ساختار شعر به زبان ساده (بخش دوم) / رضا قنبری



-توضیح عناصر شعر و ساختار-"استعاره" اهمیتی اساسی و تاریخی در شعر دارد. یکی از اجزای تشکیلدهنده بیشتر شعرهای جهان است و به ویژه در شعر کلاسیک جهان، نقش و اثر زیادی داشته داست. استعاره به نوعی، قرابت و نزدیکی خاصی با "تشبیه" دارد. در تشبیه ما مشبه و مشبهشونده داریم اما در استعاره که نوعی از تشبیه است، ما شبیهسازی و شباهتدهی پنهانیتر و غیرمستقیمتری داریم که مفهومی گستردهتر به خود میگیرد. مثالی بسیار ساده بزنیم: "ماهِ مغروق" یک استعاره است که همزمان تصویرساز هم هست؛ ماه شبیه و مثل انسانی است که غرق شده؛ حالا در این استعاره، جدا از این برداشت ظاهری و روبنایی، مفهوم، گستردهتر میشود و به مخاطبب درک و فهمی از "مرگ زیبایی"، و حتا "محکوم به مرگ بودن هر چیز زیبا" را میدهد. فیلسوف یونانی "ارسطو"، دلیل اهمیت و زیبایی استعاره را در ابهام و قابل برداشت و تفسیر بودن ان میداند. اما در تشبیه ما چیزی یا کسی را به طور تقریبن مستقیم، به چیزی شبیه میکنیم؛ و لزومن هم این شباهتدهی منطقی و دارای ربط حقیقی نیست. در تشبیه معمولن صفتی یا ویژگیای به شبیهشونده داده میشود. ادات تشبیه عبارتند از : به سان، انگار، شبیه، مثل، به شکل، و غیره.
 مثالی از تشبیه: گونههایت به سان گل سرخ...  یا : دلم مثل کبوتری پر میزند... و غیره
در تشبیه، کمتر حالت تاویل و تفسیرپذیری وجود دارد؛ بیشتر تکبُعدی و تکمفهومی است. مثلن وقتی در شعر "شیون فومنی" میخوانیم : "چونان انارم، میوهی پاییزی غم"، چیزی جز همین معنای مشخص ندارد که غم من شبیه به انار است (اشاره به دلِ پُر داشتن).
اگرچه در برخی دلنوشتهها و شعرهای بیست سال اخیر بیش از دههها و قرون قبلی تشبیه وجود دارد اما میتوان گفت کارایی و کارکرد "استعاره" همچنان بیش از تشبیه است؛ زیرا همانطور که اشاره شد، در استعاره، نوعی  رمزگونهگی و تفسیرمندی وجود دارد.
اما در شعر و حتا گاهی در داستان، با "تمثیل" روبهرو هستیم، یکی دیگر از عناصر ادبی. در تمثیل چیزی گفته میشود تا از آن معنا یا حس یا فضای دیگری استنباط (و استخراج) شود.درواقع به نوعی از  خانواده استعاره است و در شعر و بهخصوص در نثر شاعرانه، کارکرد زیادی دارد. در برخی آثار ایرجمیرزا، فریدون توللی، فریدون مشیری، احمد شاملو، فروغ فرخزاد، شعرام شیدایی و حسین منزوی، تمثیل بیش از دیگر شاعران به چشم میخورد.
مثالی برای تمثیل این بیت مشهور است: "من اگر نیکام و گر بد، تو برو خود را باش/هر کسی آن دِرَوَد عاقبت کار که کِشت" (حافظ).
بیان تمثیلی، هم یکی از شیوههای قدیمی آموزشهای دینی بوده، هم شگرد و راهی برای آموزش مسایل اخلاقی و هنجاری. گاه یک سطر و گاه یک داستان است که شامل چندین سطر یا بیت است.
