌یابد»!!!!
به شاعری در این مرحله، معتقدم نباید سخت گرفت. او شوق نوشتن دارد، آن هم از نوعی که یک شاعر سالخوردۀ مجرّب، دیگر ندارد و دریغِ آن را می‌خورد. از آن حس‌های شگفت‌انگیز که خواب از چشم شاعرش می‌گیرد و یک شاعر در سال‌های فرجامینِ شاعریِ خود، آن را به یاد می‌آورد و لبخند می‌زند.
به شاعری در این مرحله، فکر می‌کنم فقط باید پیشنهاد مطالعۀ شعر خوب داد، تا آن ذوقِ شکفته، پیش از آنکه به بیراهه برود یا کور شود، ابتدا در مسیر خواندن شعر خوب قرار بگیرد، بعد در مسیر لذت بردن از شعر خوب، و بعد از آن، وارد مرحلۀ شناختِ چراییِ خوب بودنِ شعر خوب بشود؛ مرحله‌ای که تنها با ورود به ساحت آن است که یک شاعر، وارد محدودۀ آگاهی می‌شود.
امیدوارم مؤلف این متن، هرچه زودتر وارد مرحلۀ آگاهی بشود و صرفاً به لذت بردنِ ناآگاهانه و تلاش برای انتقال آن لذت نپردازد و با مطالعۀ آثار ادبی ارزشمند و غنی زبان فارسی، به درک بیشتر و بهتری از زبان فارسی، ویژگی‌ها و محدودیت‌های آن، امکانات آن، و توان بی‌نهایتِ آن برای زیبا شدن برسد.

منتقد : لیلا کردبچه

شاعر، پژوهشگر، ویراستار. فعّال در حوزۀ شعر. دکترای ادبیات معاصر.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.