در انحصار موضوع




عنوان مجموعه اشعار : حجاب و عفاف1
شاعر : وحیده احمدی


عنوان شعر اول : 1
حالت انگاری که اصلا خوب نیست حرف هایت بوی هذیان می دهد

پنجره وا کن هوایی تازه کن سنگ هم در این هوا جان می دهد

چشم وا کن خوب زن ها را ببین؛ دختران و همسران و مادران

هر کدامش مثل گل در باغچه، خاک هاشان عطر باران می دهد

آفتاب و ماهتاب اند این زنان، روشنی بخش اند و دور از دسترس

هر کدامش چرخ می گرداند و آب تازه دست دوران می دهد

آن که گُل می خوانی اش، کو خانه اش؟ کوه و دشت و باغ و گلدان بی خبر

باد اما با اشاره کو به کو آدرس هایی پریشان می دهد

خانه اش مرداب همپای لجن، هر چه می چرخد فروتر می رود

پس چرا این قدر روی صحنه ها بی هراس از مرگ جولان می دهد

بهتر از زن های دیگر خوانده ایش افتخارش چیست؟ ها؟ عریان شدن؟

اینکه اذن هرزگی را روز و شب خیرخواهانه به مردان می دهد؟

اینکه ارزش های خود را بی دریغ فرش راه بی بهایان کرده است؟

شاید ارزانش به دست آورده است آبرویی را که ارزان می دهد

باز آغازش نکن در سطرها بعد ِ نقطه یا تعجب یا سؤال

او خودش با نقطه چینی می رسد قصه اش را باز پایان می دهد


وحیده احمدی

عنوان شعر دوم : 2
چشم های تو عاشق نورند دوست دارند رو به ماه کنند

حیف این چشم های زیبا نیست که به این صحنه ها نگاه کنند؟

خیره خیره نشانده ای پای صحنه های سخیف و بی عصمت

چشم هایت ولی نمی خواهند که به این راحتی گناه کنند

باغ ها را یکی یکی دیده اند، حالشان را درست پرسیده اند

پس چرا پیش هرزه ها باید عمر بالنده را تباه کنند؟

چشم های تو آسمان دیده اند، مثل گنجشک ها جهان دیده اند

پس چرا دست بسته آوردی که به فرمانت اشتباه کنند؟

کنترل را بگیر در دستت، صفحه را محو و روسیاهش کن

قبل از آنی که با پلیدی شان، روزگار تو را سیاه کنند

رو بگردان به سمت آیینه، چشم واکن به چهره مادر

حق چشمان توست هر لحظه که به روی خدا نگاه کنند

تا به محراب غنچه راهی نیست. چشم ها را ببر تماشا کن

آنقَدَر آیه های زیبا هست که ببینند و قبله گاه کنند


وحیده احمدی

عنوان شعر سوم : 3
ایستاده رو به رویت با تفاخر با غرور

دست ها روی کمر، لبخند کمرنگی به زور

عکس می گیری از این بی ریشه این بی برگ و بار؟

چشم گلهای جهان روشن! بلا از غنچه دور

چشم تا برداری از او، از جهان خط می خورد

خورده با این دکمه های دوربین، تیک حضور

مثل گرد و خاک ها در سایه ها پنهان شده است

پنجره وا کن. غبارش را ببین در زیر نور

عکس او را می کنی ظاهر؟ نمی دانی خودش

پشت آرایش کماکان مانده بی اذن ظهور

طعمه جلدِ فریبِ نشریات زرد رنگ

صید فرش قرمز آمد با دو پای خود به تور

این شکارت بود استاد شکار لحظه ها؟

خمره ای با ادعای جام زیبای بلور

وحیده احمدی
نقد این شعر از : رحمت اله رسولی مقدم
سرکار خانم وحیده احمدی؛ سلام!
به‌عنوان یک مخاطب شعر، وقتی سراینده‌ای را می‌بینم که با وجود سختی‌ها و شلوغی‌های زندگی امروز، این‌قدر برای شعر وقت می‌گذارد و پی‌گیر آن می‌شود، خیلی خوشحال می‌شوم. من به لحاظ کمیت، این فراوانی را برای سرودن و به نقد گذاشتن شعر، تشویق می‌کنم. نیز معتقدم که اگر کیفیت کار، به نسبتی قابل قبول ارتقاء داده شود، نتیجه‌ی مطلوبی حاصل می‌شود.  این افزایش کیفیت، باید در حد رسیدن زبان شما به سطح استاندارد باشد.