"کنایه" یکی دیگر از عناصر (صناعات) ادبی است. کنایه در شکل شفاهیاش بیشتر در لَحن روایی شکل میگیرد، یعنی نوع ادا شدن یک کلمه یا یک جمله. در نوشتار نیز تا حدودی در لحن و بیان خاصی شکل میگیرد. در کنایه، هدف گوینده یا نویسنده، بیان غیر مستقیم یک موضوع یا یک انتقاد یا یک خبر است. مثالی که برای شکل شفاهی کنایه میتوان زد این است: "به کاهدون زدی"! یا "تو که راست میگی!" یا "خربازی درنیار!" و غیره. در این مثالها که از کنایه به شکل شفاهی زده شد، هم لحنِ ادا شدن کلمات هم خود ساختار کلامی است که معنایی ورای معنای اولیه را تولید میکند. مطمِنن در عالم واقع، ما بازیای که خرها بکنند نداریم!! اما ترکیب ساخته شدهی "خربازی" معنای کار ابلهانه، کار ناروا، و خطا کردن را میرساند. در شکلهای نوشتاری نیز کنایه به همین شکل است؛ معنایی غیر مستقیم از نکته یا انتقاد یا تذکری برای شخص خواننده؛ مثل: "دست ما کوتاه و. خرما بر نخیل" یا  "هرچه کنی کشت همان بدروی" و غیره.
"موسیقیِ درونی" یکی دیگر از عناصر مهم ادبی و ساختاری است. به زبانی بسیار ساده و کوتاه اگر بخواهیم بگوییم، موسیقیِ درونی، از همنشینی منسجم و هوشمندانهی کلمات و بهویژه کلمات دارای مُصوتهای بلند شکل میگیرد: "خوشا نظربازیا که تو آغاز میکنی..." (احمد شاملو)؛ "ما در فاصلهی مادر و درد/زنده بودهایم" (شهرام شیدایی).
 در شعر نو، موسیقیِ درونی شعر اهمیت بسیاری دارد؛ بخش زیادی از "حسآمیزی" و دلنشینی شعرهای موفق نو، مدیون ریتم و موسیقی پنهانشان بوده. در شعر فروغ فرخزاد، هوشنگ چالنگی، برخی شعرهای سلمان هراتی، نازنین نظامشهیدی، احمد شاملو، شهرام شیدایی و شاعرانی دیگر، ریتم و موسیقی شعرشان، بخشی جدانشدنی و مهم از ساختار و بافت شعرشان بوده. هرچه شاعر به جنس و لحن کلمات مسلطتر باشد، همانقدر در ساختن موسیقی و ریتم، موفقتر است. 
"زبانورزی و عمل زبانورزانه" از مسائل مهم ساختاری است. بهتر است بگوییم اساس شعر و تمام بودهگیاش در زبانورزی و در تخیلاش است. اگر ما فقط ناقلان گزارههای خبری بودیم که کمی هم چاشنی احاس دارند، شاعر به مفهوم خاصش نبودیم. چه چیز "حافظ" و "مولوی" و "شاملو" و "فرشته ساری" و شاعرانی دیگر را مهم میکند؟ چه چیزی در نوشتار آنهاست که موجب میشود بار ها و بارها خوانده شوند اما تازه و دلنشین باشند؟ استفاده-ی متفاوت و نامتعارف اینشاعران از زبان است که در شعرشان فضاها و مفاهیم و برداشتهای متفاوت ایجاد میکند: "درخت/جهل معصیتبار  نیاکان است/و نسیم وسوسهایست نا به کار/ مهتاب پائیزی کفریست که جهان را میآلاید..." (احمد شاملو)؛ "ای پدرِ نشاطِ نو/در رگِ جانِ ما برو" (مولوی).
در ساخت و ساز تازهی زبانی است که شاعر "فضاها و حسها و حتا مفاهیم جدیدی" میسازد و ارایه میکند. به تعبیر هایدگر: "شاعران جهان را در زبان، بازتعریف و حتا دوبارهسازی میکنند". 
با توجه به اینکه در یادداشتی مستقل، به "زبان و ارزشهای زبانی در شعر" پرداخته میشود، توضیح دقیقتر و کاربردیتر درباره زبانورزی را در آن یادداشت خواهید خواند.




در تلگرام به اشتراک بگذارید
ارسال کننده مقاله : غلامرضا طریقی
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.