جایی که شاعرانگی آغاز می‌شود




عنوان مجموعه اشعار : میراث
شاعر : مرجان بيگي فر


عنوان شعر اول : میراث
برای کوه های سرزمینم که همه جا بامن اند...

انگار شکل دیگر تنهایی من اند
این کوه ها تمام شکیبایی من اند

سردند و پر غرور ولی سخت مهربان
معشوق پر ابهت رویایی من اند


هرجا قدم گذاشته ام قد کشیده اند
تصویر آشنای تماشایی من اند


نزدیک آسمان شده ام بر فرازشان
چون نردبام عالم بالایی من اند

تصنیف شاد شرشر رودند بین کوه
این نغمعه ها شبیه به لالایی من اند


هرچند سالخورده و رنجور و خسته اند
تندیس برف پیکر زیبایی من اند


میراث صبر میهن سختی کشیده ام
این رشته کوه ها همه دارایی من اند

#مرجان_بیگی_فر_صبا


عنوان شعر دوم : _
_

عنوان شعر سوم : _
_
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
هنر و مخصوصاً شعر، از کجا آغاز می‌شود؟ در این یادداشت می‌خواهم غزل دل‌نشین شاعر هم‌روزگارمان خانم بیگی‌فر را بهانه کنم و کمی در این باره برای شما بنویسم. اگر کسی به نوشته‌های پیشین من در این سایت سرکی بکشد و مروری اجمالی بر آن‌ها داشته باشد، خواهد دید که در بیشتر یادداشت‌ها محوری‌ترین سخنم و برجسته‌ترین نقدهایم حول محور «زبان» سروده‌ها گشته است. اهالی نقد، کم‌تر زبان را به عنوان رکنی مؤثر و اساسی در میان دیگر ارکان و عناصر شعر (مانند خیال و عاطفه و اندیشه و...) نام برده‌اند؛ در حقیقت، با وجود اهمیت زبان سالم، هرجا که در میان نظرات منتقدان، حرفی از شاعرانگی و سلامت شعر به میان آمده، اگر هم اشاره و اصراری بر امر زبان شده باشد، در واپسین رتبه‌های اهمیت از آن یاد شده است. اما اصرار من بر سلامت زبان و اهمیت آن، از این رو نیست که زبان را عامل خلق مستقیم شاعرانگی یا مؤثرترین رکن شعر (چیزی هم‌ارز با خیال و...) بدانم؛ هرچند معتقدم که حاصل ترکیب نهایی و امتزاج مجموعه‌ی عناصر غیرقابل تفکیک شعر است که شعر را به وجودی متکامل تبدیل می‌کند؛ به تعبیر دیگر، آمیختگی زبان با ذات شعر، همچون فرم و محتوا و...، موجودی آن‌چنان یگانه و غیرقابل تجزیه ـ به نام شعر موفق ـ می‌آفریند که نمی‌توان به آسانی و با دیدی انفکاکی، از توفیق و دلیل توفیق زبان یا عاطفه یا هر عنصر دیگرش یاد کرد. پافشاری من بر اهمیت سلامت زبان شعر، دو دلیل عمده دارد: الف) وفور مشکلات زبانی (به عنوان ناقض یکی از اوّلیات هنر شاعری به مثابه‌ی هنری کلامی؛ حتّی اولویت‌مندتر از سلامت موسیقاییِ شعر) در اکثر شعرهایی که مطالعه می‌کنم. ب) قابلیت نگاه روادارانه به انواع و گونه‌های مختلف شعر با سلایق گوناگون به شرط سلامت زبان آن‌ها. و این فقره‌ی دوم، یعنی این‌که سابقه‌ی شعر کهن و نوِ فارسی، به مخاطبان بی‌تعصّب اجازه می‌دهد که هر نوع شعری را به رسمیت بشناسند و آن را در ذیل یکی از انواع تکراری یا نوآفریده‌ی شعر فارسی، شعر بدانند؛ تنها به شرط این‌که دستِ‌کم زبان سالمی داشته باشد. واضح‌تر بگویم؛ مثلاً ما به حکمِ این‌که در تاریخ شعر فارسی، نمونه‌هایی از مثنوی‌های کاملاً رواییِ فاقدِ خیال و عاطفه سراغ داریم که «شعر» نامیده شده و در ذیل مبحث شعر، به رسمیت شناخته شده و پذیرفته شده‌اند، می‌توانیم با احراز حدّاقلّی از سلامت زبان، خود را مجاز به «نوعی از شعر» دانستن چنین متونی بدانیم.
