3 اثر با سه اشکال متفاوت




عنوان مجموعه اشعار : زخم شب
شاعر : محمد یاسین


عنوان شعر اول : مردمان بی عشق

زاییده واژه های پیاده
میان زلاله های شعر
و قافیه ای که جستجو میکنم
میان زباله های شهر
مثل نوزادی
پس افتاده از مردمان بی عشق
تنیده پیچک خشم
تاری بر تارک من
تا بیخ زمین
گزیده عقرب شوم سکوت
از پیشانی باد تا قعر زمان
و من هنوز دلتنگ واژه ای گمشده ام
قافیه ای ویلان شده در دل شب
دریده سینه ام را فریاد:
هان ای قاضیان این اعدام!!
جنینی پیداست
لای وجدان ترک خورده ی شهر


عنوان شعر دوم : شبنم

باز آهسته دلم می گیرد
نرم و پیو‌سته دلم می گیرد
باز آهسته تر از شبنمِ لغزنده دلم می گیرد
گوشه ای افتاده اشک شفاف زمین
خبر از شیونِ یک کوه به بالین خداست
شده لبریز از شب
تشت نارنجی احساس در این تاریکی
((چه کسی باور کرد))
حجم تنهایی را
یا بلندای غم چلچله را
و چه آهسته غم انگیز ترین ژاله ی صبح
رو اندوه دلم می بارد

