عشق‌ها و عاشقانه‌ها / محمد مستقیمی، راهی



عشق‌ها و عاشقانه‌ها

 

سال‌هاست که مضامین عشقی در ادبیات فارسی -البته آن‌هایی که در این مقال بر آنم به چالششان بکشم- مرا می‌آزارند. مضامینی که حاصل عدم شناخت مضمون‌پرداز از مقوله‌ی عشق است. گستره‌ی عشق که حجم بسیار بالایی از ادبیات ما را در نظم و نثر، شعر و داستان در بر دارد، چه عاشقانه‌های حقیقی چه مجازی یعنی مجموعه‌ی ادبیات عشقی و عرفانی که البته ادبیات عرفانی کم‌تر از ناشناختگی مقوله‌ی عشق آسیب دیده است و آن جا که آسیبی هست محصول خیال کسانی است که عارف نیستند بلکه عرفان بافته‌اند؛ گرچه اینان هم کم نیستند و گهگاهی این آفت دامن‌گیر بزرگان و مشاهیر این عرصه هم شده است برای مثال دو مورد از این حضرات را بررسی می‌کنیم:

نظامی و فخرالدین اسعد گرگانی، دو اثر منظوم عاشقانه از نظامی: لیلی و مجنون و خسرو و شیرین و یک اثر منظوم از فخرالدین اسعد گرگانی: ویس و رامین. در هر سه اثر معشوقه زنی است شوهردار و هر سه اثر هم منظومه‌ای است در قالب مثنوی و از شاهکارهای ادبیات فارسی. آیا تا به حال به این صرافت افتاده‌اید که چرا شهرت « ویس و رامین» به اندازه‌ی «لیلی و مجنون» و «خسرو و شیرین» نیست و شاید اگر افتاده باشید هم آن را به حساب توانایی بالاتر نظامی گذاشته و از تأمل بیشتر در این مقال دست برداشته‌اید. یادآور می‌شوم که شاعرانگی و مهارت فخرالدین اسعد گرگانی در آفرینش این اثر اگر برتر از نظامی نباشد کم‌تر نیست و چه بسا «ویس و رامین» از ابعادی بسیار زیباتر و لطیف‌تر از دو اثر مشهور نظامی است با زبانی روان، لطیف و پر احساس که ارتباط زبانی و عاطفیش با خواننده بسی مؤفق‌تر از نظامی است -پیشنهاد می‌کنم با این پیش‌فرض یک بار دیگر «ویس و رامین» را مطالعه کنید. حال ببینیم با این مقدمات چرا جایگاه ادبی و ارزشی «ویس و رامین» بسیار پایین‌تر از هر دو اثر نظامی یعنی: «لیلی و مجنون» و «خسرو و شیرین» است و این همان لطیفه‌ای ظریفه‌ایست که می‌خواهم آن را بشکافم و این دقیقه چیزی نیست جز شناخت نظامی از مقوله‌ی عشق و عدم شناخت فخرالدین اسعد گرگانی از آن. اشاره شد که در هر سه اثر معشوقه یک زن شوهردار است و در دو اثر نظامی رابطه‌ی بین معشوقه‌ی شوهردار با عاشقش, «عشق» است اما در اثر فخرالدین اسعد گرگانی رابطه عشق نیست که «هوس» است شما در آثار نظامی رابطه را رابطه‌ی دو روح می‌بینید و در «ویس و رامین» رابطه‌ی دو جسم. در منظومه‌ی «ویس و رامین» مشاهده‌ی می‌کنیم که «ویس» از بستر همسرش دزدانه خارج شده و خیانتکارانه از کاخ بیرون می‌آید و مثل یک «هر جایی» به آغوش «رامین» می‌خزد و شما هرگز و هیچ گاه چنین صحنه‌ای را در آثار نظامی نمی‌بینید چرا که در آثار نظامی «عشق» خمیرمایه‌ی اصلی منظومه‌هاست و در اثر فخرالدین اسعد گرگانی هوس جاری و ساری است و این است آن راز توفیق نظامی و شکست فخرالدین اسعد گرگانی. این شناخت و ناشناختگی از مقوله‌ی «عشق» از دیرباز تا کنون توفیق و شکست برای شاعران و نویسندگان ادبیات فارسی به ارمغان آورده است. این آسیب امروز با ادیبان معاصر دست به گریبان است و این عدم شناخت از مقوله‌ای که بسامد بالایی در حجم ادبی ما دارد؛ ویرانگریش از ابعادی گونه‌گون است تا آن جا که امروز عاشقانه‌های ادبیات دارند مترادف ادبیات اروتیکی می‌شوند تا حدی که شاهدیم اسطوره‌ی «گندم و سیب» که اسطوره‌ی «عصیان» است نیز دارد اسطوره‌ی عشق که چه عرض کنم اسطوره‌ی «هوس و شهوت» می‌شود و تا آن جا پیش می‌رود که کم‌کم «میوه‌ی ممنوعه» میوه‌ای است برای درمان ضعف قوه‌ی باء!!! فاجعه ؟؟؟

بر خود بایسته می‌بینم که برای درمان این بیماری، تا آن جا که در توان دارم «عشق» را بشناسانم و مقوله‌هایی را که با آن خلط می‌شوند معرفی کنم تا نظامی‌ها پرورده شوند نه فخرالدین اسعدها!!!