اگر ما قرار است راجع به حجاب و عفاف حرف بزنیم، باید قادر باشیم حرفی را بزنیم که دیگران تاکنون از آن زاویه به آن نگاه نکرده‌اند. یکی از دلایل مهم این ناموفقی، همین موضوعی نوشتن شعر است. موضوعیت واحد در شعر، مخصوصا برای کسانی که زیر و بم‌های شعر را هنوز به‌طور کامل تجربه نکرده‌اند، محدودیت می‌آورد. شما اگر می‌خواهید چنین کاری کنید، باید طوری از مزیت‌ها و آسیب‌ها با زبان شعر حرف بزنید، که مخاطب پس از برداشتن لایه‌ها و حجاب‌هایی که شما روی مضمون گذاشته‌اید، به جایی برسد که بفهمد معنی مکتوم در آن زیر، عفاف است. نه اینکه از اول به مخاطب بگوییم ما می‌خواهیم در مورد حجاب حرف بزنیم. یعنی این از شگردهای شاعری‌ست که دست ما از ابتدا برای مخاطب رو نباشد.
《چه》 گفتن ما هم به همین اندازه حیاتی‌ست و ما ملزم می‌شویم به گفتن حرفی محکم و تاثیرگذار و بنیادین. مثلا شاعری که برعکس ما فکر می‌کند که زیبایی‌ها برای پوشیدن نیست و برای دیدن است، می‌گوید: 《چشم مخصوص تماشاست، اگر بگذارند》! این مصرع را برای مثال آوردم که اگر ما قرار است در مقابل این سخن، سخنی بیاوریم که بگوییم نه‌خیر، پوشیده بودن و محجوب بودن، بایسته‌ و شایسته‌تر است، باید شعر قدرتمندتری نیز داشته باشیم.
در بیت اول شعر اول، شما دارید به کسی که موافق بی‌حجابی‌ست، می‌گویید که داری هذیان می‌گویی؛ پنجره را باز کن و هوای تازه را نفس بکش! این یک شروع ناموفق است، چرا؟ چون اولا شما چیزی با ویژگی خفه‌کننده و دید بسته، برای آن تفکر آن شخص، ترسیم نکرده‌اید. ثانیا، با توجه به اینکه شاعرانی پیش از این، ماندن زیر چادر حجاب را به معنی خفگی استعمال کرده‌اند، این تصویر شما برای اینکه بگویید نه خفگی در فکر شما صورت می‌گیرد و نه در زیر لباس و حجاب، کافی و مناسب نیست.
در بیت بعد، ارتباط عمودی با روایتی که از ابتدا شروع کرده‌اید، شکل نمی‌گیرد. در مصرع اول این بیت، تتابع اضافات شکل گرفته است. چون مادران و همسران و دختران، برشمردن تعدادی از یک قشر است که عمومیت دارند و مثلا می‌توانید جای یک‌کدامش بگویید خواهران، و معنی اصلا تغییر نکند. در مصرع دوم، تحمیل وزنی سبب می‌شود که یک جمله‌ی ناقص داشته باشید: 《خاک‌هاشان عطر باران می‌دهد》. ما 《بوی عطر دادن》 داریم به‌اصطلاح، اما 《عطر دادن》نداریم.
بیت بعدی، تلاش خوبی کرده‌اید برای ربط دادن دوران به  چرخش. اما این یک تلاش ناموفق است، چون تصویر نهایی درست از آب درنیامده است. چون 《آب دست کسی دادن》، ارتباط دندان‌گیری با روشنی‌بخشی آفتاب و ماهتاب، برقرار نمی‌کند.
در بیت بعد، مخاطب نمی‌تواند متوجه بشود که باد قرار است به چه کسی آدرس بدهد؟ اگر خانه‌ی گل، کوه و دشت و باغ و گلدان است، پس آدرس غلط دادن، تقصیر باد نیست. وانگهی، ترکیب《آدرس پریشان》ترکیب دلچسبی نیست به‌جای ترکیب معروف 《آدرس غلط》.
در بیت بعد که شما می‌خواهید آدرس بدهید، به لحاظ زبانی پرداخت خوبی نداشته‌اید. 《مرداب هم‌پای لجن》یک تصویر ایده‌آل نیست. و برای رفتن در باتلاق، هم دست‌ و پا زدن مرسوم است نه چرخیدن. خانم احمدی؛ این جزئیات، تفاوت‌ را بین یک شعر خوب و یک شعر متوسط، رقم می‌زنند!