عنوان شعر سوم :پرواز

تو می بینی
پرنده ای که
ناشیانه حاشیه را
به آشیانه ترجیح می دهد.
دیدی امّا
مراقب باش،
اصالت روحت را.
مراقب باش
طعمه ی روحت را.
بدان طَمَع،
دانه
دانه
تو را
پای حاشیه خواهد کشاند.
بدان،
هر دانه پَری از مرگ و
هر پر، بی پرت خواهد کرد،
زنده زنده،
تا سقوطِ پرواز.
آنگاه
مرگ که بال و پر گرفت،
پرواز یادت می آید.
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
از آقای محمد یاسین، 33 ساله، از اردبیل، سه اثر به دستم رسیده با نام‌های «مردمان بی‌عشق»، «شبنم»، «پرواز» که اولی و سومی به شیوه‌ی شعر سپید و دومی به شیوه‌ی شعر نیمایی است.
کنایه، خود را سرتر و برتر از هر ویژگی دیگر شعری در شعر نخست نشان می‌دهد. بی‌شک استفاده از همه‌ی ظرفیت‌ها و ظرافت‌هایی که شاعر را به‌سمت بهتر و برترشدنِ شعر پیش ببرد طبعا ارزشمند و قابل استفاده است؛ اما کنایه‌آمیزبودن سخن یا معماگونه‌بودن سخن یا‌ طرح معما در شعر، با استفاده‌ی بهینه از شعر فرق می‌کند. آنچه من در شعر نخست همچون اغلب اشعار امروزی می‌بینم، بیشتر طرح معماست. شاید معمای چندان سختی نباشد و من به‌عنوان منتقد بتوانم سطر به سطر آن را معنا و تفسیر کنم؛ ولی فایده‌ی این کار در چیست، وقتی حتی پس از درک مفاهیم این شعر کنایی، چیزی عاید منِ مخاطب نمی‌شود و هیچ لذتی از آن نمی‌برم؟ شاید به این دلیل که شعر، سخت و پیچیده‌کردن معانی نیست، بلکه شاید آسان‌کردن مفاهیم و معانی است. به‌نظر من، حرف فراتر از این حرف‌هاست؛ زیرا هنر و شعر در پی خلق و کشف هستند و این دو با فلسفه‌ی زیبایی‌شناسی، و با قیمت یا قیمتی‌ترشدن معانی و مفاهیم و این‌گونه مسایل سر و کار دارد. این‌جاست که فرم و ساختار هنر و شعر اهمیت اصلی و یگانه‌ی خود را آشکار می‌کند؛ زیرا فرم و ساختار شعر در زیباتر و بهتر و قیمتی‌تر شدن و حتی گاه دیگرگونه‌شدن معانی و مفاهیم دخالت دارد و...
اما در شعر یک آقای محمد یاسین، محتوا هر دم به یک‌سو می‌رود و سطرهای از یکدیگر حمایت نمی‌کنند و به هم کمک نمی‌رسانند:
«زاییده واژه‌های پیاده
میان زباله‌های شهر
مثل نوزادی
پس‌افتاده از مردمان بی‌عشق
تنیده پیچک خشم
میان زلاله‌های شعر
و قافیه‌ای که جستجو می‌کنم
تاری بر تارک من
تا بیخ زمین
گزیده عقرب شوم سکوت
از پیشانی باد تا قعر زمان
و من هنوز دلتنگ واژه‌ای گمشده‌ام
قافیه‌ای ویلان‌شده در دل شب
دریده سینه‌ام را فریاد:
هان ای قاضیان این اعدام!!
جنینی پیداست
لای وجدان ترک‌خورده‌ی شهر.»
شاید اگر شاعر روی «نوزاد» و «مردمان بی‌عشق» «قافیه‌ای گمشده» و ... تمرکز می‌کرد، حداقل به یک ساختار معنوی و یا به محتوایی منسجم می‌رسید.
نمی‌دانم چرا دوستان شاعر فکر می‌کنند که پیچیده‌گویی و پراکنده‌گویی جزو ذات شعر نو است؟ شما به آخرین شعرهای نیما یوشیج که از ساختارمندترین و مدرن‌ترین شعرهای اوست و در دوران تکامل شاعری او سروده شده‌اند بنگرید، درخواهید یافت که شعرش روشنی و وضوح بیشتر پیدا می‌کند؛ مثل همین شعر «تو را من چشم در راهم...». شاید تعابیر و تشبیهات و استعاره‌ها و دیگر ظرافت‌ها شعری نیما از روی تازگی و نو بودن کمی دور و پیچیده به‌نظر آید؛ اما کمی دقت، ما را از این تصور دور می‌کند. زیرا وقتی می‌گوید «تو مرا به یاد می‌آوری آن‌هنگام که پیچک دور سرو کوهی دام می‌تند و...» یا وقتی «جاده را به مارهای مرده» تشبیه می‌کند. یعنی این حرف‌های کنایه نیست، اصل حرفش چیز دیگری است، می‌خواهد از دوری، انتظار و چشم‌به‌راهی تصویری دیگر و مدرن و امروزی ارائه دهد. اگرچه هر حرفی و سخنی در خود منظوری دارد و کنایه از چیزی است؛ اما وقتی این امر گنگ و دور از ذهن می‌شود، پسندیده نیست.
شعر دوم معماگونه نیست؛ اما سطر به سطرش یا دچار نارسایی کلام است یا کم‌جان بودن آن. این‌که بگوییم: «باز آهسته دلم می‌گیرد»
یعنی چه؛ «دلگیری آهسته چه جور دلگرفتنی می‌تواند باشد یا نرم...». البته می‌شود که «پیوسته دل آدم بگیرد»؛ اما که چی؟ بعد «دلگیری آهسته‌تر از شبنم لغزند» دیگر چه‌جور دلگیری است؟! تناسبی در این‌گونه تشیبیات نیست؛ تناسبی بین «دلگیری» و «شبنم» «لغزندگی»! حلقه‌ی اتصال بین‌شان چه چیزی است؟ همه‌ی سطرها این شعرمشکلاتی از این دست دارند:
«باز آهسته دلم می‌گیرد
نرم و پیو‌سته دلم می‌گیرد
باز آهسته‌تر از شبنمِ لغزنده دلم می‌گیرد
گوشه‌ای افتاده/ اشک شفاف زمین
خبر از شیونِ یک کوه به بالین خداست...»
در اثر سوم که دیگر از آن کنایه هم خبری نیست؛ اثر تا حد یک نثر و حرف معمولی سقوط می‌کند؛ اگرچه سعی دارد با دو کلمه‌ی «ناشیانه» و «آشیانه»، به اثر وجهی شاعرانه دهد:
«تو می‌بینی
پرنده‌ای که
ناشیانه حاشیه را
به آشیانه ترجیح می‌دهد.
دیدی امّا
مراقب باش،
اصالت روحت را.
مراقب باش
طعمه‌ی روحت را.
بدان طَمَع،
دانه
دانه
تو را
پای حاشیه خواهد کشاند...
با آرزوی توفیق برای آقای محمد یاسین. امیدوارم از حرف‌های من ناامید نشوید و دیگر آثارتان متفاوت باشد.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.