عشق چیست؟

انسان با سه احساس روبروست كه هیچ ارتباطی با هم ندارند ولی با هم اشتباه می‌شوند: عشق، مالكیّت و هوس(شهوت). این سه حس ، هم خاستگاه مختلفی دارند و هم ماهیّت متفاوت. ابتدا به معرّفی آن‌ها پرداخته و بعد به علل اختلاط آنها پی می‌بریم:

  1. عشق: خاستگاهی روانی دارد و در «منِ درونی» انسان ساری است. عشق با «منِ بیرونی» انسان كاری ندارد. با جسم انسان ارتباطی ندارد هر چه هست مربوط به روان انسان است
  2. مالكیّت: مالكیّت زیر مجموعه‌ی حبّ ذات است انسان دوست دارد مالك هر آنچه می‌پسندد باشد. این حس قوّت و نمودی تا حدّ حبّ ذات در انسان دارد.
  3. هوس(شهوت): هوس مربوط به جسم انسان است . حكمتی است خداوندی برای بقای نسل موجودات كه در تمام موجودات زنده وجود دارد. خدا در خلقت، بقای موجودات را بر انگیزه‌ای سوار كرده‌است كه بناچار همه به سراغش بروند و ناخواسته در بقای نوع خود عاملی مؤثر و اصلی باشند. اگر چنین نبود هیچ یك از موجودات در این باب نمی‌كوشید. و امّا چرا این سه حس در انسان با هم اشتباه می‌شوند؟ این سه شباهت‌هایی با هم دارند. دوست داشتن كه انگیزه‌ی اصلی هر سه است این اشتباه را به وجود می‌آورد. برای بیرون آمدن از این شبهه باید تفاوت‌ها را شناخت:
  1. عشق و مالكیّت: این دو پدیده تظاهری یكسان دارند، گرچه عشق مربوط به درون انسان است و به هیچ وجه ظاهر نمی‌شود ولی چون دوست داشتن در هر دو مشترك است خود انسان آن دو را مخلوط می‌كند. انسان دوست دارد كه وقتی عاشق كسی است او را مالك شود و همین جاست كه اختلاط این دو اتّفاق می‌افتد. عشق ارتباط روحی است(رابطه‌ی دو «منِ درونی» و حتی گاهی احساس یك «من») كه وصل و هجران در آن نیست. این ارتباط را هر لحظه كه اراده كنی اتّفاق می‌افتد نه بعد زمان در آن مطرح است نه بعد مكان، پس هجرانی وجود ندارد. عشق ارتباطی است با معشوق كه در درون انسان روی می‌دهد با هیچ نمودی در بیرون ولی مالكیّت ارتباطی بیرونی است. میلی است به تصاحب آنچه را كه دوست داری. در عشق حسادت و غیرت نیست. عاشق از این كه دیگران هم عاشق معشوق او باشند نه دچار حسادت می‌شود نه غیرتی می‌گردد تا آنجا كه خواهان این است كه همه عاشق معشوق او باشند.مثال: اگر زنی به شما بگوید كه من عاشق پدر شما هستم ، احساس خوبی به شما دست می‌دهد، نه غیرتی می‌شوید و نه حسادت می‌كنید ولی اگر مادر شما آن را بشنود زمین و زمان را به هم می‌دوزد. چرا؟ چون احساس شما نسبت به پدر عشق است و احساس مادرتان نسبت به او مالكیت. مالكیت انحصار طلب است. در اینجا باید اشاره كنم كه ازدواج را هم نباید با عشق اشتباه گرفت . ازدواج یك قرارداد اجتماعی است مثل یك شركت. زن و شوهر باید دو شریك خوب و مناسب باشند حالا می‌توانند عاشق همدیگر هم باشند. بارها دیده‌ایم عاشقانی را كه شركای مناسبی نبوده‌اند و شركتشان را منحل كرده‌اند در حالی كه همچنان عاشق یكدیگر باقی مانده‌اند و همچنین بسیارند كسانی كه عاشق یكدیگر نبوده‌اند و شركای خوبی در زندگی مشترك بوده‌اند و زندگی خوب و مؤفّقی داشته‌اند. پس معیار انتخاب همسر، عشق نیست گرچه زندگی عاشقانه در صورتی كه معیارهای شركت به طور كامل در نظر گرفته شود می‌تواند یك زندگی ایده‌آل باشد ولی باید توجّه كنیم كه تنها عشق برای زندگی كافی نیست. شركای خوبِ یك زندگی خوب، پس از مدتّی به الفت
    می‌رسند و اغلب به عشق، ولی عاشقان لزوماً شركای خوبی نیستند.
  2. تفاوت عشق و هوس: همان طور كه اشاره شد عشق نمود عینی ندارد آنچه كه خود را ظاهر می‌كند چه در نگاه و چه در كلام یا حواس دیگر مربوط به هوس است كه با جسم انسان ارتباط دارد و آنچه در جوامع بشری ممنوع می‌نماید هوس است عشق نیست من بارها گفته‌ام كه: من از همه‌ی شما عاشقترم و تا حالا هم كمیته مرا نگرفته‌است. اصلاً كدام مأمور منكرات می‌خواهد ارتباط روحی مرا تشخیص بدهد و بفهمد من عاشقم و بیاید مرا دستگیر كند. ارتباط منِ عاشق از نوع تله‌پاتی است كه هیچ دستگاه شنودی قادر به شنیدن آن نیست. دیگر این كه در هوس همیشه باید تمایل دو طرفه باشد در حالی كه در عشق چنین نیست. عاشق می‌تواند عاشق باشد و معشوق مطلقاً از عشق او بی‌اطّلاع بماند، فرقی نمی‌كند و این كه گفته‌اند: «عشق یكسره مایه‌ی درد سره» همان هوس را می‌گویند و همچنین آنجا كه مولانا می‌گوید:

