شخصی‌سازی؛ از رهگذرِ تغییرِ جهان‌بینی




عنوان مجموعه اشعار : غزلکیات
شاعر : حسین چمن سرا


عنوان شعر اول : .
بر ماه گره خورده نگاهش ، رخ ماهش
سگ چیست؟ پلنگ است در آن چشم سیاهش

این سر به هوا کار به دست همه داده
با این حرکاتش ، وجناتش ... و نگاهش

باری بخرم ناز تو را با دو سه بوسه
والله که یک بار می ارزد به گناهش

من بی سند محکم یک عمر نگفتم :
من بهر تو می میرم ! یک عمر گواهش
*
یک عمر دگر نیز به پایش بنشینیم
یک عمر نشستیم اگر چشم به راهش

عنوان شعر دوم : .
چون نیست مثل هم سخن و ذات دوستان
حرف اضافه است افاضات دوستان

هر چند جز "جنایت" از ایشان ندیده ام
راضی نمی شوم به "مکافات" دوستان

شکرخدا همیشه حضورم مسجل است
در لا به لای لعن و مناجات دوستان

از راست ، چپ ، زمین و هوا می رسد بلا
به به ، سعادتی ست ملاقات دوستان
*
من چیزی از مواهب دنیا نخواستم
باشد برای فخر و مباهات دوستان

