کلّیت، چیزی جز جزئیات نیست!




عنوان مجموعه اشعار : ۲
شاعر : مهران عزیزی


عنوان شعر اول : ۲-۱
من می‌روم تو هم نگران می‌شوی بشو
نفرین مادر و پدران می‌شوی بشو

باورنمی‌کنی، به تماشا نشسته‌ای
انکار و رد و حدس و گمان می‌شوی بشو

«باید» در آیه آیه‌ی رفتن نهفته‌است
سلطان صاحبان زمان می‌شوی بشو

فصل‌م گذشته‌است و زمستان رسیده‌است
حالا تو های و هوی خزان می‌شوی بشو

بعد از هبوط، زخم و ترک خورده باورم
در چاره‌اش خدای جهان می‌شوی بشو

مثل هبل شکسته تبر هستی مرا
بی‌فایده‌ست، هر چه اذان می‌شوی بشو

عنوان شعر دوم : ۲-۲
اینطور نمی‌شود که هی در بروی
از کاسه‌ی گود حوصله سر بروی

اینطور نمی‌شود که فحش‌ت بدهند
نشنیده بگیری و همان کر بروی

اینطور نمی‌شود که تا خندیدند
یک‌بار بیایی و مکرّر بروی

وقت‌ش شده با خودت دو دوتّا بکنی
از معبر راه‌حل بهتر بروی

وقت‌ش شده آسمان زمین‌ت باشد
با پا نرسیده‌ای و با پر بروی

حالا که یکُم نشد که باشی، باشد
خوب است بمانی و سرآخر بروی

تقصیر کسی نبوده، تصویر کج‌ت
حیف است ندانی و مکدر بروی

آیینه همان که بوده‌ای را دیده
اصرار نکن به آینه ور بروی

وقت‌ش شده خانه را بکوبی تا بعد
با نقشه‌ی تازه‌ای به بستر بروی

وقت‌ش شده بوی کهنگی‌ را با باد
از تن بتکانی و معطر بروی

عنوان شعر سوم : ۲-۳
سیگار می‌کشی که بدانی که درد چیست
لبخند می‌زنی که بدانی که مرد چیست

آنقدر زخم تازه‌ی‌ هر روزه می‌خوری
تا با دو چشم باز ببینی نبرد چیست

سیلی به صورتت بزن و سرخ‌روی باش
تا چشم‌ روزگار نبیند که زرد چیست

خون از دهان تاول پاهات می‌چکد
تا روشن‌ت شود به سر رهنورد چیست

در آفتاب تیر که بی‌کس شدی و رفت
سگ‌لرز می‌زنی که بدانی که سرد چیست

عادت کن این قرار زمانه‌ست، مرد باش
دیگر نگو که این ‌همه گفت و نکرد چیست
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت، به مرور و بازخوانی و نقد سه غزل از جناب مهران عزیزی خواهم پرداخت؛ سه غزل در سه فضای حدوداً متفاوت. در هر سه غزل، مواردی را از منظر خودم ـ دست کم به عنوان مخاطب این غزل‌ها ـ نادل‌خواه و نادل‌چسب می‌یابم. بگذارید عجالتاً بنا را بر تذکّر همین نکات بگذارم و سه شعر را سطر به سطر بخوانم و جلو بروم. و پس از آن، اگر موضوع تازه‌ای در خلال خوانش شعرها به خاطرم رسید، به شرط باقی ماندن حسّ و حال و مجال، متذکّر شوم و بر مطلب بیفزایم.

