كيمياي كلمه / ارمغان بهداروند



معتقدم الصاق حتي يك كلمه به دفتر شعر، شكلي از بيهودگي است و همين بيهوده، دريافت زيباي‌هاي احتمالي متن را به تاخير می‌اندازد كه هر چه پيش روي ما به هيئت كلمه است، همان است كه هست و عزت و عقوبت هيچ شعري به پيش‌نوشته‌اي، زياد و كم نمی‌­شود. هنرمند تكليفي جز نوشناسي جان و جهان ندارد. اوست كه ناديده­‌‌ها را مي‌بيند و ديگران به ديدن اين اعجاز دعوت مي‌­كند. نوشتن در روزگاري كه مخاطبش به هزار و يك دليل معلول است، خودآزاري است، اما به ننوشتن، اين درد درمان نمي‌شود. به گمان من، شعر، نوشداروي رويينه‌تني است و شاعر به كيمياي كلمه، از خودآزاري به ديگردوستي اوج مي‌گيرد. شاعر، شادمان است اگر رنجي مي‌برد، اگر دردي می‌كشد، اگر آهي سر مي‌دهد، از رنج ديگران كم كرده است. شعر اگر در چيدمان جهان فكري مخاطب، سهمي دارد نه از آن روست كه شاعر، قول‌هاي زيبايي صادر مي‌كند و كلمات را به مثابه‌ي مواد مخدر در جان و جهانش تزريق مي‌كند، بلكه محصول هم‌جهاني شاعر با مخاطبان است و همين قرابت است كه مجوز اشتراك فكري و التذاذ را ممكن مي‌نمايد. در اين سال‌ها به اين نتيجه رسيده‌ام كه انگار شاعران ما پس از دهه‌ها سرگرداني در سانتي‌مانتاليسم ادبي، قبول كرده‌اند كه بايد چند قدم دورتر از خويش را هم ببيند و درك كنند. اين بيرون از زدن خويش البته بايد به مراقبت صورت گيرد تا به درد كليشه شدن و روزمرگي مبتلا نگردد. نكته‌ي ديگري كه بايد به آن توجه شود، اصلاح تصوري است كه شعر اجتماعي را عاري از هر مفهومي به غير از اجتماع مي‌داند. الزاماً اگر شعر منحصراً به مصايب و معضلات جامعه بپردازد اجتماعي نيست بلكه شعري كه در ذات خود جامعه‌محور است مي‌تواند مشمول اين عنوان باشد. اين موضوع از آن جا ناشي مي‌شود كه اگر رنجي، از اصالت برخوردار باشد به خودي خود مي‌تواند رنجي عمومي باشد و از سطح چه كنم چه كنم‌هاي شخصي به رنجي اجتماعي تعالي پيدا كند. نهاد ادبيات، نهاد سياره‌گوني است كه در گردش­ وضعي خويش هم از محيط اثر مي‌پذيرد و هم محيط را دچار تأثير می‌كند. پس اين نهاد، ناگزير در چرخه‌ي وجودي خويش، همواره در حال فروپاشي و نوزايي است. در شعر شاعران به عنوان شهروندان اين نهاد اجتماعي، همواره شاهد فروپاشي و نوزايي هستيم. در اين دگرديسي آن چه كه مي‌تواند شاعر را از فروپاشي به نوزايي سوق دهد، تحرك ادبي و دستمايه‌ي مطالعاتي اوست كه در پوست‌اندازي‌ها، خود را به نمايش مي‌گذارد. از اين روست كه با مطالعه‌ي پيشينه­‌ی شعر فارسي، به ويژه، تاريخ يكصد سال اخير متوجه‌ي حجم قابل توجه فروپاشي‌ها و زوال شاعراني است كه نتوانستند با زمان‌آگاهي و ابتكار، لااقل در موقعيت پيشين خويش باقي بمانند و دچار فرسايش‌هاي وضعي نشوند. شك ندارم كه شاعران جوان امروز مي ­دانند، شعر امروز، جز از خویش گفتن و با دیگران گریستن نيست. چشم‌های ما در خیابان‌ها می‌چرخد و مي‌نويسد و این خیابان، مي‌تواند تهران، بدخشان، غزه، فرانسه، حلبچه و هر كجاي ديگر جهان باشد.




در تلگرام به اشتراک بگذارید
ارسال کننده مقاله : ارمغان بهداروند
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.