تداعی و تبادر در شعر / دکتر اسماعیل امینی



هر کلمه‌ای در اطراف خود با مفاهیم گوناگون ارتباط دارد؛ همچنان که هر پدیده‌ای در طبیعت با بسیاری از چیزهای دیگر مرتبط است. مثلاً وقتی صدای خروس را می‌شنویم، به یاد صبح و بیداری می‌افتیم. یا وقتی چمدانی را می‌بینیم، به یاد سفر می‌افتیم. این ارتباط مفاهیم که موجب حرکت خیال انسان است، «تداعی» نام دارد. گاهی تداعی حالت عام دارد؛ یعنی ارتباطی شناخته شده برای همگان، موجب حرکت ذهنی است. چنان که ارتباط میان طلوع خورشید و صدای خروس این‌گونه است:

«خیمه برچید شب سرد، خروسان گفتند

سحر دهکده گل کرد، خروسان گفتند»

امّا گاهی تداعی حالت شخصی دارد؛ یعنی ارتباط میان مفاهیم برای همگان شناخته شده نیست:

«باغ ما در طرف سایه‌ی دانایی بود

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه

باغ ما نقطه‌ی برخورد نگاه و قفس و آینه بود

باغ ما شاید، قوسی از دایره‌ی سبز سعادت بود».

می‌بینیم که در این چند سطر از شعر سهراب سپهری، چگونه «باغ» سرآغاز تداعی معانی دیگری بوده است که برای شاعر شناخته شده است و او در بیان خود می‌خواهد این حسّ آشنا را به خواننده‌ی شعر نیز منتقل کند. برای آن که با تداعی بیشتر آشنا شویم، می‌توانیم با کلمات تمرین کنیم. مثلاً کلمه‌ی «سیاه» چه مفاهیمی را همراه خود به یاد ما می‌آورد؟ تاریکی، شب، عزاداری، زغال، آفریقا، شطرنج، ترس و... این فهرست را می‌توان بسیار طولانی‌تر از این نوشت. هنگامی که هر یک از مفاهیمی که از راه تداعی به ذهن ما آمده است خود سرآغاز تداعی مفاهیم دیگر شود، آن‌گاه درمی‌یابیم که تداعی چگونه موجب فعّال شدن خیال و ذهن انسان می‌شود. مثلاً کلمه‌ی «عزاداری» می‌تواند ذهن را به سمت این مفاهیم ببرد: «مرگ، گریه، گورستان، تنهایی، خرما، حلوا و...». می‌بینیم که تداعی مانند یک نقطه‌ی جوهری که بر کاغذ کاهی بیفتد، به سرعت گسترده می‌شود و رگه‌ها و شاخه‌هایش، ذهن را با خود به این‌سو و آن‌سو می‌برد.

«شادی، شادی، هزار شادی، شادی

بر کاغذ کاهی کویر اینک

از جوهر سبز نقطه

 آبادی!»

در این شعر کوتاه از استاد شفیعی کدکنی، تداعی از یک اتّفاق ساده آغاز شده است؛ افتادن جوهر بر کاغذ. امّا این اتّفاق ساده، ذهن شاعر را به تصویری دیگر کشانده و آن نقطه‌ای سرسبز در میان کویر است که نشانه‌ی آبادی‌ست. برای تأمّل بیشتر بر نقش تداعی در آفرینش شعر، چند سطر را از شعر «کسی که مثل هیچ¬کس نیست» از سروده‌های فروغ فرّخ‌زاد می‌خوانیم:

«...و می‌تواند کاری کند که لامپ الله

که سبز بود؛ مثل صبح سحر سبز بود،

دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان

روشن شود

آخ...

چقدر روشنی خوب است

چقدر روشنی خوب است

و من چقدر دلم می¬خواهد

که یحیی

یک چارچرخه داشته باشد

و یک چراغ زنبوری

و من چقدر دلم می¬خواهد

که...»

 

 منبع: کتاب "جلسه شعر"، نوشته ی دکتر اسماعیل امینی، نشر شهرستان ادب

 




در تلگرام به اشتراک بگذارید
ارسال کننده مقاله : غلامرضا طریقی
دیدگاه ها - ۱
هاله زارع » شنبه 31 تیر 1396
درود بر شما ممنون

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.