* غزل نخست)
از شاعر می‌پرسم؛ معنا و ضرورتِ «هم» در مصراع نخست چیست؟ اگر قصد شاعر این بوده است که ناگفته بگوید: «دیگرانی هم جز تو هستند که نگران می‌شوند»، باید عرض کنم که مطلب به آن شکل از آب درنیامده و این «هم» از این منظر خوش ننشسته است. در سطر دوم، بدون تعارف، برای استعمال «مادر و پدران» به جای «مادران و پدران»، دلیلی جز تنگنای وزن نمی‌یابم. وانگهی؛ مخاطب این غزل، هر کس که باشد، نسبت برقرار کردن بین معنای دو مصراع و آگاه شدن از این‌که: «چرا باید رفتن شاعر و نگران شدن مخاطب، موجب نفرین شدن طرف خطاب توسط پدران و مادران (پدران و مادرانِ چه کسانی؟) شود»، قدری بی‌مقدّمه و گنگ اتفاق افتاده و بیت را به کلّی فرسنگ‌ها از شروطِ سرراستی و دل‌نشینی دور کرده است. در بیت دوم هم قصد شاعر را از پیاپی آوردن واژگان قریب‌المعنایی همچون «انکار و رد و حدس و گمان»، و ضرورتی ـ جز پر شدن وزن ـ که این کاربرد را ایجاب و توجیه کند، نمی‌یابیم. مصراعِ «باید در آیه آیه‌ی رفتن نهفته است»، نخستین مصراع دل‌نشین و به‌جای این غزل است... که آن هم با سطر ناگوار و مبهم و سست‌پیوندی مانند «سلطان صاحبان زمان می‌شوی بشو» ابتر مانده و نتوانسته به بیت سالمی بدل شود. توجه داشته باشید که تا این‌جای کار، هنوز نتوانسته‌ایم بفهمیم که شاعر، با که و از چه سخن می‌گوید!
در ادامه، اگر شاعر می‌گفت: «سالَم گذشته است»، می‌شد سال را مجازاً عمر شاعر تلقّی کرد و سه فصل قبل از زمستان را تسامحاً معادل زمانی طولانی گرفت و سال نامیدشان، و سپس آن‌چنان که ما گاهی در نیم‌روز می‌گوییم: «امروز، روزم به بطالت گذشت»، می‌شد گفت که شاعر در آستانه‌ی زمستان، از تمام شدنِ سالَش (به معنای یادشده) سخن می‌گوید. امّا وقتی که فصل معنایی مفرد دارد و شاعر می‌گوید: «فصلم گذشته است»، چه می‌توانیم گفت؟ آیا شاعر، خود را همچون میوه و گُلی دیده و منظورش از گذشتن فصلش، گذشتن فصل رویش و نشو و نموش است؟ در این صورت، چه قرینه‌ای در بیت داریم که این معنا را رجحان‌مند و تثبیت و پررنگ کرده باشد؟ با «های و هو» قائل شدن برای خزان، به اقترانِ بادخیز بودن فصل پاییز، کنار می‌آییم و سراغ بیت بعد می‌رویم. آیا معنای مصراع نخست بیت بعدی، این است که: «بعد از هبوط، زخمی هستم و دارای باوری ترک‌خورده هستم»؟ یا «بعد از هبوط، باورم زخمی و ترک‌خورده است»؟ در هر صورت، به نظر می‌رسد که مشکل کار، از «زخم» است که در آن میانه خوش ننشسته و نحو مقتضی را مختل کرده است. در بیت پایانی هم تعبیر غریب «اذان شدن» به روانی بیان شعر، لطمه زده است.

* غزل دوم)
به نظر می‌رسد که بنای آغاز سرایش این غزل، بر ریتم استوار بوده است؛ از آن آهنگ‌هایی که ناخواسته ورد زبان می‌شود و در ذهن آدمی برای مدّت‌ها طنین می‌اندازد و به زمزمه‌ی کلامی منجر می‌شود. فضا و زبان و لحن غزل، طنازانه است و این تم آیرونیک از همان آغازین مصراع، خودنمایی می‌کند؛ «هی در بروی»...
در بیت دوم، من، هم با «همان» مشکل دارم و هم با «کر بروی». هر طور که مصراع را معنا کنیم، می‌بینیم که واژگانی مهم از کاربرد عام سخن، جا افتاده و حذف شده است. در کجا؟ قطعاً در «همان کر بروی»؛ زیرا تا پیش از این، با بیانی نسبتاً سالم طرفیم. در بیت بعدی، از طرفی اقتضای حضور «خنده» را نمی‌فهمم، یعنی نمی‌فهمم که چرا «خندیدنِ» عدّه‌ای می‌تواند موجب شود که کسی بیاید و برود... و از سوی دیگر، حتی در شاعرانه‌ترین شکل تأویل زبان هم نمی‌توانم هضم کنم که «یک بار آمدن و مکرّر رفتن» یعنی چه و چه معنایی می‌توان از آن برداشت کرد؟ در بیت «وقتش شده آسمان زمینت باشد / با پا نرسیده‌ای و با پر بروی»، باز با شکل بیان شاعر مشکل دارم؛ احتمالاً شاعر در مصراع دوم می‌خواسته بگوید که: «اگر با پا نرسیده‌ای، [باید] با پَر بروی». امّا اگر چنین احتمالی صحیح باشد، انصافاً آیا می‌توان شکل فعلی (با پا نرسیده‌ای و با پَر بروی) را به عنوان جمله‌ای سالم پذیرفت؟ در بیت بعد، باز کاربرد «یکُم نشد که باشی» به جای «نشد که یکُم باشی» را تصنّعی و نادل‌نشین می‌یابیم. در این وانفسا، باید اعتراف کنیم که بیت «تقصیر کسی نبوده تصویر کجت / حیف است ندانی و مکدّر بروی» بیت سالم و قابل قبولی‌ست. در بیت بعد، مقصود شاعر را از مصراع «اصرار نکن به آینه وَر بروی» نمی‌فهمم و ضرورت این بیان طنز را که چندان هم فاخر از آب درنیامده، درک نمی‌کنم. شاعر در واقع می‌خواسته بگوید: «اصرار نداشته باش که عقیده‌ی آیینه را تغییر بدهی». امّا بنگرید نتیجه‌ی سخنش به چه بیان نازلی تبدیل شده... بقیه‌ی ابیات این غزل، بیت‌های قابل قبولی هستند.