در بخش «الف»، عرض کردم که بیشترِ شعرهایی که برای مطالعه یا نقد با آن‌ها روبه‌رو شده‌ام، واجد مشکلاتِ زبانی بوده‌اند؛ این نکته، هم اولویت و فوریتِ شناسایی و ارزیابی و نقد و اصلاح چنین مشکلاتی را برای من به عنوان مخاطب جدّی شعر، یا منتقد آن ایجاب می‌نموده، و هم دست‌مایه‌ی خوبی برای نوشتن از مشکلاتِ کلانِ شعر ـ مخصوصاً شعر امروز ـ به شمار می‌رفته است. امّا اگر شعری مانند غزل خانم بیگی‌فر پیدا شود که نتوان ایراد عمده‌ای بر زبان آن گرفت، چه باید کرد؟! بله، زبان غزل خانم بیگی‌فر، خوش‌بختانه زبان سالم و پیراسته‌ای‌ست. غیر از مباحثی عمومی‌تر مانند تعقید و...، سلامت زبان یک شعر را از توانایی شاعرش در هنگامه‌ی بار کشیدن و کار کشیدن از تنفّس‌گاه‌های واژگانی می‌توان فهمید؛ از میزان استحکام جای پای کلمات در مورد واژه‌هایی که شاعر، حقّ انتخاب و نقش بیشتری در مورد تجویز حضورشان در شعر بازی کرده است؛ مثلاً در این غزل، «انگار» در سطر نخست، و «سخت» در بیت دوم از این دست کلمات‌اند که اگر زیرکی شاعر نبود، ممکن بود با واژگان نابه‌جای دیگری جای‌گزین شوند. با این حال، با وجود توفیق و کمال‌یافتگی زبان این غزل، من با وسواسی بیمارگونه هنوز به این می‌اندیشم که آیا نمی‌شد واژه‌ی بهتری با کارکرد کارآمدتر به جای «تمام» در سطر دوم تعبیه کرد؟ و با وجود وقوف بر بن‌مایه‌ی «تندیسِ زیبایی»، می‌اندیشم که آیا حضور «برف‌پیکر» در آن میانه از تأثیرگذاری آن ترکیب اساسی نکاسته است؟
بگذریم... برگردیم به پرسش نخستین این یادداشت. خوب است که از میانه‌های همین یادداشت، یاری بگیرم و ضمن تأکید مجدّد، مقدمتاً عرض کنم که ذهنیت مخاطب فارسی‌زبان از سابقه‌ی شعر فارسی و گونه‌های بسیار متنوعش، بسیاری از گونه‌های شعری را قابل قبول کرده است. ما در دوره‌های گوناگون شعر فارسی، اشعاری داشته‌ایم که صرفاً بر توصیف اُبژه‌های بیرون از وجودِ شاعر مبتنی بوده‌اند. همین‌طور داستان‌های منظومی که با وجود برخورداری از کم‌ترین مایه‌های خیال، شعر نامیده شده‌اند. قدیمی‌ترین کسانی که از فلسفه‌ی شعر و بنیان‌های نظری آن سخن گفته‌اند، یعنی حکمای یونانی، از دیرباز، شعر را هم مانند دیگر هنرها بر پایه‌ی «محاکات» تفسیر کرده‌اند؛ چه از نوع افلاتونی‌اش یعنی شبیه‌سازی وجود متکامل مثُلی، و چه از نوع ارسطویی‌اش به معنای تقلید از جهان خارج. بلی، پایه‌ی آغازین شعر، ممکن است در نگاه نخست، در بیرون از شاعر به نظر برسد. ...شاعر منظره‌ای را در بیرون از خویشتن می‌بیند و تلنگری روحی می‌خورد و شعر آغاز می‌شود. نکته این‌جاست که اگر بخواهیم بسیار دقیق و سخت‌گیرانه به ماجرا بنگریم، این همه‌ی ماجرا (در بیرون از وجود شاعر) نیست؛ در واقع، از اهمیت و چرایی شکل‌گیری آن تلنگر درونی نباید غافل شد. حقیقتِ ماجرا این است که شعر، اگر صرفاً بر مبنای توصیف عناصر خارج از وجود شاعر شکل بگیرد، و اگر شاعر در شعرش حضور نداشته باشد، آن شعر هنوز به مرحله‌ی آغازین شاعرانگی نرسیده است. آغاز شعر، جایی‌ست که هرآنچه که بیرونی‌ست، با وجه شبهی روشن یا مبهم، دستِ کم در نزد خود شاعر، بر دنیای درون شاعر منطبق می‌شود و ناگهان، این‌همانی‌یی شکل می‌گیرد. این البته تنها آغاز شعر است؛ جرقّه‌ی نخستینِ شکل‌گیریِ آن؛ و با تکامل و ساختارمندی و پایان‌پذیریِ مشروطش هنوز فاصله دارد. امّا همین نکته تا همین‌جا هم راه‌گشای ما خواهد بود تا تلقّی درست و دقیقی لااقل از آغاز فرآیند تولید شعر کسب کنیم. چیزی که شعر خانم بیگی‌فر را وارد مرحله‌ی شاعرانگی کرده، دقیقاً مبتنی بر همین معناست؛ پیوند خجسته‌ی دو رکن این شعر، یعنی موضوع و شخصیت محوری آن (کوه) با ردیف شعر (که در واقع نماینده‌ی حضور شاعر در شعر و نقطه‌ی تلاقی دست‌مایه‌های درونی و بیرونی شعر است)، آغاز شاعرانگی این شعر را کلید زده است. اگر با یک دست، جلوی یکی از چشم‌های نظاره‌گرمان را بگیریم و با چشم دیگر، شعر را بدون توصیفات کوه‌محورش بنگریم، آنچه که باقی می‌ماند، درست همین انعکاسات بیرون در درون‌اند؛ پنجره‌های این متن به جهانِ شاعرانگی...

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.