عشق‌هایی كز پی رنگی بود

عشق نبود عاقبت ننگی بود

به هوس اشاره دارد. هوس نه تنها در جامعه‌ی ما كه در تمام جوامع بشری ممنوع است زیرا تجاوز به حقوق دیگران و زیر سؤال بردن مالكیّت دیگران است. باید هم ممنوع باشد امّا عشق هرگز ممنوع نیست بلكه انسان خلق شده تا عاشق باشد و رسالتش در این است كه عاشق همه باشد. دقّت كنید اگر انسان به این درجه رسید كه عاشق همه‌ی كائنات شد چقدر حیات انسانی زیبا می‌شود و زندگی چقدر شیرین. آفرینش انسان برای نمود عشق است:

در ازل پرتو حسنت ز تجلّی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

همان طور كه اشاره رفت در عشق وصل و هجران فرقی ندارد. عاشق همیشه در وصال است:

یكی درد و یكی درمان پسندد

یكی وصل و یكی هجران پسندد

مو از درمان و درد و وصل و هجران

پسندم آنچه را جانان پسندد

و از اینگونه است جفا و وفا و قهر و لطف كه در نظر عاشق تفاوتی بین آن‌ها نیست:

عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد

بوالعجب من عاشق این هر دو ضد

گویند لیلی آش نذری پخته بود و جوانان قبیله برای گرفتن آش می‌رفتند، مجنون هم كاسه برداشت و به دنبال آنان رفت. لیلی كاسه‌ی همه را پر كرد و چون نوبت به مجنون رسید، بر او خشم گرفت بدان جهت كه نامش را بر زبان‌ها انداخته بود و كاسه‌ی مجنون را گرفت و پرتاب كرده آن را شكست. جوانان قبیله، مجنون را سرزنش كردند كه تو خود را بخاطر لیلی به این روز انداخته‌ای ولی او هیچ علاقه‌ای به تو ندارد دیدی كه با تو چه كرد؟ مجنون پاسخ می‌دهد كه:

اگر با دیگرانش بود میلی

چرا ظرف مرا بشكست لیلی

یعنی شما نمی‌فهمید او با زبانی دیگرگون مرا از بین تمام جوانان قبیله متمایز كرد و گفت: تو دیگری. عاشق جز زیبایی معشوق نمی‌بیند. زیبایی و زشتی مربوط به جسم است و او با جسم معشوق كاری ندارد. گویند لیلی دختری سیاه چرده و نه چندان زیبا بود. وقتی آوازه‌ی عشق مجنون به خلیفه رسید در لیلی طمع كرد فرمود تا او را بیاورند چون آمد او را نازیبا یافت:

آن خلیفه گفت هان لیلی تویی

كز تو مجنون شد پریشان و غوی

از دگر خوبان تو افزون نیستی

گفت خامش چون تو مجنون نیستی

یعنی باید از دیدگاه مجنون به لیلی نظر افكنی تا زیبایی او را ببینی. قدما عشق را دو گونه دانسته‌اند: حقیقی و مجازی. عشق حقیقی آن است كه عاشق خدا باشی و عشق مجازی آن كه عاشق كسی جز خدا باشی كه این تقسیم‌بندی نادرست می‌نماید عشق دو گونه نیست معشوق دوگونه است. عشق یك احساس لطیف است در انسان، حال، خواه معشوق زمینی باشد خواه آسمانی. مرتبه و درجه‌ای هم اگر دارد در تفاوت معشوق است نه عشق.

محمد مستقیمی، راهی




در تلگرام به اشتراک بگذارید
ارسال کننده مقاله : محمد مستقیمی (راهی)
دیدگاه ها - ۲
شادان شهرو بختیاری » 23 روز پیش
درود و سپاس لب مریزاد عالی بود .
مینا احمدی کهجوق » سه شنبه 28 شهریور 1396
لذت بردم. متشکر.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.