در بیت بعد،《افتخارش چیست؟ ها؟ عریان شدن؟》گرچه باز اتفاق شاعرانه‌ای در آن نمی‌بینیم، اما یک پالس مثبت در آن وجود دارد به نام تجربه‌ورزی. تجربه‌ی استفاده از زبان روزمره در یک شعر کلاسیک، برای من معنی خوبی می‌دهد.
در بیت بعد، فرش پهن کردن در راه، یک معنی مثبت می‌دهد از یک حس خوب، و نمی‌تواند آن‌قدر منفی جلوه کند که شما خواسته‌اید به معنی زیر پا گذاشتن ارزش‌ها قلمداد شود.
در بیت پایانی هم باید توجه داشته باشید که اسم علائم نگارشی در آن تتابع، باید چنین باشد: نقطه یا علامت تعجب یا علامت سوال. و اینکه وزن شعر مجبورمان کند که به جای‌ دو تای آخر بگوییم تعجب و سوال، باعث نارسایی و لکنت و ضعف تالیف می‌شود.
در شعر دوم، لطیف‌تر و محسوس‌تر روایت را شروع می‌کنید، ولی در همان ابتدا سوالی که به ذهن می‌رسد این است که ما به‌عنوان گوینده‌ی سخن، نمی‌توانیم به کسی که داریم خطاب به او حرف می‌زنیم، بگویم که چشم‌های تو چه چیزی را دوست دارند و چه چیزی را دوست ندارند. این اشکال در مصرع اول وجود دارد و مخاطب، بیشتر احساس دخالت می‌کند. البته که همین رنگ و بوی دخالت، در مصرع دوم بیت دوم هم وجود دارد. دیگر اینکه در بیت دوم، وقتی می‌گویید 《این صحنه‌ها》 باید مرجع این ضمیر را نیز مشخص کنید. شعر امروز مثل شعر قدیم نیست که کلی‌گویی کنیم. باید با جزئیات بیشتری حرف بزنیم. چرا؟ چون نوع شعر روایی‌ست و در روایت، جزئیات باید مشخص‌تر باشند. مخاطب می‌گوید که: کدام صحنه‌ها؟! یک مورد دیگر هم که در این بیت وجود دارد، این است که تمرین کنید که از تتابع اضافات بپرهیزید. وقتی در یک شعر، چند چیز را برمی‌شمریم تا پایان مصرع، و اگر یک‌کدامش هم کافی باشد، منجر به تتابع اضافات می‌شود. سخیف و بی‌عصمت، پشت سر هم این نقص را رقم زده‌اند.
در دو بیت بعدی، 《دیده‌اند و پرسیده‌اند》از وزن خارج می‌شوند. اگر هم بخواهیم 《دیدند و پرسیدند》بخوانیم، حالا محاوره و شکسته می‌گیرد و منجر به نقص دیگری می‌شود. البته یک نکته‌ی مثبت از نظر من این است که تعهد شما به محتوای مدنظرتان، باعث این لغزش وزنی شده است. همین‌طور، جهان‌دیده، ویژگی مناسبی برای گنجشک نخواهد بود. مورد دیگری که هست این است که نحو جمله‌ی《پس چرا دست‌بسته آوردی》مشکل دارد. چه چیزی یا چه کسی را دست‌بسته آوردی؟ لابد باید می‌گفتید 《دست‌بسته آوردی‌شان》، اما وزن این اجازه را نمی‌دهد.
در بیت بعد، شما از کنترل حرف می‌زنید و چون معنی یک صفحه‌ی دیجیتال مثل تلویزیون و ماهواره، به ذهن متبادر می‌شود، باید این را قبلا از خودتان بپرسید که با چه مقدمه‌ای این صفحه‌ی تلویزیون و کنترل را می‌خواهم وارد روایت کنم؟! پس ما برای حضور یا عدم حضور هر عنصری در متن‌مان، باید دلایل و نشانگانی مشخص کرده باشیم. محو و روسیاه هم همان حالت تتابع اضافات را دارد. من البته در گوشه‌ای از تخاطب با شعر شما نشسته‌ام که تلاش‌تان برای استفاده از 《روسیاه》را با کنایه و ایهامش دریابم.
در بیت بعد، آن حضور ناگهانی عناصر که به کار لطمه وارد می‌کند، با حضور 《مادر》، اتفاق می‌افتد. چون ضرورت متنی برای نگریستن به چهره‌ی مادر به عنوان آینه‌ی چهره‌ی خدا وجود ندارد که ما را برحذر بدارد از آن عمل قبیح.
و سرانجام در بیت آخر، محراب غنچه ترکیب خوبی‌ست، اما این ترکیب خوب، در نامفهومی مصرع آخر، باطل شده است. در مصرع اول نیز یک حشو وجود دارد. 《تا به محراب غنچه》 در واقع می‌توانست 《تا محراب غنچه》باشد و آن 《به》اضافه است.