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت، با هم دو غزل از دوست شاعرمان آقای چمن‌سرا را مرور و بازخوانی خواهیم کرد؛ غزلی عاشقانه و غزلی (از نظر من) اجتماعی را، که هردو بر پایه و با مایه‌ی حدیث نفس و با محوریت حضور شاعر سروده شده‌اند.
در غزل نخست، دست کم دو فرازِ چشم‌گیر وجود دارد که ما را به آینده‌ی شاعر دل‌گرم، و انتظارمان را از او و شعرش افزون می‌کند؛ یکی وقوع اتّفاقی فنّی در همان بیت نخست، در مصراع دوم شعر، آن‌جا که شاعر از ترکیب «سگ داشتن چشم کسی» و «باور ماه و پلنگ» مضمونی بدیع و زیبا و بکر می‌آفریند:
ـ «سگ چیست؟ پلنگ است در آن چشم سیاهش»،
و دیگری، اتّفاقی سهل و ممتنع در بیت پایانی این غزل، جایی که شاعر از هم‌نشینی «به پای کسی نشستن و در انتظار کسی نشستن»، زیبایی می آفریند:
ـ «یک عمر دگر نیز به پایش بنشینیم / یک عمر نشستیم اگر چشم به راهش».
امّا اگر بخواهم سخت‌گیرانه به همین غزل بنگرم، در بیشترینه‌ی ابیاتش، چیزی یا چیزکی آزارنده وجود دارد که شعر را از روانی و پختگی ایده‌آل، پرت انداخته. مثلاً وجود همین دو حرف کوچک ( «به» / «و» ) در این دو سطر:
ـ «این سر به هوا کار «به» دست همه داده / با این حرکاتش، وجناتش ... «و» نگاهش».
اگر دو نکته‌ی بالا را در ذیل ایرادهای زبانی به شمار بیاوریم، خوب است که در همین‌جا نکته‌ی زبانی دیگری را هم یادآور شویم و سپس از بحث زبان بگذریم؛ این‌که کاربرد دو واژه‌ی آرکاییک «بهر» و «دگر» در این مصراع‌ها، با بافت صمیمی و امروزی دیگر سطرهای غزل، هم‌خوانی ندارد:
ـ «من «بهر» تو می‌میرم! یک عمر گواهش»،
ـ «یک عمر دگر نیز به پایش بنشینیم».
امّا چرا همین خرده (ی زبانی) را بر کاربرد «باری» نمی‌گیریم؟ زیرا وجود «یک بار» در مصراع بعدی‌اش و ایهامِ «باری» (به هر حال / یک بار)، حضور این واژه در متن غزل حاضر را توجیه و پشتوانه بخشیده است. با این‌همه، این نکته را هم در این‌جا بیفزایم که: «یک بار» در این میانه، اگر از سویی وجود و حضور «باری» را موجّه کرده، امّا از سوی دیگر، حضورش به خودیِ خود، حتی از بارِ تفضیلیِ مضمونِ بیت کاسته و معنای آن را تقلیل داده است؛ در حقیقت، شاعر، در بیتِ:
ـ «باری بخرم ناز تو را با دو سه بوسه / والله که یک بار می‌ارزد به گناهش»،
با آوردنِ «یک بار»، میزانِ «ارزیدنِ» ماجرا را کاهش داده است.
از حیث موسیقایی، فرازِ قابلِ بحث در این غزل، بیت چهارم است؛
ـ «من بی سند محکم، یک عمر نگفتم: / من بهر تو می‌میرم! یک عمر گواهش».
اگر نخواهیم بیش از حد به پَر و پای این موضوع که «زحاف و تغییر عروضی این بیت، چه لزومی داشته و چه چیزی به بیت افزوده؟» بپیچیم، دست کم باید به شاعر آفرین بگوییم که به زیرکی و با اعجاز موسیقاییِ شبه‌قافیه‌های درون‌بیتی (محکم، نگفتم، می‌میرم) اندکی از زهرِ سکون و سکوتِ میانه‌ی مصاریع را گرفته است.
غیر از این نکات، باید به دیگرگونی تخاطب در ابیات سوم و چهارم غزل نخست اشاره کرد. صرفِ تغییر روی سخن (التفات) نه تنها ناپسند نیست، بلکه یکی از صنایع بلاغی هم شمرده می‌شود. امّا باید دید که آیا زمینه برای چنین روی برگرداندنی فراهم است یا نه؟ من گمان می‌کنم که نه در میانه‌ی ابیات دوم و سوم، و نه در میان ابیات چهارم و پنجم، زمینه‌ی لازم و مناسب برای تغییر مخاطب توسط شاعر فراهم نشده است. در چنین شرایطی روشن است که از یک ستاره (پیش از بیت پایانی غزل) کار چندانی ساخته نیست.
در مجموع، باید غزل نخست را غزلی نسبتاً خوب ارزیابی کرد. غزل دوم هم مانند غزل نخست، زبانی فخیم و محکم دارد. دومین غزل، طعنه‌ای‌ست به دوستان شاعر! حین خواندن این دو غزل، آنچه که بیش از هر چیز توجّهم را جلب کرد، باورناپذیری و عدم تناسب ظاهری شعرها (از منظر فضا و زبان) با سن و سال شاعر بود. با آن که با تأکید، شاعر را به کشف زبان و فضاهای شخصی‌تر و امروزی‌تر توصیه می‌کنم، امّا شخصاً آنچه را که در این دو غزل روی داده و تطبیقش با نسل شاعر مشکل به نظر می‌رسد، واقعه‌ای منفی نمی‌دانم. همین که شاعری نوزده ساله زبانی چنین فاخر و فخیم و مستحکم دارد، و توانایی آن را دارد که با همین زبان، مضامین سالم (گیرم نه چندان تر و تازه و بی‌سابقه) بسازد، بیش از آن که جای شکایت داشته باشد، جای شکر دارد و مباهات. امّا باز هم می‌گویم و به تأکید و تشدید می‌گویم که کیمیا و رمزِ «سَری توی سرها درآوردن» و متشخّص شدن و متمایز شدنِ شعرهای آتیِ این شاعر، «شخصی‌سازیِ» شعر است که پیش و بیش از آن که نیازمندِ تغییر زبان یا فضا باشد، محتاجِ دست یافتن به جهان‌بینی شخصی‌ست. هنگامی که شاعر جهان را از منظر چشم خود ببیند، خواهد توانست وقایع را هم شخصی کند و به تبع این شخصی‌سازی، زبان و فضاهای شعری‌اش هم به تناسب و تناظر، خود به خود نو و متشخّص خواهند شد.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.