* غزل سوم)
ردیف «چیست» در چهار جای این غزل شش بیتی، خوش ننشسته است؛ یکی با قافیه‌ی «مرد»، یکی با قافیه‌ی «زرد» و یکی با قافیه‌ی «سرد». در این سه مقام، اقتضای بیان و کلام، «مردانگی» و «زردی» و «سرما» بوده است؛ نه «مَرد» و «زرد» و «سرد». در بیت واپسین هم شاعر در واقع می‌خواسته بگوید: «دیگر نگو [دلیلِ این] که این‌همه گفت و نکرد، چیست». و نگفتنِ آنچه که باید در خلالِ کلام می‌آمده، کار دستِ مصراع داده است. علاوه بر این، در این شعر، شاعر در به کار بردن «که» ول‌خرجی کرده است: «که بدانی که درد چیست / که بدانی که مرد چیست / که بدانی که سرد چیست / که زرد چیست / که بی‌کس شدی و رفت / نگو که این ‌همه گفت و نکرد...». در بیت نخست، ما می‌توانیم درک کنیم که چرا کسی برای فهمیدن معنای درد، سیگار می‌کشد. امّا دلیل منطقی پیدا کردن برای این‌که چرا کسی برای فهمیدن «مَرد» [ = مردانگی] لبخند می‌زند، کمی دشوار است. چند سطر پایین‌تر، ترکیب «دهان تاول پاها» تصویر تازه‌ای‌ست امّا اگر از من بپرسند که این تصویر اجمالی و جزئی چه کارکردی در مجموعه‌ی تصویر کلّی بیت دارد و چه نقشی در پیوند با تصویر عمده‌ی بیت ایفا کرده است، پاسخ مثبتی ندارم. منظورم این است که خود این تصویر، بکر و زیبا و ارزشمند است؛ امّا پاسخ ما در برابر کسی که می‌پرسد: «چرا شاعر از بین چندین تصویری که می‌توانسته ارائه دهد، این یکی را برگزیده و این تکّه‌تصویر، گوشه‌ای از کدام تصویر بزرگ‌تر را پُر کرده؟» چه می‌تواند باشد؟ از این که بگذریم، من به کار بردن «روشنت شود» به جای «برایت روشن شود» را هم در بافتِ زبانی شعر حاضر، نمی‌پسندم.

در پایان، مایلم نکته‌ای تکمیلی و حاشیه‌ای را هم به مطلب بیفزایم؛ این‌که شاعر باید نسبت به جزئیات سخنش بی‌نهایت حسّاس باشد. وسواس در تعبیه‌ی کلمات در بیت، مایه‌ی ساخته شدن یک بیت عالی‌ست. برای خلق یک غزل عالی، نباید در مورد ابیات آن غزل آسان‌گیر بود. نباید به آسانی به نگارش هر بیت ساده‌ساخته‌شونده‌ای که بر زبان جاری می‌شود، رضایت داد. به هر کلمه باید این‌طور نگریست که: حتّی همین یک واژه به سهم خودش در سعادت و نگون‌بختی بیت نقش خواهد داشت. در چنین شرایطی‌ست که نتیجه‌ی کار شاعر، شعری با ابیاتی تکان‌دهنده و یکی از یکی بهتر از آب در خواهد آمد. خلاصه‌ی سخن پایانی‌ام این است که شاعر باید در مورد کلمات هر بیت، و سپس ابیات هر غزل، بسیار سخت‌گیر و بی‌رحم باشد. و در کنارِ این حواس‌جمعی به ابیات، هم‌زمان با تکمیل شدن و شکل گرفتن شعر، نیم‌نگاهی هم به فرم کلّی سرتاپای غزلش داشته باشد و این را از خاطر نبرد که: کلّیت شعر، چیزی جز مجموعه‌ی جزئیات شعر نیست!

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۲
مهران عزیزی » دوشنبه 20 آذر 1396
سلام و احترام. بسیار ممنونم از توجه‌تان و راهنمایی‌های بزرگوارنه‌تان. در تمام موارد حق با شماست.
محمّدجواد آسمان » 12 روز پیش
منتقد شعر
درود بر شما آقای عزیزی عزیز

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.