و در بیت اول شعر سوم، تفاخر و غرور، به‌خودی خود نمی‌توانند ویژگی‌های بدی باشند که شما از آن‌ها برای ترسیم یک چهره‌ی ناپسند از یک دختر بی‌حجاب نگاشته‌اید. می‌گویم دختر، چون شما در این سه شعر، درمورد حجاب خانم‌ها حرف زده‌اید. از دست روی کمر و لبخند کمرنگ، نیز معنی ناپسند و قبیحی از آن‌ها در این فضایی که استفاده کرده‌اید، برداشت نمی‌شود. پس عملا در این بیت، در ترسیم چهره‌ی پلیدی از بی‌حجابی، ناموفق بوده‌اید.
در بیت بعد، بی‌برگ و باری شاید بتواند تعبیری قابل قبول از نگاه شما به این موضوع باشد، اما بی‌ریشگی، قبل از آن‌که در نقش مراعات‌ نظیر قرار بگیرد، نقش فحاشی آن در زبان روزمره‌ی جامعه، پررنگ‌تر است.
در بیت بعدی با وجود اینکه انتظار شما را برای یک خروجی شاعرانه برآورده نکرده است، دکمه‌ی دوربین و تیک حضور و تثاکیز نوجویانه‌ای از این دست وجود دارند، که به نططر من، مزیتی برای زیستن خود امروزمان محسوب می‌شوند. باز در همین‌جا، 《این》در《این دکمه‌های دوربین》، به ضرورت وزن آمده است و همان 《دکمه‌های دوربین》کافی‌ست.
ضعف بیت بعد، خروج از روایت و وارد شدن به خرده‌روایتی‌ست که بیت‌محوری نام دارد و نمی‌تواند بخشی از بدنه‌ی روایت کلان شما باشد.
در بیت بعد نیز کوشش شما برای پیوند زدن ظاهر کردن عکس و پوشیده بودن سوم‌شخص روایت از فرط آرایش غلیظ، به چشم می‌آید؛ یک کوشش نافرجام.
همین‌طور در بیت بعد، تناظر بین رنگ‌های زرد و سرخ انجام شده است، اما منظورتان از فرش قرمز، نامشخص است، چون این فرش قرمز مشخص نیست که مربوط به چه مکانی است. دیگر اینکه اگر می‌گفتید نشریات زرد، خیلی معنای محکم‌تری داشت به نسبت نشریات زرد‌رنگ! ببینید که یک کلمه کم و زیاد، چطور یک بیت را از بالا به پایین می‌کشد؟!
و در نهایت بیت آخر که باز اگرچه ناموفق است، اما اصطلاح《 شکار لحظه‌ها》در آن، در کنار مواردی در بیت‌هاق قبل، مثل 《دکمه‌ی دوربین》 و 《ظاهر کردن عکس》، 《عکس جلد نشریات》 و مواردی از این قبیل، نشان از تلاش شما برای حفظ هارمونی و ارتباط متن از آغاز تا انجام دارد. می‌دانم که با ممارست و تمرین بی‌وقفه، بالاخره مهارت رساندن این مناسبات و جملات و تعابیر را به شعریت، به‌دست خواهید آورد. من خیلی بیشتر از این، برای شما نکاتی نوشته‌ بودم که به‌دلیل طولانی شدن نقد، آن‌ها را برداشتم و امیدوارم که در نوبت‌های بعد، با هم در مورد آن‌ها حرف بزنیم. موفق باشید!

منتقد : رحمت اله رسولی مقدم

متولد ۵ خرداد ۶۹ یاسوج؛ شاعر و ویراستار؛ تحصیلات کارشناسی ارشد ارزیابی و آمایش سرزمین



دیدگاه ها - ۳
رحمت اله رسولی مقدم » سه شنبه 01 تیر 1400
منتقد شعر
سلام وقت شما هم به‌خیر مناسفانه از ورد پاک کردم. ولی خب چون مواردی هستند که در شعرهای دیگرتان هم احتمالا تکرار خواهند شد، دفعات بعد از قلم نخواهند افتاد ان‌شاءالله. موفق باشید.
وحیده احمدی » چهارشنبه 02 تیر 1400
تشکر
وحیده احمدی » سه شنبه 01 تیر 1400
سلام و وقت بخیر. ممنون از نقدتان. خیلی استفاده کردم.امیدوارم بتونم در اشعار بعدی ام به کار ببرم.خوشحال میشم موارد دیگر را هم اگر صلاح می دانید برایم بفرستید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.